تبليغاتX
تکاپوی شفیره ای - 50 یا به عبارتی 1

از وقتی یادم میاد هیچ وقت به همسر به عنوان جزئی از زندگیم نگاه نکردم، يعني اصلا برام مهم نبوده تا دو سال پيش .

از دو سال پيش تازه واژه اي به نام همسر اومد تو ذهنم، بازم بهش محل نميدادم، همسر يعني شريک زندگي و اين فکر هميشه با من بوده که اونقدر مستقل بزرگ شدم که وجود کسي تو زندگيم باعث خلل در اين استقلال ميشه ، اينکه کسي وارد زندگيم بشه ، مجبور شم هر کاري ميخوام بکنم اونم در جريان بگذارم و به نوعي بعضي جاها به خاطر اون مجبور شم قيد کاري که دوست دارم و دلم ميخواد رو بزنم برام يه کابوس بوده و الان هم تا حدي هست.

بيشتر اين حرفا مال دو سال پيش بود، هم اتاقي شدن با کسي که شايد تو خيلي از رفتارها شبيه هم باشيم و مشکلات اون با همسرش من رو به فکر وادار کرد تا يه تغييراتي تو خودم بدم. به خودم گفتم تا کي ميخواد اينجوري باشه، بالاخره که چي؛ اخرش بايد ازدواج کني، بايد بري زير يه سقف و با اين رويه اي که تو در پيش گرفتي اخر و عاقبتت به کجا خواهد رسيد خدا داند.

و در اين ميان يه سري اتفاقات باعاث شد به اين نتيجه برسم که شايد تو ذهنم اين چيزا برام يه کابوس بوده ولي شايد يه جور شيريني خاص خودش رو داشته باشه

چند روز پيش به ذهنم رسيد ، موضوعي رو تو وبلاگ اختصاص به اين امر بدم.

ايده آل هام مشخص شه و چيزايي که به ذهنم ميرسه رو بنويسم

و اين موضوع با عنوان " بي تو با تو" مشخص شد

اميدوارم اون نتيجه اي که ميخوام ازش به دست بيارم

 

 

پ.ن.۱. خانمه جون بابا من درس ميخونم، ولي درس خوندن که صرف سر کلاس رفتن نيست،هست؟

 




+ تاریخ: شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت: 18:54توسط:پرین