تبليغاتX
تکاپوی شفیره ای

 

دیشب همینجوری برای کنجکاوی رسیدم به وبلاگ هابیل مغموم

و این پست شاید دو سه بار بیشتر خوندم ولی همچنان گیجم

فکر کنم داشتن یه سری مطالعه در این زمینه ها بد نباشه

ولی خب نمیدونم از کجا باید شروع کنم ؟؟؟!!!!

 

پ.ن.۱. بعد از دوسال یه دو سه تا شویدی هم که داشتیم کوتاه کردیم انقدر راحتم که نگو و نپرس

پ.ن.۲. به گزارش خبرگزاری امیر پرس( امیر خواهر زاده م هست هر جا هر خبری باشه دسته اول تو دست ماست ) دایی محترم که حدود یه هفته ای هست مهمون شهرمون هست ، اعلام فرمودن که میخوان تشریف ببرن و تا موقعی که کسانی که به م و س و ی و ک ر و ب ی رای ندادن، توبه نفرمایند، به شهر ما اجلال نزول نمی فرمایند و ما هم فرمودیم چه بهتر

به مامان میگم بریم بدرقه شون، بگیم " ما اهل کوفه نیستیم   حسین تنها بماند"

پ.ن.۳. چرا آدم هر کاری میکنه بعضی وقتها نمیتونه ، بعضی آدمها رو ببخشه؟




+ تاریخ: چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت: 15:0توسط:پرین


شنیدن خاطرات کودکی و نوجوانی مامان، باباها همیشه شیرینی خاص خودش رو داره
دیروز با خاله و خاله زاده ها دور هم جمع شده بودیم، و باز هم پلی به گذشته زده شد


از بچگی شروع شد و به نوجوانی رسید و به تبع اون زمان ازدواج دختر و ....
که بیشترش اجباری بوده و بدون رضایت دختر
دو تا از خاله هام ازدواجشون اجباری بوده و مامان من و خاله کوچیکه تقریباً راضی بودن.

مامان، فرزند بزرگتر و دختر بزرگتر خانواده هستش، و به تبع هم یه سری وظایف خونه داری و وظایف پسرونه اون زمان مثل به چرا بردن گاو و گوسفندان و ... به دوشش بوده.

تعریف میکنه، بین 15-16 پسری که گله رو می بردن چرا من تنها دختر بینشون بودم، اونا برای خودشون بازی میکردن ، میدویدن، دعواشون میشد و من اونورتر سرم به کار خودم گرم بود

بابا هم یه جوری پسر خاله محسوب میشده و همیشه هوای مامان رو داشته، میگه بابات راه و بیراه می اومد می گفت که بده به من گله رو تو برو خونه،
مامان هم میگفته ، نه یه اتفاقی براشون می افته، بابام منو می کشه .
هیچی دیگه مامان روز به روز بزرگتر میشه و زمزمه های ازدواجش به گوش می رسه، باباش میخواسته بده به یه اقایی که اسمش داوود بوده، حالا این داوود الان تو شهر چیکاره س بماند
یکی از فامیل های مامان، بدو بدو میره به بابا خبر میده که فلانی دارن دختره رو میدن به داوود نمیخوای کاری کنه
بابا هم میره به مامانش میگه، مامانش برمیگرده میگه، من نمیتونم تو رو اداره کنم چجوری برم برای تو زن بگیرم
هیچی دیگه بابای ما سه چهار روز قهر میکنه و لب به هیچی نمیزنه و تو طویله میخوابه و مامانش مجبور میشه قبول کنه
بعد تعریف میکنه برای مامان، میگه خواب دیدم، یکی از دختر خاله ها تو رو سوار اسب کرده ، اومد تو حیاط خونه، بعد یه مدت اون رفت بیرون و تو موندی تو حیاطمون
و این شد ماجرای ازدواج و یه سری مشکلات سر مهریه و جر و بحث هایی که تو عروسی های ایرانی معمول شده  دیگه

شاید این داستان رو از بچگی چندین و چندین بار شنیده باشیم ، ولی خب هر بار شنیدنش لطف دیگه ای داره

پ.ن.1 به پسرخاله ها میگم، یاد بگیرین ادم خواب می بینه بعد میره خواستگاری، همینجوری که نمیشه

پ.ن.2 برخی از انتصابات این چند روزه خیلی خنده دار و مضحک هست،  منتظر عجایب دیگر هستیم ههههه

 




+ تاریخ: یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت: 7:36توسط:پرین



امروز نمیدونم شاید برای سومین یا چهارمین به سرم زد بشینم پای if only
 از معدود فیلم هایی که دوسش دارم و کاملا حسش میکنم
البته کامل ندیدم، اون صحنه هایی که دوست داشتم و شاید به نوعی خودم هم تجربه کرده بودم رو
شاید سکانس هایی که بیشتر تاثیر رو ، رو من گذاشت
سکانس مربوط به گفتگوی یان و سامانتا تو رستوران بود، که چشمهای پر از اشک سامانتا و نگاه های مبهوت یان بود

قسمت های Bold حرفهای سامانتاست و بقیه صحبت های یان

- اگر چه من و تو مشکلاتی با هم داریم؛ مشترکاتمون زیاده ، از مصاحبت همدیگه لذت می بریم و من باید این رو قدر بدونم
- چون پشت همه این قضایا و اتفاقات امروز ، من تو رو می پرستم
- منظورم اینه که میخوام ادامه بدم ، واقعاً میخوام
- نه
- چی نه؟
من نمیخوام ادامه بدم
- من فقط به خاطر تو میخواستم لندن بمونم
- به خاطر هردونفرمون ابنکارو میکردم ، اگر مطمئن بودم واقعاً عشقی بین ما هست

- هست!
واقعاً!!
- تو هیچ وقت احساست رو به من نمیگی، از خودت حرف نمیزنی
- از دیدن خانواده من طفره میری، جشن فارغ التحصیلی من یادت میره
- وقتی شاگرد مورد علاقه ام رو می بینی جوری رفتار میکنی که انگار اون یه بیماری مسری داره!
- میدونم که نیت تو کاملاً خوبه
- ولی حس میکنم دومین اولویت تو زندگی توام!
- خیلی ناراحت کننده است، از همه بدتر این که من دارم به این وضع عادت می کنم.
- نمی فهمم
میدونم، اینه که منو میکشه، کاش برای یه روز هم که شده فقط به خودم و خودت فکر میکردی،
- من تو رو می پرستم
- نمیخوام پرستیده بشم، میخوام دوستم داشته باشی!

 

پ.ن.۱. این روزها دوباره از ته دل خندیدن رو دارم تجربه میکنم

پ.ن.۲. و باز یک هواپیمای دیگر سقوط کرد، عیب نداره عزیزان من بورکینا فاسو و ونزوئلا به ما هواپیمای خوب خواهند فروخت، کشورهای پیشرفته به چه درد ما میخورن هان؟؟

پ.ن.۳. مسلمانان چین آیا مسلمان نیستن یا چون چشاشون بادومیه و مثل چشای خانم مروه نیست نباید چیزی در موردشون گفت؟؟؟؟ وقت ان نیست که در مسلمانی خود شک کنیم؟

 


 




+ تاریخ: چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت: 12:56توسط:پرین


 

در راستای اینکه دست به فرمونمون خوب شه و تا جوهر گواهینامه مون خشک نشده، گفتیم با بابا بریم یه سر تو خیابون ها ببینیم چیکار میکنیم

اصولاً بابای من آدم کم حوصله ای هستش، به خاطر این یه ساعت نشده ، داداشم رو که تو خیابون دید از خدا خواسته گفت بیا با اینا برو، بعدش با داداشم رفتیم

داشتیم از روبروی در ورودی پارک جنگلی شهر رد می شدیم که چشمم خورد به یه تابلوی ساخت روگذر، گفتم اینجا روگذر میخواد چیکار؟ نه جای شلوغی هست به استثنای جمعه ها و نه اینکه جزو خیابون های خیلی اصلی محسوب میشه

خواهرم برگشت گفت: مثل اینکه دو تا روگذر سهمیه داشتن یکی رو اینور زدن یکی رو خارج از شهر

گفتم به به ! اینم حتما در راستای رسیدن به عدالت علوی هستش دیگه، درک نمیکنن این شهر به جای روگذر به چیزهای دیگه نیازش بیشتره

نمیدونم چی بگم واقعا!!!!

***

این صدا و سیما داره پیشرفت خوبی میکنه!!!!! مثل اینکه گردن و گوش هم از محدوده حجاب خانم ها بیرون اومده تبریک میگم به آقایون

سازمان زیر نظر ر ه ب ر ی این باشه بقیه ش رو دیگه باید فاتحه ش رو خوند

***

در راستای پاک سازی گوشی همراه ، یه سری شماره ها حذف گردید ، البته کمال احتیاط در نظر گرفته شد چون قبلا چوب اینکارو خوردم

***

رفتیم درباره الی رو دیدیم، فیلم جالبی بود، اشنایی سپیده با الی رو میشه مثل اشنایی های نتی در نظر گرفت، فقط اسم مشخصه طرف هست که در بیشتر مواقع اسم مجازی هست ، کمتر دوستهایی پیدا میشن که رابطه شون به بیرون از نت کشیده بشه و باز هم رابطه شون مثل دنیای نت باشه، دیگه یادم رفت چی میخواستم بنویسم

همین فعلا

دعا یادتون نره

مواظب خودتون و دلتون با هم باشید

 




+ تاریخ: یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت: 20:57توسط:پرین


 

خب از کجا شروع کنیم

الان دارم فکر میکنم چجوری من هر روز مطلب می نوشتم آیا؟

۱- با اجازه بزرگترها تاریخ ۹ تیر با پرداخت حدود ۶۰۰ تومن پول بی زبون بابا تسویه حساب کردیم تازه کامل هم نشد قرار شد بقیه بره رو قسط های دوران کارشناسی (دانشگاه دولتی رو دارین دیگه احیانا؟؟؟)

۲- برگشتنی اول رفتیم قم، یه زیارتی و سیاحتی هم فرمودیم، برای همه دعا کردم، ولی خب من هر سری میرم زیارت حضرت معصومه برای یکی از دوستان مخصوص نماز زیارت میخونم که این سری مختص دوست بیمارمون بود

۳- انقدر هوا گرم بود که من و خواهرام هی غر میزدیم بریم بریم، ولی خب چون قرار بود که خونه تو قم به فروش برسه مجبور شدیم یه کم بیشتر بمونیم، اخرش هم خداروشکر به فروش رفت و ما هم فرار رو بر قرار ترجیح دادیم، مامانم چک ها رو داده دستم میگه بذار تو ساک؛ میگم ببین مامان سالم رسید خونه چیزی به من ندادی ها گفته باشم

۴- هیچی دیگه بعد نماز صبح حرکت کردیم و شب هم خونه بودیم؛ آخی نازی بابام انقدر خسته شد ولی خب عوضش اومد جومونگ رو دید حالش بهتر شد

۵- فردای روزی که رسیدیم کارتن کتابها رسید و خداروشکر شکستنی توش نبود وگرنه تیکه تیکه شده بود

۶- تا وسایل رو جمع و جور کنم یکی دو روزی طول کشید و تو این مدت هم سر میزدم نت ولی خب حال و حوصله نوشتن نداشتم

۷- فعلا هم بیکار و علاف شب میخوابیم صبح پامیشیم یه کم این ور اون ور ، یه کم گیس و گیس کشی و بعد اشتی و قربون صدقه رفتن و بعد هم بخور و بخواب

۸- بعضی وقتها حس دیگر آزاری یا هم بدجنسی بدجوری قلقلکم میده ، داداش کوچیکه از این طرفدارهای متعصب محمود هستش، منم آوردم پرچم سبز رو با یکی از پوسترهای تبلیغاتی میر حسین رو زدم بالای کتابخونه م هر وقت میاد و میره چپ چپ نگاه میکنه و رد میشه

۹- به صدای بعضی ها هم حساسیت عجیبی پیدا کردم، تا تلویزیون روشن میشه یا اخبار میگم بزنین اونور زود ، جالب اینکه بابایی که هیچ وقت سخنرانی ها و.. ازدست نمیداد سریال رو دیگه ترجیح میده، نمیدونم چند درصد ایرانی ها به این وضع دچار شدن ولی خب اینم عوارض اعتماد به انتخاباتی هست که دیگه قرار نیست پای صندوقش بریم

۱۰- به مامانم میگم میخوام روزه بگیرم میگه نمیتونی ( می بینی تو رو خدا)




+ تاریخ: جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت: 11:17توسط:پرین




سلاممممم

صدای مارو از خونه می شنوید

این پست صرفا برای ابراز وجود هست و هیچ ارزش دیگه ای نداره

برمیگردم




+ تاریخ: پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت: 23:38توسط:پرین


 

دیروز حدود های ساعت ۴.۵-۵ بود که خانواده محترم تشریف فرما شدن دانشگاه

مثل این دخمل های خوب از قبل براشون شربت درست کرده بودم که اومدن ازشون پذیرایی کنم، اومدن سلام و روبوسی و...

بعد با یکی از خواهرام رفتیم بالا براشون شربت اوردم و نوش جان فرمودن و یه کم از این در و اون در حرف زدیم و بعد بردم دانشگاه رو نشونشون دادم و بعد رفتیم اصفهان که مثلا بگردیم

گفتم اول بریم سی و سه پل که شباش قشنگه، رفتیم چه قشنگی ، اصلا ادم حظ می کرد از بی آبی زاینده رود و خشکی کف رودخونه که ادم رو یاد اون مناطق مرکزی کویر لوت مینداخت ( نه خیلی رفتم دیدم) ، خلاصه به زور یه جای پارکی پیدا کردیم ، از دست این اصفهانی ها خوب برین بشینین خونه تون برای چی همه ریختین بیرون، رفتیم نشستیم ، ولی خب خداییش خوش نگذشت، هوا گرم شرجی، آب زاینده رود خیلی رو هوای اصفهان تاثیر میذاره، که به همت مسئولان گرامی  مملکت گل و بلبل به این نتیجه رسیدن که سد رو ببندند اب ذخیره کنند

یه کم پیاده روی هم کردیم و گفتیم بریم مدرسه ای که اموزش و پرورش گرام با اسم تجهیزات ویژه داده بود ( خداییش این معلم ها در عین حال که زحمت کش ترین هستند بدبخت ترین ادمها تو ایران هستن، مسافرت هم میخوان برن باید برن تو مدرسه)

رفتیم با کلی گم و گور شدن بالاخره رسیدیم به مدرسه، انقدر گرم بود، خواستم کرکره ها رو بکشیم که راحت باشیم، این کرکره ها مگه پایین می اومد یه چیزیشون میشد، یهو میکشیدی پایین می رفت بالا یه وضعی بود، اخرش فقط تونستم یکیشو بکشم

هیچی دیگه با گرما خوابیدم و بیدار شدیم، تا برسیم دانشگاه شد ساعت ۱۰ و تا بریم پست و کارتن های کتاب رو پست کنیم شد ۱۱، ۷۸ کیلو شد کتابهام

دیگه برگشتیم خوابگاه و گفتم شما برین بگردین من هم یه زنگی به حاج آقا بزنم هم اگه شد برم یه سری کارهای تسویه حسابم رو انجام بدم، که دیر شد و نشد حاج آقا هم گوشیشون خاموش بود و دفترشون مشغول پیدا کردنش دیگه کار حضرت فیله

اونا رفتن و من موندم دیگه هم حال نداشتم برم تسویه حساب، قرار شد فردا اول وقت برم

پ.ن.۱. یکی از شاهکارهای دولت نهم، دوبرابر کردن سهمیه عمره دانشجویی سال ۸۷ بودش که ما به عنوان مازاد فرم پر کردیم و پول ریختیم به حساب، بعد دیگه نشد بریم، من گفتم بذار پولش باشه شاید سال دیگه اسمم در بیاد که در نیومد، اون هفته رفتم حساب رو ببندم، گفتن که الان ببندی سودش از بین میره برو یکی دو روز دیگه بیا، این هفته رفتم گفتن حسابت مسدوده، نمیدونم تو این مملکت خراب شده چه خبره؟ میگم چرا؟ میگه مسدود شده دیگه عجب

پ.ن.۲ رفتم برای ۳۰ تومن بن کتاب، میگه هنوز به حساب ریخته نشده

پ.ن.۳ مسئول خوابگاه هنوز من کارتم رو باطل نکرده گیر داه، برگه خوابگاه رو من بده، داریم میریم پست می بینم صدام میکنه، میگه شما تسویه حساب نمیکنی و میری؟ گفتم چرا تسویه حساب هم میکنم

میگه خب من برگه خوابگاهت رو بنویسم و بری، میگم هنوز من کارتم رو باطل نکردم، میگه در هر صورت بیا امشب از من بگیر، عجب گیری کردیم ها

پ.ن.۴ این چند روزه به اندازه تمام عمرم حرص خوردم،

پ.ن.۵ صحت انتخابات به سلامتی تایید شد، به قول یکی از دوستان، شورای نگهبان هیچ وقت نمیاد رو نظر ر ه ب ر ی حرفی بزنه حتی اگه شده قتل عام راه بندازه، واقعا هم راست میگه




+ تاریخ: دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت: 22:11توسط:پرین


 

امروز که میخواستم برگردم دانشگاه، به سرویس ساعت ۲ نرسیدم، گفتم خب از فرصت استفاده کنم برم نمازم رو تو مسجد روبرویی ایستگاه دانشگاه بخونم، وارد شدم در اصلیش بسته بود و فقط حیاتش یه چند تا فرش انداخته بودن، وضوخونه هم بسته بود

با ابی که همراهم بود گفتم وضو رو میگیرم و نماز میخونم، داشتم وضو میگرفتم دیدم یهویی یه آقایی از پشت پرده اومد تو پاشدم خودم رو جمع و جور کردم، دیدم نه انگار یه جورایی مشکل داره، یه خانم پیری هم اونجا بود، دیگه مرده یه کم وایستاد تا گفت برو رفت خداروشکر

ولی خب تا نمازم رو بخونم داشتم از ترس می مردم

دوباره خواستم وضو بگیرم، خانمه گفت میشه برام دعای توسل بخونی، گفتم باشه نمازم رو بخونم بعد، گفت نه حالا بخون، گفتم خب بذارین نمازم رو بخونم خیالم راحت شه بعد

نماز رو خوندم و گفتم خب تا بخونم به سرویس ۲.۲۰ میرسم بذار براش دعای توسل بخونم بعد برم، شروع کردم

گفته ، ننه مادر بلند تر بخون، گفتم خب اقابون اونورن

گفت نه کسی نیست بلند بخون

خوندم، خیلی جالب بود برام حفظ بود کامل شاید بعضی جاها رو اشتباه میکرد، ولی مثل این بچه ها که منتظرن اول یه چیزی رو بهشون بگی تا بقیه ش رو بخونن، اینجوری بود

به امام جعفر صادق که رسیدیم دیدم ساعت ۲.۱۸ دقیقه است ، گفتم بی خیال سرویس ، میخونم تموم میکنم میرم،

خلاصه خوندیم و تموم شد و کلی هم دعام کرد که الهی سفید بخت بشی و کلی سوال که چی میخونی و سال چندمته و...

اومدم رفتم یه کم خرید کردم، این مردم اصفهان خداییش اخلاق ندارن ها، آقاهه انگارمنت میذاشت یه چیزی می فروخت خوشم نیومد اصلا بزنی لهشون کنی اینجور ادمها رو

دیگه با سرویس ۲۰مین به ۳ اومدم، و ۳ رسیدم خوابگاه

خواهرم زنگ زد، گفت فردا میایم

گفتم خوب میاین می مونین، گفت آره

گفتم خب میخوای براتون مهمانسرا رزرو کنم، قیمتش رو گفتم گفت نمیخواد میریم خانه معلم

به نظرم خانه معلم به صرفه تر باشه راستم میگم

این مهمانسرای دانشگاه شورشو در اورده، پدر و مادر و همسر ۱۲ تومن و بقیه ۱۸ تومن شبی

حالا اگه امکانات داشت ادم زورش نمی اومد، خوابگاه رو برداشتن کردن مهمانسرا تازه کلی هم بهش مینازن

خلاصه قرار شد فردا بیان برن خانه معلم، یه چند روز هم برن بگردن

تا من کارام تموم شه و دیگه بای بای اصفهان




+ تاریخ: شنبه ششم تیر 1388ساعت: 20:27توسط:پرین


 

فکر نميکردم يه روزي يه زماني يه ساعتي يه دقيقه اي يه مسجي اينقدر منو بهم بريزه

دلم ميخواد اين چند روز باقي مانده که اصفهانم

تمام بغض هايي که تو اين سالها تو دلم مونده ، اشک بشن و رو گونه هام روونه

دلم ميخواد همه چي تو اصفهان دفن بشه براي هميشه

 

پ.ن.۱ امروز داشتم تو آينه خودم رو مي ديدم، چقدر گونه هام آب رفته، گونه هايي که همه ميگفتن مثل سيبت ميکنه

پ.ن.۲ اين روزها عجيب داغونم




+ تاریخ: جمعه پنجم تیر 1388ساعت: 19:31توسط:پرین


 

ایران کشور جالبیه، از تنوع قومیت ها و اقلیم هاش گرفته تا اخلاق های منحصر به فرد هر شهرش

در همین راستای اخلاق های منحصر به فرد هر شهر یا استان، اصفهانی ها هم اخلاق های خاص خودشون رو دارن، که مجبوری برای جا افتادن بینشون باهاشون کنار بیای

کلا ادم های جالبی هستند، خیلی حاضر جواب و شوخ، ولی در عین حال یخ، حاضر جوابی و شوخ بودن بعد اینکه خودت رو بهشون نزدیک کردی خودش رو نشون میده

دوران کارشناسی که بودیم از ۲۸ نفر،۸-۹ نفرمون خوابگاهی بودیم و بقیه اصفهانی، ما خوابگاهی ها همیشه باهم بودیم و  اصفهانی هامون هم چند دسته، بعضی ها دو نفره، بعضی ها سه نفره و بیشتر

در بین اینها دخترهای خوبی هم بود ولی خب همون خصلت های خاصشون ادم رو ازشون دور میکرد، من کلا ادم مغروری نیستم ولی خب حاضر هم نیستم تو یه دوستی همش من مایه بذارم و طرف مقابل فقط انتظار داشته باشم، به خاطر این تا یه جایی میریم جلو از طرف واکنشی نبینم دیگه اصلا نگاهش هم نمیکنم

چیز دیگه ای که تقریبا همه میگن خسیس بودن یا به قول خودشون مقتصد بودنشون هست، البته نه برای خودشون برای دیگران، اصولا ادم هایی هستند که برای خانواده شون خوب خرج میکنند ولی دیگرانی که ممکنه با هاشون همراه بشن نه، البته همیشه استثناهایی بین همه هست

یه چیز دیگه هم جالب بود برام، موقعی که تو ایستگاه منتظر اتوبوس هستیم، معمولا ماشین های شخصی میان رد میشن، تنها به بوق زدن به افراد اشنا کفایت میکنند و رد میشن، فکر کنم اصلا به ذهنشون هم نمیرسه که بد نیست یه ترمزی بزنن یکی رو برسونن( خب اینو من اینجا دیدیم بچه های دیگه که از دانشگاههای دیگه اومدن خیلی تعجب میکنن از این قضیه)

و خیلی موارد دیگه، در کل من خودم با اصفهانی جماعت نمیتونم راه بیام به خاطر همین همیشه بچه ها میگن ایشالله یه همسر اصفهانی گیرت بیاد حالت رو بپرسیم  میگم نه تورو خدا از این دعاها برای من یکی نکنید

پ.ن.۱. در راستای کاهش تورم، بلیط اتوبوس های خمینی شهر از ۳۰ تومن قبل عید شده ۵۰ تومن یعنی تقریبا افزایش یک و نیم برابری( کاهش تورم رو دارین؟؟؟)

پ.ن.۲. بالاخره از این امتحان رانندگی خلاص شدم فقط شناسنامه و کارت ملی م رو گرفتن ، کی حال داره دوباره پاشه بره آموزشگاه

پ.ن.۳. امشب لیله الرغائب هست، دعا یادتون نره از نوع خفن ش

پ.ن.۴. حس و حال ماه رجب نیست نمیدونم چرا؟




+ تاریخ: پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت: 11:56توسط:پرین


بعداتر نوشت

آقای احمدی نژاد مرا هم زندانی کنید!!!

 

  بعدا نوشت

یه سر اینجا بزنید جالبه

 

 

در پي تصميم بر تنها نخوابيدن تو اتاق ديشب ساعت ۱۲ پاشدم رفتم اتاق بچه ها

يه کم حرف زديم و از اونجايي که يکيشون منتظر بود که نامزد گرام انلاين بشه، داشتيم انلاين تلويزيون ميديدم ، فيلم ليلا از شبکه تهران رو ديديم

بعضي فيلم ها با اينکه خوبن ولي رو اعصاب ادمند اينم از اون فيلم ها بود

وسط هاي فيلم بود که مادرشوهره هي مي اومد خونه پسرش و خون عروس بيچاره رو تو شيشه کرده بود که پسرم رو راضي کن زن بگيره

م ه س ا (هم اتاقي دوران ليسانس) گوشي رو برداشته نصف شبي، ميگم کجا زنگ ميزني؟

يهو ديدم داره ميگه : د ا ر ي و ش اگه من بچه دار نشم ميري يه زن ديگه ميگيري؟

ميگم بابا خيلي جو گير شدي تو ديگه

حالا بماند که با چه حرصي فيلم رو ديديم ، نزديک هاي ساعت ۲.۵ بود که تموم شد و يه يه ربع بعدش اقاي نامزد ف ر ش ت ه خانم تشريفشون رو اوردن و اونا نشستن به حرف زدن و ما به خواب

 

صبح که ايميلم رو چک ميکردم، دوستي زحمت کشيده بودن و لطف کردند فايل فيلم دل شکسته رو برام فرستادن( نميدونم از کجا فهميدن دنبال اين فيلم بودم)

هيچي ديگه نشستيم به فيلم ديدن

فيلم جالبي بود، بر خلاف فيلم هاي امروزي که بيشترش قرطي بازي و مسخره بازيه

عشق هايي که شايد اولش با لج و لجبازي شروع ميشه و بحث و جدل ولي ماندگاريش بيشتره

عشق هايي که يه دختر حاضر ميشه به خاطر طرف مقابلش حتي مقابل خانواده ش وايسته

معمولا اگه پسر خوب باشه، اين زندگي ها زندگي هاي خوبي هستن

يه تيکه هاييش از جمله خواهر گفتنش جالب بود، در عين حال که خنديدم بعضي جاها اشکم رو در اورد

به نظرم انتخاب رضا رويگري براي نقش به اون مثبتي مناسب نبود يا شايدم اشکال از منه که هنوز تصوير نقش رضا رويگري تو فيلم بوتيک جلوي چشمم

در هر صورت فيلم جالبي بود

يه حس خوب بعد از ديدنش بهم دست داد

ممنون

 

 




+ تاریخ: چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت: 21:0توسط:پرین


 

ديشب شب بدي بود

اولش که شنيدم يکي از دوستام که تهرانه تو اين شلوغي هاي تهران ريختن سرش، کلي زدنش، دنده و پاش شکسته

بعدشم که رفتم بخوابم

واحد هاي ما سوئيتي هستش چون قبلا خوابگاه متاهلين بوده بعد دادن به دانشجويان ارشد

از در که وارد ميشي سمت راست يه آشپزخونه کوچيک بعد يه اتاق نشيمن و بعدش يه اتاق خواب و اخرش دستشويي و حمام

معمولا وقتي بچه ها هستن موقع خواب همه لامپ ها خاموش ميشه ولي وقتي يکيمون تنهاييم يکي از لامپ هاي نشيمن رو روشن ميذاريم تا مثلا نترسيم

پريشب که خوابيده بودم براي نماز که پاشدم ، ديدم اون لامپي که من روشن گذاشته بودم خاموشه عوضش مهتابي روشنه که نورشم بيشتره

گفتم شايد حواسم نبوده همين رو روشن گذاشتم،

اين گذشت صبح خواستم اتاق رو تميز کنم، ديدم سجاده دوستم که روي صندلي بود روي ميزه و يه سري لباس هم بود گذاشته بودم جمع کنم قشنگ تا شده رو سجاده هست، و منم اينجوري

بازم گفتم شايد حواسم نبوده

خير سرم اومدم ديشب زود بخوابم که زود پاشم برم دنبال يه سري از کارها، زود که چه عرض کنم با خبري که شنيدم  شد تقريبا ساعت يک

ماشالله اين شبها پشه هاي اصفهان که نميذارن ادم چشم رو هم بذاره

تا اومد خوابم بگيره يه سرو صداهايي بلند شد، به روي خودم نياوردم گفتم بي خيال، بعد يه مدت يه صدايي شبيه زدن کليد بود، چشامو باز کردم ديدم بله دوباره مهتابي روشن شده

ديگه الان مطمئن بودم که لامپي که من روشن گذاشتم اين نيست، اصلا نفهميدم چجوري شد کليد رو برداشتم زدم از اتاق بيرون، شانس اوردم بچه ها بيدار بودن

با ترس و لرز وارد شدم گفتن چي شده؟ گفتم و با يکيشون رفتم پتو و بالش رو اوردم

تا ساعت ۳-۴ چشم رو هم نذاشتم يه ترس خاصي تو وجودم بود

بعدشم که خواب و بيدار بودم

صبحم کلي با ترس کليد رو انداختم رو در و باز کردم

من باشم تا تنها تو اتاق نخوابم از اين به بعد

 

پ.ن.۱ براي يه دوست عزيز: توکل کن به خدا، ايشالله هر چي صلاح هر دوتون هست جلوي پاتون قرار بگيره، شايد اصلا تو سرنوشت هم نيستين، اگه باشين هر جور شده بهم مي رسين

 پ.ن.۲ روز شمار هفته آخر خرداد به قلم ابراهیم رها




+ تاریخ: دوشنبه یکم تیر 1388ساعت: 9:49توسط:پرین