<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تکاپوی شفیره ای</title>
<link>http://alonely.blogfa.com/</link>
<description>الابذکرلله تطمئن القلوب</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 12 Nov 2009 11:59:57 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>163</title>
<link>http://alonely.blogfa.com/post-185.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یشب که تو شمس العماره شریفه خوابش رو برای مامانش تعریف کرد&lt;BR&gt;یهو ذهنم رفت به شاید یک سال، یک سال و نیم پیش&lt;BR&gt;یه شب خواب دیدم &lt;BR&gt;چند چفت کفش دارم، یکی از این جفت ها یه لنگه ش سبزه، یه لنگه ش هم فکر کنم مشکی&lt;BR&gt;رفتم تو خونه اومدم بیرون دیدم که نیست، رفتم گشتم از تو سطل آشغال پیداش کردم و دوباره گذاشتمش سرجاش ولی باز که رفتم تو ، اومدم بیرون دیدم نیست&lt;BR&gt;برای یکی از دوستام که به تعبیرخواب وارده تعریف کردم &lt;BR&gt;گفت: که احتمالا یه شخصی هست که یا به دروغ میگه سید هست یا خودش فکر میکنه سیده، در ثانی فکر نکنم ادم زیاد خوبی باشه&lt;BR&gt;اون موقع ها یه کم رفتم تو فکر و بعد ولش کردم&lt;BR&gt;ولی دیشب که این خواب رو با واقعیت های زندگیم تطبیق میدادم، دیدم اون موقع ها داشته یه چیزایی  به من میگفته ولی من خودم رو زدم به اون راه یا همون کوچه علی چپ&lt;BR&gt;****&lt;BR&gt;پنچ شنبه ها ، برنامه ای از شبکه&lt;STRONG&gt; 4&lt;/STRONG&gt; پخش میشه با عنوان &lt;STRONG&gt;اردی بهشت&lt;/STRONG&gt; ، &lt;STRONG&gt;بعد از اذان ظهر،&lt;/STRONG&gt; به &lt;STRONG&gt;روانشناسی تربیت در خانواده&lt;/STRONG&gt; با حضور دکتر &lt;STRONG&gt;ابراهیم میثاق&lt;/STRONG&gt; می پردازه، وقت کردین توصیه میکنم ببینید&lt;BR&gt;****&lt;BR&gt;جواب مهتاب با بهزاد رو دوست داشتم&lt;BR&gt;اون موقعی که گفت: شما خودتون به اعتماد کسی خیانت نکردین؟&lt;BR&gt;کاش همه جواب اعمالمون یا حق الناسی که به گردنمون هست تو این دنیا ببینیم و بریم&lt;BR&gt;برای اون دنیا چیزی نداشته باشیم&lt;BR&gt;البته به نظرم بعضی ها رو تو اون دنیا هم نمیشه بخشید &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 11:59:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alonely&amp;postid=185</comments>
<dc:creator>alonely</dc:creator>
<guid>http://alonely.blogfa.com/post-185.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>162</title>
<link>http://alonely.blogfa.com/post-184.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;در پی قول مامان به کوثری قرار شد بریم پارک &lt;BR&gt;پارک جنگلی شهر که ورودی و خروجی ش رو شبیه پارک های شهری کردن و وسایل بازی برای بچه ها گذاشتن &lt;BR&gt;و منم که عاشق تاب و پارک خلوت و غلیان کودک درون و تاب سواری به یاد بچگی ها &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;مامان کوثری میگه که تازه خانم انتظار داره بهش درس هم بدن بره درس بده،تو هنوز بچه ای&lt;BR&gt;میگم بی خیال، تو هم بیا &lt;BR&gt;و اونم میاد و بابا هم میاریم و تاب سواری خانوادگی راه میندازیم واسه خودمون&lt;BR&gt;و چون هوا بس ناجوانمردانه سرد بود زودی دویدیم تو ماشین و یه دوری تو پارک جنگلی زدیم و  کوثر و مامانش رو گذاشتیم خونه شون و برگشتیم خونه&lt;BR&gt;****&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;چقدر من این زیور و رحمت رو دوست دارم، عاشق صفا و سادگیشون هستم &lt;BR&gt;این ایدی زیور منو کشته   &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;zivarzanerahmat&lt;BR&gt;****&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;از سازمان تماس گرفتن که مدیر خواستن حضوری باهاتون صحبت کنن و بصورت رسمی همون مصاحبه، چهارشنبه تماس بگیرین اگه بودن میگم بیاین ، حالا باید یه نگاه به پروژه کارشناسی و پایان نامه ارشد بندازم تا ضایع نشم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 06:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alonely&amp;postid=184</comments>
<dc:creator>alonely</dc:creator>
<guid>http://alonely.blogfa.com/post-184.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>161</title>
<link>http://alonely.blogfa.com/post-183.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصولا هر چی سن و سال ادم میره بالاتر ، همچین میگم انگار چند سالم هست، یه سری دیدگاهاش فرق میکنه البته طبیعی هم هست چون ادم پخته تر میشه &lt;BR&gt;همیشه که نه از وقتی بطور جدی و برای مشخص شدن معیارهام به ازدواج فکر میکنم&lt;BR&gt;یه سری چیزها برام مهم بوده الانم بعضی هاش مهم هستش ولی شاید نه مثل قبل&lt;BR&gt;مهمترین معیارم قبلا ایمان طرف بود، اینکه دوست داشتم از خودم از نظر اعتقادی بالاتر باشه ولی الان همین که هم سطح خودم و خانواده م باشه و سر یه سری مسائل با هم اختلاف انچنانی نداشته &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باشیم برام کافیه&lt;BR&gt;و عوض این مسئولیت پذیری طرف و اینکه وقتی یه چیزی میگه پاش وایستاده و موقع عمل که رسید جا نزنه یا از خودش ضعف نشون نده ، حتی شده برای قولی که به من داده جلوی خانواده ش بایسته، مهمتر هستش &lt;BR&gt;قبلا فکر میکردم که خانواده همسرم حتما باید از ته دل راضی باشند الانم دوست دارم اینجوری باشه ولی خب دلم میخواد طرف مقابلم برای رسیدن به من حتی شده جلوی خانواده ش وایسته همون &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;طوری که من برای رسیدن بهش هر کاری لازم باشه و در حدم باشه انجام میدم &lt;BR&gt;طرف باید به یه جایی رسیده باشه که در مقابل مشکلات ضعف نشون نده و بتونه با عقل و تدبر مشکلات رو از راه برداره نه اینکه مامانم دوست نداره عروسش شهرستانی باشه و چون احترام پدر و مادر واجبه من دل تو رو می شکنم و میذارم میرم تا دل اونا رو بدست بیارم، منکر احترام گذاشتن به پدر و مادر نیستم ولی خب به نظرم پدر و مادر هم باید به این درک رسیده باشن که کسی که میخواد زندگی کنه خود پسر هست نه پدر و مادر که همسر تماما مطابق با سلیقه اونا انتخاب بشه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا خوشم نمیاد طرف بد دهن و شکاک باشه یا دست بزن داشته باشه &lt;BR&gt;باید به یه جایی رسیده باشه که با حرف زدن مشکلات و ناراحتی ها رو حل کنه &lt;BR&gt;و به خانم به عنوان کسی که فقط پخت و پز بلد باشه و یا بچه بدنیا بیاره و بزرگشون کنه و دیگر هیچ نگاه نکنه&lt;BR&gt;دوست دارم جلوی پیشرفتم رو نگیره، پیشرفت منو پیشرفت خودش و زندگیمون بدونه&lt;BR&gt;همیشه همراهم باشه، روزی خواستم دکترا بگیرم جلومو نگیره که تا حالا هم جلو اومدی زیادیته و ...&lt;BR&gt;و من هم در قبالش در مواقع لزوم از بعضی چیزها میگذرم تا زندگیمون اون نشاط و شادابی خودش رو از دست نده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 08:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alonely&amp;postid=183</comments>
<dc:creator>alonely</dc:creator>
<guid>http://alonely.blogfa.com/post-183.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>160</title>
<link>http://alonely.blogfa.com/post-182.aspx</link>
<description>در پی یافتن یک شغل&lt;BR&gt;توجه کنید فقط یک شغل شاید هم نصفه شغل&lt;BR&gt;با بابا و خواهر عمرانی رفتیم مرکز استان &lt;BR&gt;خواهر عمرانی کلاس داشت روبروی دانشگاه پیاده ش کردیم و من و موندم و بابا و یه سری فرم درخواست کار&lt;BR&gt;اول رفتیم دانشگاه پیام نور &lt;BR&gt;حوزه ریاستش که رسیدم دیدم پر پره&lt;BR&gt;و من مات و مبهوت&lt;BR&gt;آخه ما تو این 6-7 سالی که درس خوندیم اصلا نمی دونستیم دفتر رییس دانشگاه کجاست چه برسه بریم ،پرش هم بکنیم &lt;BR&gt;جلسه داشتند و جالب اینکه صندلی هم کم داشتند و در نتیجه بیشترشون وایستاده بودن&lt;BR&gt;منشی که اومد بیرون برگه رو دادم دستش&lt;BR&gt;خوند و گفت برای ترم دیگه خبرتون میکنیم &lt;BR&gt;بعد رفتیم سازمان و جهاد کشاورزی و اونا هم گفتن خبرتون میکنیم &lt;BR&gt;رفتیم دانشگاه آزاد و بعد از کلی گشتن که معاونت اداریش کجاست و فرم رو کجا باید بدیم &lt;BR&gt;دفتر کارگزینی و هیات علمی رو دیدم و رفتم تو و فرم رو به خانمه دادم گفت دوشنبه تماس بگیرین پیگیری کنید &lt;BR&gt;فعلا همین &lt;BR&gt;البته کار دانشگاهها جور بشه برام بهتره &lt;BR&gt;چون اولا کار اداری رو دوست ندارم و بعدش هم کار اداری رو برم توش دیگه میگن نیا بیرون &lt;BR&gt;و من هدفم پژوهشکده محیط زیست جهاددانشگاهی تهران هستش &lt;BR&gt;میخوام بعد اینکه یه کم رزومه م بهتر شد اونجا درخواست بدم ببینم چی میشه 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برگشتنی هم که من و بابا و فریدون و آهای خوشگل و عاشق و چشای خمار از خواب &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رسیدم خونه هم ناهار و ونماز ؛ که دیگه بعد اینکه سلام دادم همون جا غش کردم و یه ربعی خوابیدم &lt;BR&gt;من برم سرکار چی میشم خدا داند&lt;BR&gt;یکی میخواد منو جمع کنه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;****&lt;BR&gt;از حموم اومدم بیرون، لباس صورتی هام رو پوشیدم و  موها رو شونه کردم و یه تل زدم بهشون و وایستادم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جلوی اینه دارم خودم رو نگاه میکنم &lt;BR&gt;ته تغاری میگه کم خودت رو تحویل بگیر، بچه م عقده ای شده &lt;BR&gt;میگم خب چیکار کنم کسی که مارو تحویل نمیگیره بذار خودمون خودمون رو تحویل بگیریم چی میشه مگه؟&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به دلیل نداشتن سرعت از گذاشتن شکلک معذورم :دی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 13:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alonely&amp;postid=182</comments>
<dc:creator>alonely</dc:creator>
<guid>http://alonely.blogfa.com/post-182.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>159</title>
<link>http://alonely.blogfa.com/post-181.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی حرف دل و عقل آدم یکی میشه &lt;BR&gt;وقتی دل به اون چیزی که عقل خیلی وقت پیش رسیده بود میرسه&lt;BR&gt;نتیجه میشه آرامش نسبی آدم &lt;BR&gt;و تا آرامش کامل باید به دل فرصت داده بشه &lt;BR&gt;تا باور کنه که ارزش این دل بالاتر از این حرفهاست که بخواد به پای کسی بریزه که نمیتونه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تکیه گاه مناسبی براش باشه &lt;BR&gt;و این بار دل هست که میگه خدا برات بهترین ها رو در نظر گرفته، ارزش تو بالاتر از این &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حرفاست ،&lt;BR&gt;آروم باش و به خدا توکل کن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;* ممنونم از همه دوستانی که مثل همیشه همراهم هستن و حرفاشون ارومم میکنه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 06:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alonely&amp;postid=181</comments>
<dc:creator>alonely</dc:creator>
<guid>http://alonely.blogfa.com/post-181.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>158</title>
<link>http://alonely.blogfa.com/post-180.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 264px; HEIGHT: 286px&quot; height=458 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://pix2pix.org/my_unzip/11914075353.jpg&quot; width=264 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر جای زیارتی که می رفتم همیشه از دور نظاره گر بودم &lt;BR&gt;شاید چون خودم رو تو اون حد نمی دونستم که بخوام تو اغوش جلوه ای از نور خدا باشم &lt;BR&gt;برام هم سوال بود ؛ که اینایی که میرن ، به ضریح چنگ میزنن و جدا نمیشن چه حالی دارن؟&lt;BR&gt;راستش برام یه جورایی حالت خنده داری داشت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما &lt;BR&gt;این بار که رفتم حرم کریمه اهل بیت، چون بین هفته بود، خلوت بود &lt;BR&gt;راحت می شد یه دور کامل که نه نصفه طواف کرد &lt;BR&gt;و با چنگ زدن به ضریح و گذاشتن پیشونی م روش حس کردم که اون شونه ای که همیشه دلم میخواست با گذاشتن سر روش اروم بشم رو پیدا کردم&lt;BR&gt;بغضی که شکست &lt;BR&gt;و ابرهایی که باریدن گرفت &lt;BR&gt;و من تازه فهمیدم حس دیگران را&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و باز همین حس &lt;BR&gt;زمانی که دل از همه جا گرفته بود&lt;BR&gt;یا نه شاید شکسته بود&lt;BR&gt;و تو خیابون بدون هیچ اختیاری گونه هام خیس می شد &lt;BR&gt;و رسیدن به اغوش نور و گذاشتن سر به ضریح صالح بن موسی الکاظم &lt;BR&gt;تکرار شد&lt;BR&gt;دلم خواست&lt;BR&gt; یه تیکه ازضریح برای همیشه مال من باشه &lt;BR&gt;تا زمان دلتنگی ها و دلگرفتگی ها نگران شونه ای برای اشک نباشم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;پ.ن.1. حالم خوبه، حس میکنم که بار سنگینی از روی شونه هام برداشته شده، حداقلش اینه که تکلیفم با دلم مشخص شده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;پ.ن.2. سرما خوردم شدید که نه تا حدی شدید، گلوم می سوزه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;پ.ن.3. فهمیدم که هیج کسی ارزش اشک های ادم رو نداره ، یا شاید ارزش خواسته شدن از خدا رو نداره &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;پ.ن.4. تو این سفر فهمیدم که اگه بخوام تو یه شهر دیگه، دور از خانواده زندگی کنم، باید همسری همراه و همدل که همه جوره تکیه گاهم باشه داشته باشم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;پ.ن.5. و من همچنان دلم زندگی خوابگاهی میخواد ، و یا یه زندگی فقط برای خودم و خودم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;پ.ن.6. گاه فکر میکنم که اگه یه دختری مثل کوثری داشتم تا اخر عمر تنهایی رو بر ازدواج ترجیح می دادم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن.7. این پست انی دالتون رو هم دوست داشتم &lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://anidalton.blogfa.com/post-621.aspx&quot;&gt;http://anidalton.blogfa.com/post-621.aspx&lt;/A&gt; &lt;BR&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 07:29:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alonely&amp;postid=180</comments>
<dc:creator>alonely</dc:creator>
<guid>http://alonely.blogfa.com/post-180.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>157</title>
<link>http://alonely.blogfa.com/post-179.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=348 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://dezfoul.net/~mahak/fa/atrnk5.jpg&quot; width=260 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بعضی وقتها بعضی از ادمها باید بعضی چیزها رو سرشون اوار شه تا حالشون بیاد سرجاش&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;من&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دودلی&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دل به دریا زدن&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ایه الکرسی ها&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اخم تو&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;حلقه تو&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اشتباه از نظر تو&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اشک&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;امامزاده صالح&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;و&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;و برخورد به این جمله ارومم کرد &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&quot;خداوند گاه برای بندگان خود رتبه ای را در نظر می گیرد که به آن مقام نمی رسند الا از صراط ِ درد! &quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;شاید این اخرین پست این بلاگ باشه&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;شایدم نه&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;هنوز تصمیم خاصی نگرفتم&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ولی هر چی که هست مثل قبل نخواهد بود&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 13:22:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alonely&amp;postid=179</comments>
<dc:creator>alonely</dc:creator>
<guid>http://alonely.blogfa.com/post-179.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>156</title>
<link>http://alonely.blogfa.com/post-178.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگه: برو یه اب و جارویی پیدا کن، یه همدم برای خودت پیدا کن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگم: من همدم نمیخوام، همدل میخوام!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگه: پیدا کردن همدل تو این دور و زمونه سخته، همدم رو پیدا کن ایشالله همدل هم میشین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگم: اگه دلم دست نخورده بود شاید، ولی وقتی دل دست خورده میشه، همراه کردن یکی دیگه باهاش سخته &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگه: اره، ولی سعی کن فراموش کنی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگم: اگه فراموش کردنی بود، تو دوسال میشد فراموش کرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگه: خب خودتو درگیرش نکن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگم: درگیرش نیستم، زندگیمو میکنم، میخندم، میگذرونم ولی همیشه ته دلم حس میکنم چیزی کم دارم ، &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زیاد هم بهش فکر نمیکنم ولی یه لحظه های انگار مختص اون هستش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگه: عیب و خوبی دخترهایی با اعتقادات پاک مثل شما همینه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و من حرف میزنم و میرم تو فکر و تا به خودم بیام اشک پهنای گونه م رو خیس کرده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگم: توکل به خدا هر چی خودش صلاح بدونه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگه : اینکه دانشمندان انرژی هسته ای &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و من فکر میکنم دوباره به چی دست یافتند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و بعد میگه: بی خیال خودت خوبی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من ناخوداگاه میخندم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن. دارم میرم قم، از اونجا تهران و بعد خونه ، ایرانگرد خوبی میشم من اصولا&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 10:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alonely&amp;postid=178</comments>
<dc:creator>alonely</dc:creator>
<guid>http://alonely.blogfa.com/post-178.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>155</title>
<link>http://alonely.blogfa.com/post-177.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=306 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.aftab.ir/news/2006/aug/30/images/4d3bf6b8b1c7a60f7f8827ca76fbbd48.jpg&quot; width=343 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;يه روز مي فهمي از چشمام&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;چه احساسي به تو دارم&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 15:35:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alonely&amp;postid=177</comments>
<dc:creator>alonely</dc:creator>
<guid>http://alonely.blogfa.com/post-177.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>154</title>
<link>http://alonely.blogfa.com/post-176.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو خواب و بيداري صدايي مي شنوم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با خودم ميگم اين يخچاله صداش چرا اينجوريه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا حالم جا بياد و بفهمم صداي زنگ تلفن هستش يه کم طول ميکشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مي بينم يکي از بچه ها ميدوئه سمت گوشي&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گوشي رو برميداره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام و عليک ميکنه و ديگه ساکت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا دو سه دقيقه و بعد گوشي رو ميذاره و از پريز ميکشه بيرون &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ميگيم کي بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ميگه هيچي ميگه برادرهاي بسيجي&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا اينو گفت فکر کردم دوباره يه درگيري ديگه اتفاق افتاده ، بند دلم پاره ميشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هيچي ميگه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که خواهرهاي بسيجي رو امشب بردن قم و جمکران، ديديم کسي تو خوابگاه نيست، ما برادرهاي بسيجي لازم دونستيم که زنگ بزنيم شما رو براي اذان صبح بيدار کنيم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پاشين اب و جارو کنيد، آماده بشين براي نماز صبح&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ميگم خب تو چرا هيچي نگفتي؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ميگه شوکه شدم، اصلا نمي تونستم چيزي بگم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و جالبه که ساعت ۳ بامداد هستش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن. خداييش بعضي از پسرها خيلي بي شعور تشريف دارن (بلانسبت خوباشون)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن. انقدر بد خوابيدم که نماز صبحم قضا شد، گناهش گردن اوني که بي موقع دهنش رو باز ميکنه براي افاضات بامزه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن. راستي اين بلاگفا چرا ساعتش رو عقب نميکشه؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 08 Oct 2009 07:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alonely&amp;postid=176</comments>
<dc:creator>alonely</dc:creator>
<guid>http://alonely.blogfa.com/post-176.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
