تبليغاتX
تکاپوی شفیره ای

 

میگه: برو یه اب و جارویی پیدا کن، یه همدم برای خودت پیدا کن!

میگم: من همدم نمیخوام، همدل میخوام!!

میگه: پیدا کردن همدل تو این دور و زمونه سخته، همدم رو پیدا کن ایشالله همدل هم میشین

میگم: اگه دلم دست نخورده بود شاید، ولی وقتی دل دست خورده میشه، همراه کردن یکی دیگه باهاش سخته

میگه: اره، ولی سعی کن فراموش کنی

میگم: اگه فراموش کردنی بود، تو دوسال میشد فراموش کرد

میگه: خب خودتو درگیرش نکن

میگم: درگیرش نیستم، زندگیمو میکنم، میخندم، میگذرونم ولی همیشه ته دلم حس میکنم چیزی کم دارم ،

زیاد هم بهش فکر نمیکنم ولی یه لحظه های انگار مختص اون هستش

میگه: عیب و خوبی دخترهایی با اعتقادات پاک مثل شما همینه

و من حرف میزنم و میرم تو فکر و تا به خودم بیام اشک پهنای گونه م رو خیس کرده

میگم: توکل به خدا هر چی خودش صلاح بدونه

و

.

.

.

میگه : اینکه دانشمندان انرژی هسته ای

و من فکر میکنم دوباره به چی دست یافتند

و بعد میگه: بی خیال خودت خوبی؟

من ناخوداگاه میخندم

 

پ.ن. دارم میرم قم، از اونجا تهران و بعد خونه ، ایرانگرد خوبی میشم من اصولا




+ تاریخ: پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت: 13:32توسط:پرین


 

اين روزها بيشتر کمبود حضورت را حس ميکنم

هر وقت خواستم اينجا چيزي بنويسم انگار به نيرويي مانع نوشتن ميشه

از آخرين پست بي تو با تو حدود ۶ ماه يا بيشتر ميگذره، تو اين مدت گاه دلم حضورت رو ميخواست و گاه خداروشکر ميکردم که الان نيستي، تو اين  اوضاع قمر در عقرب درگيريهاي ذهني من ، البته شايد بيشتر اين درگيريها با وجود تو از بين مي رفت ولي مطمئناً اين درگيريها باعث اذيت تو هم ميشد، و من دلم ميخواهد موقعي وارد زندگي من بشي که بتونم هم بهت آرامش بدم و هم آرامش بخوام ازت

گاه دلم سنگيني نگاهت را ميخواهد و گاه شيريني کلامت را

گاه ميگويم کاش بودي و گاه مي انديشم نه انگار نبودنت بهتر است

گاه دوست دارم طنين صداي مهربانت در اسمم بپيچد و دلم را به لرزه در آورد

گاه دوست دارم مي بودي و محبت دروني وجودم که در پس ظاهر يخم پنهان شده نثارت ميکردم

گاه دلم ميخواهدت و عقل نه مي آورد و گاه عقل بله را ميگويد و دل مانعش مي شود

اين روزها، روزهاي پر از دلشوره و استرسي هست براي آينده ناشناخته

دوست داشتم بودي، دلگرمم ميکردي و اميدوار

ولي ....

 

"در این راه طولانی که ما بی خبریم

و چون باد می گذرد

بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند

خواهش می کنم !  مخواه که یکی شویم،مطلقا یکی

مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم

یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را

و یک شیوه نگاه کردن را

مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی  و رویاهامان یکی

هم سفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست

و شبیه شدن دال بر کمال نیست بل دلیل توقف است

عزیز من

دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی  رسانده است؛

واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله ی علم کوه،  رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند

اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق

یکی کافیست

عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست

من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در "حضور" است

نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری

عزیز من

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست ، بگذار یکی نباشد

بگذار درعین وحدت مستقل باشیم

بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم

بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید

بگذار صبورانه و مهرمندانه  درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم

اما نخواهیم  که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا  واحدی برساند

بحث، باید ما را به  ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل

اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست

سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست

بیا بحث کنیم

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم

بیا کلنجار برویم

اما  سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم

بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را ،در بسیاری زمینه ها،  تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی،شور و حال و زندگی می بخشد

نه  پژمردگی و افسردگی و مرگ ،.......... حفظ  کنیم

من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم

و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیرهم را داشته باشیم

عزیز من! بیا متفاوت باشیم "

چهل نامه کوتاه به همسرم

مرحوم نادر ابراهيمي


 




+ تاریخ: جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت: 16:4توسط:پرین


 

نشستیم تو اتاق داریم حرف میزنیم

میگم: این ایمیل "تجارت عروس در روسیه " رو خوندی؟

میگه: آره، ببین اینارو تو اینترنت پخش نکنند ؛ اونوقت همه میرن از روسیه زن میگیرن ها و ما می مونیم 

میگم: نگران نباش ، ماماناشون اجازه چنین کاری رو بهشون نمیده، مامان های ایرانی از این شهر به اون شهر به زور راضی میشن جه برسه به یه کشور دیگه

میگه:

***

همیشه دوست داشتم، مادر همسرم مثل مادر خودم برام باشه، هیچ وقت خودم رو تو قید بند عروس و مادرشوهری فرض نکردم و نخواهم کرد؛ شاید به این دلیل که مادرم با مادرشوهرش رابطه ی حسنه ای داشت،

دوست دارم مادرت برام مثل مادر خودم باشه، مهر و محبتی مادری که بهت داره رو با منم تقسیم کنه و منم سعی میکنم عروس و دختر خوبی براش باشم

و من ؛ به این مسئله که پدر و مادرت راضی به ازدواجمون باشند حساسم . دوست دارم دعای خیر اونا پشت سرمون باشه و دلگرمی مون برای ادامه راه

***

خانمه عزیز برای پست قبلی"بی تو باتو" گفته بودی حساس نباش وگرنه از اون راه امتحان میشی، با اجازه ت من از این راه امتحان شدم و تا حالا هر ضربه ای هم خوردم از این طریق بوده

 




+ تاریخ: یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت: 21:38توسط:پرین


 

من: همسر من باید نماز شبش ترک نشه

افسان: برو بینیم بابا، اولا حالا خودت خیلی نماز شب میخونی؟ بعدشم ۱۷ رکعتش رو بخونه ، هنر کرده، نماز شبش پیشکش

من: ولی پیدا میشه

افسان: اره ولی خیلی کم

من: نه اینجوری هم سخت گیر نیستم، ولی نمازش باید اول وقت باشه

*

*

از وقتی که یادم میاد، همیشه عاشق این خیالم بودم و هستم که موقع اذون ، شاهد وضو گرفتنت برای سجده در مقابل پروردگار مهربانی ها باشم  

وضو، نیت، رکوع و قنوت و سجده و سلام ...

حس خوبیه، نه میشه گفت و نه میشه توصیفش رو کرد.

دوست دارم نمازت اول وقت باشه، اینجوری به عهدت با من هم وفادار خواهی بود.

*

*

تازه می فهمم چقدر سخت نوشتن در این مورد

عیب نداره یواش یواش داریم میریم جلو، یاد هم میگیریم ( خودم باید به خودم دلداری بدم )

 

پ.ن.۱: استاد مشاور گرام فرمودن که تا ۲۰ روز دیگه باید سیستم رو تحویل بدم(البته بشینه تا من بدم بهش)

پ.ن.۲. از بازی کتایون ریاحی در نقش زلیخا کمال تشکر رو داریم دستش درد نکنه خیلی خوب بازی کرده

 

 

 




+ تاریخ: سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت: 17:31توسط:پرین


از وقتی یادم میاد هیچ وقت به همسر به عنوان جزئی از زندگیم نگاه نکردم، يعني اصلا برام مهم نبوده تا دو سال پيش .

از دو سال پيش تازه واژه اي به نام همسر اومد تو ذهنم، بازم بهش محل نميدادم، همسر يعني شريک زندگي و اين فکر هميشه با من بوده که اونقدر مستقل بزرگ شدم که وجود کسي تو زندگيم باعث خلل در اين استقلال ميشه ، اينکه کسي وارد زندگيم بشه ، مجبور شم هر کاري ميخوام بکنم اونم در جريان بگذارم و به نوعي بعضي جاها به خاطر اون مجبور شم قيد کاري که دوست دارم و دلم ميخواد رو بزنم برام يه کابوس بوده و الان هم تا حدي هست.

بيشتر اين حرفا مال دو سال پيش بود، هم اتاقي شدن با کسي که شايد تو خيلي از رفتارها شبيه هم باشيم و مشکلات اون با همسرش من رو به فکر وادار کرد تا يه تغييراتي تو خودم بدم. به خودم گفتم تا کي ميخواد اينجوري باشه، بالاخره که چي؛ اخرش بايد ازدواج کني، بايد بري زير يه سقف و با اين رويه اي که تو در پيش گرفتي اخر و عاقبتت به کجا خواهد رسيد خدا داند.

و در اين ميان يه سري اتفاقات باعاث شد به اين نتيجه برسم که شايد تو ذهنم اين چيزا برام يه کابوس بوده ولي شايد يه جور شيريني خاص خودش رو داشته باشه

چند روز پيش به ذهنم رسيد ، موضوعي رو تو وبلاگ اختصاص به اين امر بدم.

ايده آل هام مشخص شه و چيزايي که به ذهنم ميرسه رو بنويسم

و اين موضوع با عنوان " بي تو با تو" مشخص شد

اميدوارم اون نتيجه اي که ميخوام ازش به دست بيارم

 

 

پ.ن.۱. خانمه جون بابا من درس ميخونم، ولي درس خوندن که صرف سر کلاس رفتن نيست،هست؟

 




+ تاریخ: شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت: 18:54توسط:پرین