
"فرشته لحظه لحظه ی زندگیش را به یاد دارد. شاید این روزها فراموش کند چند دقیقه پیش چه می گفت یا به کی تلفن زده، اما همه لحظاتی را که با منوچهر گذرانده، پیش چشم دارد و نسبت به آن احساس غرور میکند.
زیاد تعجب نمیکنی که زندگیش با منوچهر شروع شده و هنوز ادامه دارد، وقتی صداقت زندگی و پیوند روحیشان را می بینی و می بینی عشق چه قصه ها که نمی آفریند. فقط وقتی قصه ها در زندگی واقعی تحقق می یابند. حقیقتشان آشکار می شود، حقیقتی تلخ اما دوست داشتنی. *"
هر وقت حس میکنم صبرم کم شده، طاقتم رو به پایانه، دلم یه انگیزه میخواد برای زندگی
میرم سراغ این زندگی
زندگی پر عشق و محبتی که سختی هاش کم نبوده
برام تکراری نمیشه هیچ وقت این کتاب و زندگی آن
عاشق شدم عاشق شخصیت مردی به نام منوچهر مدق و زنی به نام فرشته با عشق و صبری ستودنی
*و اینک شوکران ۱ منوچهر مدق به روایت همسر شهید
همیشه میگم خدا مهندسین عمران ایران رو هدایت کنه با این نقشه کشی ساختمونشون و...
نقشه کشی برای هر منطقه ای قواعد خاص خودش رو داره
همه جا مثل هم نیست که هست؟
برای مناطقی مثل مناطق ما که سرد و کوهستانی هستن، اصولا نباید خونه زیاد پنچره داشته باشه تا هم از اتلاف انرژی جلوگیری کنه و هم زمستون ها بشه گرمش کرد
خونه ما هم که ولش کن
به قول مامانم یه میدون فوتبالی داریم به اسم هال، که 56 متر هستش، با یه بخاری ایران شرق بزرگ
حالا این هال ما سه تا پنجره داره با دو تا در
مگه میشه اینو گرمش کرد؟ عمرا
هر جاشو بگیری از یه جای دیگه سوز میزنه تو
پنجره ها هم که خداروشکر الومینیومی ، هیچیش استاندارد نیست
اتاق 3*4 ما ، یه پنجره داره که یه سوزی میزنه ازش که نگو و نپرس
امروز صبح خیر سرم رفتم رو میز که پرده رو خوب بکشم که از سوز سرما کم بشه
چشمتون روز بد نبینه، تا چشامو ببینم دیدم رو میز ولوئم
تنها کاری که تونستم بکنم جیغ بود همین
بابا از یه طرف مامان هم از یه طرف کوثر هم مات و مبهوت داره نگاه میکنه
منم شر شر اشکه که میریزم
هی مامانم میگه چی شد، منم که صدام در نمیاد
دست به کمر نشستم رو زمین و مثل بچه ها اشکامو پاک میکنم
مامانم بلندم کرد، یه کم راه رفتم ، خیالش راحت شد
بعد توضیح دادم چی شد خودش پرده رو کشید و رفت
و کوثر همچنان مات و مبهوت
دیدم بچه انگاری بیشتر از من ترسیده
یه لبخند بهش زدم که خیالش راحت باشه و خیالش راحت هم شد
خندید و دویید رفت

"کلمات تمام شد و درد نه... صبر تمام شد و امتحان نه... حوصله نوشتن سر آمد و رنج ِ این طفل معصوم نه... تاوان است یا امتحان؟ روزگار میخواهد دشنه را به استخوان برساند انگار، یکی این روزگار نانجیب را حالی کند، قلب استخوان ندارد لامصب! چه بنویسم آخر؟ چه بگویم؟ نوشتن نمیخواهد، این پست را نباید بخوانی، باید بفهمی... چشمانت را ببند، هر ثانیه یک نفس بکش... نه نفس معمولی... نفس عمیق!تازه هر دقیقه اش می شود 60 نفس... حالا 68 نفس در دقیقه را بفهم... بسوز...
آتش بگیر، تا که بدانی چه می کشـــم
احساس سوختن به تماشا نمی شود!"
سلام دانیال
آقای کوچک وبلاگستان ما
بابا اینطور برایمان نوشت و من این چنین برای تو می نویسم
خودش فرمود " و ما انسان را در سختی آفریدیم" و برای هر کس سختی خاص او را در نظر گرفت
و هر که در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش می دهند
دردی که در سینه تو نهفته است، برای ما آدم بزرگ ها درد هستش اما برای تو تسبیح خداوند
تسبیح خدایی که از ابتدا تو را برای خودش در نظرگرفت و نامت را گذاشت دانیال
یعنی خودش حاکم توست و نه هیچ کس دیگر
تو تسبیح می گویی و بابا و مامان و ماها زجر می کشیم
تو تسبیح میگویی و بابا روی دستانش تو راهروهای بیمارستان اسیر است
و تو تسبیح می گویی و ما دست به دعا برایت
نفس نفس زدنهایت آزارمان می دهد دانیال
آن هنگام که پدر از مشهد نوشت
دلم عجیب هوای مشهد را کرد
یه زیارت با نوشته ی پدر رفتم و اومدم
و همش توجلوی چشمم بودی
لبخند عمیقم برای حل شدن مشکل فشار ریه ت خبر از خوشحالی عمیقی داشت و شکر خدا
ولی انگار شادی ما دوامی نداشت
پدر امد و خبر داد
از نفس نفس زدنهایت
از سردرگمی دکترهایت
و ما در این میان می دانیم
که تنها خدا حاکم توست
دست به دعا می بریم باز
برایت ختم میگیریم باز
برای تو کوچولوی دوست داشتنی ما
برای تویی که سبب پیوند زدن دل مهربان وبلاگستانی ها شد
و زیر لب می گوییم
اللهم اشف کل مریض
بالدم المظلوم
در جواب کامنت دوستی که گفته بود
"چقدر میخوای توگذشته بمونی
به آینده فکرکن
هیس !"
گذشته به نوعی تاریخچه آدم هستش، چیزی که به وجودش معنی میده
بدون وجود کودکی، نوجوانی معنی نمیده و بدون نوجوانی، جونی و به همین ترتیب
ما نه میتونیم کامل تو گذشته زندگی کنیم نه می تونیم کلا بذاریمش کنار؛هنر این هستش که از گذشته عبرت بگیریم برای آینده
آینده هم مقتضیات خاص خودش رو داره؛آینده هم بدون حال و گذشته معنی پیدا نمیکنه
گذشته ای که گذشته و حالی که در اون زندگی میکنیم
زندگی تو آینده هم کار درستی نیست حداقل اینو به تجربه فهمیدم
من از گذشته خاطرات زیادی ندارم؛شاید باورش برای خیلی ها سخته باشه که من از کودکیم خاطره ای تو ذهنم نیست؛حتی از دوره راهنمایی و دبیرستان
جز چند تا موارد خاص که برام خاطره شدن
این برام سخت بوده که چیزی که من تا حدی به اون دوران پیوند میداد رو از دست بدم
من تو گذشته زندگی نمیکنم؛بعضی وقتها به گذشته م نیاز دارم
گذشته ای که به من ثابت کرده نباید دل به چیزی ببندم؛به مردی اعتماد نکنم حتی اگه خیلی ادعای مردی داشته باشه،و برای اینده برنامه ریزی هم بکنم ولی تو اینده زندگی نکنم
سعی کنم حالم رو بسازم؛اینده خودش ساخته میشه
ولی میدونی مشکل از کجاست، مشکل از اینجاست که ساختن حالی که من در اون زندگی میکنم (نه برای من برای هر جوون دیگه ای ) زیاد دست خودم نیست
من تلاشم رو میکنم ولی شرایط امروز جامعه من جوری نیست که بتونه جوابگوی تلاش من باشه
جامعه ای که بیکاری بیداد میکنه و عوض اینکه مشکل از ریشه حل بشه میان قانون رو عوض میکنم که از کودک 10 ساله به بعد هر کی دو ساعت در هفته کار کنه شاغل محسوب میشه
جامعه ای که رسوم و سنت های بیخود انقدر تو وجودش نهادینه شده، که ازدواج دو تا جوون ساختن یه زندگی نیست، خراب کردن دو تا خانواده دیگه ست
و......
من تلاشمو کردم، خودم رو به جایی که تا حدی راضی هستم رسوندم
مشکل الان از من نیست از جامعه ای است که معلوم نیست به کجا داره میره؟
من ترجیح میدم بعضی وقتها تو خاطرات خوش گذشته باشم تا فکر و خیال حال و اینده ام
فکر کاری که نیست، و اگر هست جوابگوی نباز روحی من نیست
فکر اعتمادی که از دست دادم و حالا حالا دوست ندارم کسی رو وارد زندگی کنم
و مشکلات خانوادگی و.. رو بهش اضافه کنید
خوش بین بودن خوبه ولی تا حدی ، بهتره بگم باید واقع بین بود تا خوش بین
پ.ن.۱: شهادت امام جواد هم تسلیت میگم، میگن امام جواد برای مادیات خوب جواب میده و مخصوصا ازدواج، میتونین بهشون متوسل بشین
پ.ن.۲: انقدر دلم میخواست جای مهتاب بودم، یه سیلی تو گوش بهزاد میزدم
پ.ن.۳. همین
میگم : مامان این مجله های من کو؟
میگه: تو یه کارتون بود الان نمیدونم کجاست
خونه رو زیر و رو میکنیم و هیچی پیدا نمیشه
میگم: حتما انداختی دور دیگه
میگه: نه نداختم
میگم : خب پس چی شده؟
یعنی الان کارد بزنی خون من در نمیاد
تمام نوستالژی نوجوانی من از بین رفت
الهی بمیرم برای خودم که حتی یه عکس از مجله ش تو گوگل هم پیدا نکردم![]()
و نوستالژی نوجوانی من مجله ای است به اسم ایران جوان

"دانیال رو سوال هاش به کشتن داد. صدبار، هزار بار بهش گفتم داری زیاده روی می کنی. گفتم هر سوال عینهو یک ماده سگ می مونه که با خودش ده تا سوال دیگه متولد می کنه. هر سوال جدید هم که به دنیا اومد با خودش ده تا سوال دیگه زاد و ولد می کنه. خب تا کی؟ که چی؟ آدم که با سوال نمی تونه زندگی کنه. اتفاقاً سوال باعث میشه مدام از لبه های زندگی بیفتید بیرون و باعث میشه روح های شما مست بشن، وحشی بشن. روشن شد؟
همه می گوییم :"روشن شد"
کوهی می گوید:"وقتی روحی وحشی شد باید رام اش کرد.باید شست و شوش داد. البته روح هایی هم هست که هیچ وقت رام نمی شن.روح دانیال یکی از اونها بود. خوشبختانه یا بدبختانه ما آدم ها، ضعیف هستیم. خیلی ضعیف.با یه ذره فشار کارمون ساخته سو بعضی ها معتقدند فشار یه موهبته، یه معجزه س که با اون می شه خیلی کارها کرد به شرطی که دقیق و به موقع و به اندازه از اون استفاده کنیم.شنیدید چی گغتم؟ دقیق، به موقع و به اندازه."
"خوب فشار انواع و اقسامی داره اما نتیجه ی همه ی اونها یه چیز بیشتر نیست:بازسازی روح آدم ها. در واقع کار فشار یه نوع استحاله س. روح مربع رو میکنه دایره. روح دایره رو میکنه مثلث. می فهمید چی میگم؟ روح سبز رو میکنه آبی. روح آبی رو میکنه قرمز. طوری تغییر میده که حتی خود طرف هم نمی فهمه چه اتفاقی افتاده."
" روح های دایره مطلقاً نمی توانند باور کند روزی چهار گوش بوده اند. یا قرمزها روزی آبی بوده اند. عینهو مهنسی ژنتیک می مونه. با یه ذره فشار می تونیم حتی سلولهای یه روح رو برداریم و جاشون رو با سلول های یه روح دیگه عوض کنیم. شبیه نوعی بازی می مونه. می تونیم اسمش رو بذاریم بازی با روح. درست مثل خمیربازی بچه هاس. اول اونو ورز میدیم، بعد گرد می کنیم،بعد لوله می کنیم، بعد پهن می کنیم.مطلقاً نباید اون خمیر ترک برداره. این کار باید با مهارت انجام بشه. با نهایت دقت. نرم و آرام. دقیق و به اندازه. ملایم و خلسه آور. هیچ عجله ای نباید تو کار باشه.حتی میشه گفت شبیه نوعی سلوک می مونه. عینهو یک والس عاشقانه. نوعی عشق بازی رومانتیکه که با روح انجام میشه.عین یه موزیک لایت. نرم. نرم. نرم."
یشب که تو شمس العماره شریفه خوابش رو برای مامانش تعریف کرد
یهو ذهنم رفت به شاید یک سال، یک سال و نیم پیش
یه شب خواب دیدم
چند چفت کفش دارم، یکی از این جفت ها یه لنگه ش سبزه، یه لنگه ش هم فکر کنم مشکی
رفتم تو خونه اومدم بیرون دیدم که نیست، رفتم گشتم از تو سطل آشغال پیداش کردم و دوباره گذاشتمش سرجاش ولی باز که رفتم تو ، اومدم بیرون دیدم نیست
برای یکی از دوستام که به تعبیرخواب وارده تعریف کردم
گفت: که احتمالا یه شخصی هست که یا به دروغ میگه سید هست یا خودش فکر میکنه سیده، در ثانی فکر نکنم ادم زیاد خوبی باشه
اون موقع ها یه کم رفتم تو فکر و بعد ولش کردم
ولی دیشب که این خواب رو با واقعیت های زندگیم تطبیق میدادم، دیدم اون موقع ها داشته یه چیزایی به من میگفته ولی من خودم رو زدم به اون راه یا همون کوچه علی چپ
****
پنچ شنبه ها ، برنامه ای از شبکه 4 پخش میشه با عنوان اردی بهشت ، بعد از اذان ظهر، به روانشناسی تربیت در خانواده با حضور دکتر ابراهیم میثاق می پردازه، وقت کردین توصیه میکنم ببینید
****
جواب مهتاب با بهزاد رو دوست داشتم
اون موقعی که گفت: شما خودتون به اعتماد کسی خیانت نکردین؟
کاش همه جواب اعمالمون یا حق الناسی که به گردنمون هست تو این دنیا ببینیم و بریم
برای اون دنیا چیزی نداشته باشیم
البته به نظرم بعضی ها رو تو اون دنیا هم نمیشه بخشید
در پی قول مامان به کوثری قرار شد بریم پارک
پارک جنگلی شهر که ورودی و خروجی ش رو شبیه پارک های شهری کردن و وسایل بازی برای بچه ها گذاشتن
و منم که عاشق تاب و پارک خلوت و غلیان کودک درون و تاب سواری به یاد بچگی ها ![]()
مامان کوثری میگه که تازه خانم انتظار داره بهش درس هم بدن بره درس بده،تو هنوز بچه ای
میگم بی خیال، تو هم بیا
و اونم میاد و بابا هم میاریم و تاب سواری خانوادگی راه میندازیم واسه خودمون
و چون هوا بس ناجوانمردانه سرد بود زودی دویدیم تو ماشین و یه دوری تو پارک جنگلی زدیم و کوثر و مامانش رو گذاشتیم خونه شون و برگشتیم خونه
****
چقدر من این زیور و رحمت رو دوست دارم، عاشق صفا و سادگیشون هستم
این ایدی زیور منو کشته
zivarzanerahmat
****
از سازمان تماس گرفتن که مدیر خواستن حضوری باهاتون صحبت کنن و بصورت رسمی همون مصاحبه، چهارشنبه تماس بگیرین اگه بودن میگم بیاین ، حالا باید یه نگاه به پروژه کارشناسی و پایان نامه ارشد بندازم تا ضایع نشم ![]()
اصولا هر چی سن و سال ادم میره بالاتر ، همچین میگم انگار چند سالم هست، یه سری دیدگاهاش فرق میکنه البته طبیعی هم هست چون ادم پخته تر میشه
همیشه که نه از وقتی بطور جدی و برای مشخص شدن معیارهام به ازدواج فکر میکنم
یه سری چیزها برام مهم بوده الانم بعضی هاش مهم هستش ولی شاید نه مثل قبل
مهمترین معیارم قبلا ایمان طرف بود، اینکه دوست داشتم از خودم از نظر اعتقادی بالاتر باشه ولی الان همین که هم سطح خودم و خانواده م باشه و سر یه سری مسائل با هم اختلاف انچنانی نداشته
باشیم برام کافیه
و عوض این مسئولیت پذیری طرف و اینکه وقتی یه چیزی میگه پاش وایستاده و موقع عمل که رسید جا نزنه یا از خودش ضعف نشون نده ، حتی شده برای قولی که به من داده جلوی خانواده ش بایسته، مهمتر هستش
قبلا فکر میکردم که خانواده همسرم حتما باید از ته دل راضی باشند الانم دوست دارم اینجوری باشه ولی خب دلم میخواد طرف مقابلم برای رسیدن به من حتی شده جلوی خانواده ش وایسته همون
طوری که من برای رسیدن بهش هر کاری لازم باشه و در حدم باشه انجام میدم
طرف باید به یه جایی رسیده باشه که در مقابل مشکلات ضعف نشون نده و بتونه با عقل و تدبر مشکلات رو از راه برداره نه اینکه مامانم دوست نداره عروسش شهرستانی باشه و چون احترام پدر و مادر واجبه من دل تو رو می شکنم و میذارم میرم تا دل اونا رو بدست بیارم، منکر احترام گذاشتن به پدر و مادر نیستم ولی خب به نظرم پدر و مادر هم باید به این درک رسیده باشن که کسی که میخواد زندگی کنه خود پسر هست نه پدر و مادر که همسر تماما مطابق با سلیقه اونا انتخاب بشه
اصلا خوشم نمیاد طرف بد دهن و شکاک باشه یا دست بزن داشته باشه
باید به یه جایی رسیده باشه که با حرف زدن مشکلات و ناراحتی ها رو حل کنه
و به خانم به عنوان کسی که فقط پخت و پز بلد باشه و یا بچه بدنیا بیاره و بزرگشون کنه و دیگر هیچ نگاه نکنه
دوست دارم جلوی پیشرفتم رو نگیره، پیشرفت منو پیشرفت خودش و زندگیمون بدونه
همیشه همراهم باشه، روزی خواستم دکترا بگیرم جلومو نگیره که تا حالا هم جلو اومدی زیادیته و ...
و من هم در قبالش در مواقع لزوم از بعضی چیزها میگذرم تا زندگیمون اون نشاط و شادابی خودش رو از دست نده
برگشتنی هم که من و بابا و فریدون و آهای خوشگل و عاشق و چشای خمار از خواب
رسیدم خونه هم ناهار و ونماز ؛ که دیگه بعد اینکه سلام دادم همون جا غش کردم و یه ربعی خوابیدم
من برم سرکار چی میشم خدا داند
یکی میخواد منو جمع کنه
****
از حموم اومدم بیرون، لباس صورتی هام رو پوشیدم و موها رو شونه کردم و یه تل زدم بهشون و وایستادم
جلوی اینه دارم خودم رو نگاه میکنم
ته تغاری میگه کم خودت رو تحویل بگیر، بچه م عقده ای شده
میگم خب چیکار کنم کسی که مارو تحویل نمیگیره بذار خودمون خودمون رو تحویل بگیریم چی میشه مگه؟
***
به دلیل نداشتن سرعت از گذاشتن شکلک معذورم :دی
وقتی حرف دل و عقل آدم یکی میشه
وقتی دل به اون چیزی که عقل خیلی وقت پیش رسیده بود میرسه
نتیجه میشه آرامش نسبی آدم
و تا آرامش کامل باید به دل فرصت داده بشه
تا باور کنه که ارزش این دل بالاتر از این حرفهاست که بخواد به پای کسی بریزه که نمیتونه
تکیه گاه مناسبی براش باشه
و این بار دل هست که میگه خدا برات بهترین ها رو در نظر گرفته، ارزش تو بالاتر از این
حرفاست ،
آروم باش و به خدا توکل کن
* ممنونم از همه دوستانی که مثل همیشه همراهم هستن و حرفاشون ارومم میکنه
![]()

هر جای زیارتی که می رفتم همیشه از دور نظاره گر بودم
شاید چون خودم رو تو اون حد نمی دونستم که بخوام تو اغوش جلوه ای از نور خدا باشم
برام هم سوال بود ؛ که اینایی که میرن ، به ضریح چنگ میزنن و جدا نمیشن چه حالی دارن؟
راستش برام یه جورایی حالت خنده داری داشت
اما
این بار که رفتم حرم کریمه اهل بیت، چون بین هفته بود، خلوت بود
راحت می شد یه دور کامل که نه نصفه طواف کرد
و با چنگ زدن به ضریح و گذاشتن پیشونی م روش حس کردم که اون شونه ای که همیشه دلم میخواست با گذاشتن سر روش اروم بشم رو پیدا کردم
بغضی که شکست
و ابرهایی که باریدن گرفت
و من تازه فهمیدم حس دیگران را
و باز همین حس
زمانی که دل از همه جا گرفته بود
یا نه شاید شکسته بود
و تو خیابون بدون هیچ اختیاری گونه هام خیس می شد
و رسیدن به اغوش نور و گذاشتن سر به ضریح صالح بن موسی الکاظم
تکرار شد
دلم خواست
یه تیکه ازضریح برای همیشه مال من باشه
تا زمان دلتنگی ها و دلگرفتگی ها نگران شونه ای برای اشک نباشم
پ.ن.1. حالم خوبه، حس میکنم که بار سنگینی از روی شونه هام برداشته شده، حداقلش اینه که تکلیفم با دلم مشخص شده
پ.ن.2. سرما خوردم شدید که نه تا حدی شدید، گلوم می سوزه
پ.ن.3. فهمیدم که هیج کسی ارزش اشک های ادم رو نداره ، یا شاید ارزش خواسته شدن از خدا رو نداره
پ.ن.4. تو این سفر فهمیدم که اگه بخوام تو یه شهر دیگه، دور از خانواده زندگی کنم، باید همسری همراه و همدل که همه جوره تکیه گاهم باشه داشته باشم
پ.ن.5. و من همچنان دلم زندگی خوابگاهی میخواد ، و یا یه زندگی فقط برای خودم و خودم
پ.ن.6. گاه فکر میکنم که اگه یه دختری مثل کوثری داشتم تا اخر عمر تنهایی رو بر ازدواج ترجیح می دادم
پ.ن.7. این پست انی دالتون رو هم دوست داشتم
http://anidalton.blogfa.com/post-621.aspx

بعضی وقتها بعضی از ادمها باید بعضی چیزها رو سرشون اوار شه تا حالشون بیاد سرجاش
من
دودلی
دل به دریا زدن
ایه الکرسی ها
اخم تو
حلقه تو
اشتباه از نظر تو
اشک
امامزاده صالح
و
.
.
و برخورد به این جمله ارومم کرد
"خداوند گاه برای بندگان خود رتبه ای را در نظر می گیرد که به آن مقام نمی رسند الا از صراط ِ درد! "
شاید این اخرین پست این بلاگ باشه
شایدم نه
هنوز تصمیم خاصی نگرفتم
ولی هر چی که هست مثل قبل نخواهد بود