تبليغاتX
تکاپوی شفیره ای

 

میگه: برو یه اب و جارویی پیدا کن، یه همدم برای خودت پیدا کن!

میگم: من همدم نمیخوام، همدل میخوام!!

میگه: پیدا کردن همدل تو این دور و زمونه سخته، همدم رو پیدا کن ایشالله همدل هم میشین

میگم: اگه دلم دست نخورده بود شاید، ولی وقتی دل دست خورده میشه، همراه کردن یکی دیگه باهاش سخته

میگه: اره، ولی سعی کن فراموش کنی

میگم: اگه فراموش کردنی بود، تو دوسال میشد فراموش کرد

میگه: خب خودتو درگیرش نکن

میگم: درگیرش نیستم، زندگیمو میکنم، میخندم، میگذرونم ولی همیشه ته دلم حس میکنم چیزی کم دارم ،

زیاد هم بهش فکر نمیکنم ولی یه لحظه های انگار مختص اون هستش

میگه: عیب و خوبی دخترهایی با اعتقادات پاک مثل شما همینه

و من حرف میزنم و میرم تو فکر و تا به خودم بیام اشک پهنای گونه م رو خیس کرده

میگم: توکل به خدا هر چی خودش صلاح بدونه

و

.

.

.

میگه : اینکه دانشمندان انرژی هسته ای

و من فکر میکنم دوباره به چی دست یافتند

و بعد میگه: بی خیال خودت خوبی؟

من ناخوداگاه میخندم

 

پ.ن. دارم میرم قم، از اونجا تهران و بعد خونه ، ایرانگرد خوبی میشم من اصولا




+ تاریخ: پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت: 13:32توسط:پرین


 

يه روز مي فهمي از چشمام

چه احساسي به تو دارم




+ تاریخ: یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت: 19:6توسط:پرین


 

تو خواب و بيداري صدايي مي شنوم

با خودم ميگم اين يخچاله صداش چرا اينجوريه

تا حالم جا بياد و بفهمم صداي زنگ تلفن هستش يه کم طول ميکشه

مي بينم يکي از بچه ها ميدوئه سمت گوشي

گوشي رو برميداره

سلام و عليک ميکنه و ديگه ساکت

تا دو سه دقيقه و بعد گوشي رو ميذاره و از پريز ميکشه بيرون

ميگيم کي بود

ميگه هيچي ميگه برادرهاي بسيجي

تا اينو گفت فکر کردم دوباره يه درگيري ديگه اتفاق افتاده ، بند دلم پاره ميشه

هيچي ميگه

که خواهرهاي بسيجي رو امشب بردن قم و جمکران، ديديم کسي تو خوابگاه نيست، ما برادرهاي بسيجي لازم دونستيم که زنگ بزنيم شما رو براي اذان صبح بيدار کنيم

پاشين اب و جارو کنيد، آماده بشين براي نماز صبح

ميگم خب تو چرا هيچي نگفتي؟

ميگه شوکه شدم، اصلا نمي تونستم چيزي بگم

و جالبه که ساعت ۳ بامداد هستش

 

پ.ن. خداييش بعضي از پسرها خيلي بي شعور تشريف دارن (بلانسبت خوباشون)

پ.ن. انقدر بد خوابيدم که نماز صبحم قضا شد، گناهش گردن اوني که بي موقع دهنش رو باز ميکنه براي افاضات بامزه

پ.ن. راستي اين بلاگفا چرا ساعتش رو عقب نميکشه؟




+ تاریخ: پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت: 11:22توسط:پرین


 

شاید در میان این همه بغض

سکوت بهترین کار باشه

 

 

پ.ن.۱ از تو دیگه انتظار نداشتم، شاید اگه کسی بودی که منو نمی شناختی و این حرفها رو میزدی، اینقدرها برام مهم نبود ولی ....

پ.ن.۲

میگه: یه وقت تو راه بهشت پسرا، درخت چشاتو نکاری

و من فقط یه پوزخند میزنم




+ تاریخ: دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت: 13:36توسط:پرین


آخر هفته دارم میرم اصفهان

برای مدرک و یه سری کارهای دیگه

خوش بگذره بهم


****



حوصله م سر رفته بود

دوست داشتم با یکی حرف بزنم
گوشی رو برداشتم و زنگیدم به چند تا از همکلاسی ها و بقیه رو با اس ام اس حالشونو پرسیدم
تقریبا حرفها حول و حوش کار و ازدواج بود، که الحمدلله هیچ کدوم نه کار داریم نه خبری از ازدواج بود
.
.
.
میگم : این همه دختر خوب دور و بر من هست نمیدونم چرا همشون مجردن، یکیشون ازدواج هم نمیکنه یه شیرینی بخوریم
میگه: یکیشم من
میگم: تو نه، همکلاسی ها و دوستام رو میگم
میگه: خب قسمت نشده
میگم: قسمت نشده نه عرضه میخواد که ماشالله هیچکدوم نداشتیم، به قول یکی از بچه ها ، نه بابامون پولداره، نه خودمون خوشگل اونچنانی هستیم و نه ناز و عشوه داریم
میگه: چرا خوشگل نیستی؟ تقریباً 80 درصد اقایون که عاشق چاله ی گونه ی هستن
میگم: خب درد اینه ، من بیرون نمیخندم هم که ببینن
میگه: ابروهاتو یه کم کمونی کنی، یه کم از موهای پیشونی رو برداری، رژگونه ت هم که خدادادی هستش، خدا گفته گردی صورت عیبی نداره بیرون باشه، شماها نمیدونم چرا مقنعه و روسری رو میکشین پایین، تازه زیر چونه هم محکم این چادرو میگیرین ، خب پسرهای الان هم مثل غلامرضای پنچمین خورشید نیست که سرشو بندازه پایین، انقدر پرروئن که با نگاهشون ادم رو قورت میدن

و من می خندم




+ تاریخ: دوشنبه ششم مهر 1388ساعت: 18:0توسط:پرین