دیروز حدود های ساعت ۴.۵-۵ بود که خانواده محترم تشریف فرما شدن دانشگاه![]()
مثل این دخمل های خوب از قبل براشون شربت درست کرده بودم که اومدن ازشون پذیرایی کنم، اومدن سلام و روبوسی و...
بعد با یکی از خواهرام رفتیم بالا براشون شربت اوردم و نوش جان فرمودن و یه کم از این در و اون در حرف زدیم و بعد بردم دانشگاه رو نشونشون دادم و بعد رفتیم اصفهان که مثلا بگردیم
گفتم اول بریم سی و سه پل که شباش قشنگه، رفتیم چه قشنگی ، اصلا ادم حظ می کرد از بی آبی زاینده رود و خشکی کف رودخونه که ادم رو یاد اون مناطق مرکزی کویر لوت مینداخت ( نه خیلی رفتم دیدم) ، خلاصه به زور یه جای پارکی پیدا کردیم ، از دست این اصفهانی ها خوب برین بشینین خونه تون برای چی همه ریختین بیرون، رفتیم نشستیم ، ولی خب خداییش خوش نگذشت، هوا گرم شرجی، آب زاینده رود خیلی رو هوای اصفهان تاثیر میذاره، که به همت مسئولان گرامی مملکت گل و بلبل به این نتیجه رسیدن که سد رو ببندند اب ذخیره کنند
یه کم پیاده روی هم کردیم و گفتیم بریم مدرسه ای که اموزش و پرورش گرام با اسم تجهیزات ویژه داده بود ( خداییش این معلم ها در عین حال که زحمت کش ترین هستند بدبخت ترین ادمها تو ایران هستن، مسافرت هم میخوان برن باید برن تو مدرسه
)
رفتیم با کلی گم و گور شدن بالاخره رسیدیم به مدرسه، انقدر گرم بود، خواستم کرکره ها رو بکشیم که راحت باشیم، این کرکره ها مگه پایین می اومد یه چیزیشون میشد، یهو میکشیدی پایین می رفت بالا یه وضعی بود، اخرش فقط تونستم یکیشو بکشم
هیچی دیگه با گرما خوابیدم و بیدار شدیم، تا برسیم دانشگاه شد ساعت ۱۰ و تا بریم پست و کارتن های کتاب رو پست کنیم شد ۱۱، ۷۸ کیلو شد کتابهام![]()
دیگه برگشتیم خوابگاه و گفتم شما برین بگردین من هم یه زنگی به حاج آقا بزنم هم اگه شد برم یه سری کارهای تسویه حسابم رو انجام بدم، که دیر شد و نشد حاج آقا هم گوشیشون خاموش بود و دفترشون مشغول پیدا کردنش دیگه کار حضرت فیله
اونا رفتن و من موندم دیگه هم حال نداشتم برم تسویه حساب، قرار شد فردا اول وقت برم
پ.ن.۱. یکی از شاهکارهای دولت نهم، دوبرابر کردن سهمیه عمره دانشجویی سال ۸۷ بودش که ما به عنوان مازاد فرم پر کردیم و پول ریختیم به حساب، بعد دیگه نشد بریم، من گفتم بذار پولش باشه شاید سال دیگه اسمم در بیاد که در نیومد، اون هفته رفتم حساب رو ببندم، گفتن که الان ببندی سودش از بین میره برو یکی دو روز دیگه بیا، این هفته رفتم گفتن حسابت مسدوده، نمیدونم تو این مملکت خراب شده چه خبره؟ میگم چرا؟ میگه مسدود شده دیگه عجب![]()
پ.ن.۲ رفتم برای ۳۰ تومن بن کتاب، میگه هنوز به حساب ریخته نشده ![]()
پ.ن.۳ مسئول خوابگاه هنوز من کارتم رو باطل نکرده گیر داه، برگه خوابگاه رو من بده، داریم میریم پست می بینم صدام میکنه، میگه شما تسویه حساب نمیکنی و میری؟ گفتم چرا تسویه حساب هم میکنم
میگه خب من برگه خوابگاهت رو بنویسم و بری، میگم هنوز من کارتم رو باطل نکردم، میگه در هر صورت بیا امشب از من بگیر، عجب گیری کردیم ها ![]()
پ.ن.۴ این چند روزه به اندازه تمام عمرم حرص خوردم، ![]()
پ.ن.۵ صحت انتخابات به سلامتی تایید شد، به قول یکی از دوستان، شورای نگهبان هیچ وقت نمیاد رو نظر ر ه ب ر ی حرفی بزنه حتی اگه شده قتل عام راه بندازه، واقعا هم راست میگه![]()

