تبليغاتX
تکاپوی شفیره ای

 

 

گريه نميکنم نه اينکه خوبم

نه اينکه دردي نيست نه اينکه شادم

يه اتفاق نصفه نيمه ام که يهو ميون زندگي افتادم

يه ماجراي تلخ ناگزيرم

يه کهکشونم ولي بي ستاره

يه قهوه که هر چي شکر بريزي

باز هم همون تلخي نابو داره

اگه يکي باشه منو بفهمه

 براش غرورم رو بهم ميزنم

گريه که سهله

زير چتر شونه ش تا اخر دنيا قدم ميزنم

 

پ.ن.۱ اين پست فقط براي عقب زدن پست قبلي هست که جلوي چشمم نباشه  در نتيجه فاقد هر گونه ارزش ديگري هست

پ.ن.۲ بازم اين روزها صداي احسان ارامش بخشه

پ.ن.۳ هنوزم ميشه عاشق شد، هنوزم حال من خوبه

پ.ن.۴ من آرومم تو تنهايي حقيقت داره دل تنگي

پ.ن.۵ يه روز مي فهمي از چشمام چه احساسي به تو دارم

پ.ن.۶ توي تقدير امسالت منم من

 پ.ن.۷ جواب عشقو چي ميدي؟

پ.ن.۸ عشق مياد همين روزها خيلي زود

پ.ن.۹ خدا ما رو براي هم نميخواست

پ.ن.۱۰ بد نيست يه من بخندين به ديوونه بازي هاي من




+ تاریخ: یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت: 18:27توسط:پرین


 

خيلي برام جالبه

که بعضي از ادمها، مي شينن براي خودشون به هر کي هر لقبي دلشون خواست نسبت ميدن

من نه با اين اوضاع و احوال موافقم نه ميخوام ادامه پيدا کنه

فقط چند نکته رو ميگم که خود وزارت کشور و... کاري کردن کار به اينجا برسه

۱- چرا اس ام اس ها از يه روز قبل از انتخابات قطع شد؟

۲- اينترنت هم به موازات اون سرعتش کم شد؟

۳- چجوري تا ساعت ۲ شب ۱۰ ميليون راي شمارش شد؟

۴- چرا از ساعت ۷ صبح روز شنبه، خيابان هاي تهران پر يگان ويژه شد؟

۵- چجوري شد در عرض ۳-۴ ساعت ۱۰ ميليون راي شمارش شد ولي از صبح تا ظهر شنبه اين ارا شد در حد ۲-۳ ميليون؟

۶- چجوري شد از همون ساعت هاي اول اعلام کردن هر گونه تجمع غير قانوني هست؟

۷- چرا بعد از اعلام نتايج همه سايت هاي طرفدار موسوي و کروبي فيلتر ميشه؟

۸- چرا وزارت کشور مجوز نداد تا اعتراضات شکل قانوني به خودش بگيره؟

۹- چرا رهبر بعد از يه هفته سکوت، جانبدارانه حرف ميزنه؟ مگه نبايد عدالت رو رعايت کنه؟

۱۰- چرا صدا و سيما خفه خون گرفته؟ از صبح تا شب حضور حماسي و سرود اي ايران پخش ميکنه؟

۱۱- نتيجه ميگيرم کرم از خود درخت هست  همين

اينا فقط چند نکته بقيه ش بماند

در ضمن من طرفدار موسوي هستم، نظامم قبول دارم اسلام هم قبول دارم، اقاي سه نقطه اي که ميتونم حدس بزنم کي هستين، شايد هيچ خانواده اي مثل خانواده ما متشکل از روحانيت نباشه، هر دوتا بابا بزرگ روحاني، عموها و دايي ها روحاني ، برادر روحاني

پس براي من طلحه زبير و عقيل بازي در نيارين، سهم خواهي هم حق همه هست، همه تو اين مملکت حق دارند نه افراد خاص

برخورد با مخالف هم برين از حضرت علي ياد بگيرين مدعيان دين و دينداري

 




+ تاریخ: یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت: 10:28توسط:پرین


 

باي ذنب قتلت

به کدامين گناه کشته شدي؟

و بشکند دستي که تير به سمت تو گشود

و خدا نکند بفهمم مادرت تو را با نذر و نياز يا دکتر و دوا و درمون از خدا خواست

و اگر هديه بي منت پروردگار به پدر و مادرت بودي کفه جرم سنگين تر ميشود

و فرق اونايي که تو را هدف قرار دادند با صهيون ها چيست ؟

 

خدا عجب صبري داري

الهي به حق زينب کبري فرج مولايمان را زودتر برسان

و بالاخره بغض چند روزه شکست

.

.

.

پ.ن.۱. اگه جاي ديگه اي از اين جهان اين اتفاق افتاده بود صدا و سيما از صبح تا شب رو اعصاب ها مانور ميداد چطور الان خفه شده ؟؟؟؟؟

پ.ن.۲. خدايا ما که ازشون نميگذريم تو هم نگذر




+ تاریخ: شنبه سی ام خرداد 1388ساعت: 18:32توسط:پرین


 

ميگن ترس براي خانم خوبه

از اولش که يادم مياد سر نترسي داشتم، هيچي جلودارم نبود

مامانم هميشه سر اين موضوع دعوام ميکرد

حتي يه بار يادمه ، زمستون بود برف تا زانو، اون موقع ها مثل الان گاز نبود، بخاري هاي ما نفتي بود و يه تانکر نفت داشتيم که اين ظرف نفت بخاري که نميدونم بهش چي ميگن رو پر ميکرديم،

يه شب مامان و بابا نبودن ، بچه ها بوديم، قرار شد بريم از تانکر نفت بريزيم بياريم، تا پامون رو گذاشتيم بيرون صداي تير از بيرون اومد، همه ميخکوب شدن

هيشکي از جاش تکون نخورد،همه به هم نگاه ميکرديم، هيشکي حاضر نبود ديگه از پله ها بره پايين، انقدر اين برادرها هم من و من کردن، اخرش گفتم لازم نکرده خودم ميرم، فکر کنم اول دبيرستان بودم

بعد که خوابگاه اومدم، يواش يواش تحت تاثير بچه هاي خوابگاه اين ترس هم به من سرايت کرد

اما خدايي از اولش هم از تنها خوابيدن مي ترسيدم

الانم همينطور

بهانه اين پست هم، تنها بودن من الان تو اتاق هستش، البته ديشب هم تنها بودم ولي خب خوابيدم،

امشب باد مياد شديد، نميشه بخوايم

چشام به زور بازه الان

ميشه باد تموم شه

من صبح کلي کار دارم اخه

اي خدااااااااااااااااااااااااااااااااا

مي ترسم خب




+ تاریخ: شنبه سی ام خرداد 1388ساعت: 1:42توسط:پرین


 

چشم باز کرديم

جنگ بود

درگيري

اشک هاي مادر براي شهيدان

تا به خود اومديم

ديديم لباس مشکي مان پوشاندند

براي عروج امام

خود دارترشديم بزرگتر شديم

اشک هايمان در فراق فرزند امام جاري شد

دبيرستاني شديم

کوي دانشگاه دلمان را آزرد

دانشگاهي شديم

و هزار درد بي درمان افتاد به جانمان

و حال که داريم مي رويم

دلمان آزرده از اتفاقات اين روزها

برادر کشي ميکنيم

اشوبگر خطاب ميکنيم همديگر را

اغتشاشگر

سگ باز و فاسد

خس و خاشاک

و يادمان مي رود

همه پيرو خميني بوديم

همه تابع يه خدا و پيامبر و اماميم

يادمان مي رود

همون دانشجويي که اعتراض ميکنه به اندازه همون لباس شخصي که به خودش حق دست درازي به مردم رو ميده حق داره تو اين کشور

يادمان مي رود

محمود مي رود روسيه

رهبر سکوت ميکند

بيانيه مي دهند

تيري شليک مي شود

جواني در خون غوطه ور مي شود

مادري عزادار مي شود

پدري کمرش مي شکند

يادمان مي رود

از کجا به کجا رسيديم

يادمان مي رود نيروي انتظامي بايد موجب امنيت باشه نه ترس

يادمان مي رود بسيج براي چه پايه ريزي شد

يادمان مي رود

و انسان چه فراموشکار است

دلمان عجيب ازرده است

عجيب

خدا ازشون نگذره

از همه اونايي که حق رو ناحق مي کنند و مردم رو ميندازن به جون هم

خدا نگذره

 

پ.ن. از وبلاگ سيندخت عزيز:توی محلمون...مادر و دختر رفتن بالا پشت بوم الله اکبر بگن...با رگبار تیر هوایی جا در جا کشته شدن...کوچشون سراسر مشکیه...خیلی دلم گرفت...خیلی زیاد غصه خوردم...حال وخیمی پیدا کردم از اون لحظه...




+ تاریخ: پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت: 17:14توسط:پرین


 

در راستاي انجام دادن کارهاي عقب افتاده

پاشديم شال و کلاه کرديم بريم نظام مهندسي کشاورزي و منابع طبيعي اصفهان، تا مدرک مربوط به کلاس هاي جي آي اس پيشرفته که سال ۸۵ رفته بوديم رو بگيريم

گفتيم سر راه بريم بانک صادرات تا دسته گلي که هفته پيش به آب داده بوديم و بن کتابمون رو دستگاه خودپرداز بانک خورده بود رو بگيريم

اين بن کتاب ها هم براي ما دردسري شده ها (يه نمونه از کارهاي وزارت علوم دولت نهم) هنوز که هنوزه من نتونستم ازش استفاده اي بکنم

خلاصه رفتيم گرفتيم

و سوار اتوبوس هاي دروازه دولت شديم که بريم ميدان امام حسين از اونجا هم خيابان م ن و چ ه ر ي

اين بماند که يه ايستگاه از اين ور و يه ايستگاه از اون ور زودتر و ديرتر پياده شدم و کلي پياده روي کردم

مدرک رو هم  با دادن ۱۲ تومن اضافي گرفتم

و برگشتني هم يه دقيقه دير رسيديم و مجبور شديم يه ۲۰ دقيقه اي تو ايستگاه بشينم

وارد دانشگاه که شدم اول رفتم سازمان مرکزي براي گرفتن مجوز خوابگاه، در و پيکر که نداره از دو سه روز پيش شيشه ها همه شکسته ، بوي سوختگي هنوز که هنوزه مياد

خلاصه رفتيم خانمه لطف کرد گفت اين نامه ها رو با نامه خودت ببرامور دانشجويي

و رفتيم امور دانشجويي ، همشون هم که ماشالله يه جا نيست ، يکي اين سر دانشگاه يکي اون سر دانشگاه و من با دست پر اين ور اون ور

بعد رفتم بليط فروشي دانشگاه تا براي دوستم بليط بگيرم که رزرو کرده بود و تازه فهميدم گند زدم بهم نگفته بود تعاوني همسفر رزرو کرده منم رفتم براش ايران پيما گرفتم

بعدشم که با آژانس اومدم خوابگاه به برکت کاهش تورم قيمتش شده ۷۰۰ تومن تا پارسال ۵۰۰ بودها

حالا هم که دارم فضولي ميکنم

پ.ن.۱ ديشب با ديدن صحنه جون دادن دانشجوي دانشگاه اصفهان، خفه شدم شوکه شدم و مات

تا مدتها حال خودم رو نمي فهميدم

خدايا ميشه خودت فرجي کني، جوونهاي مردم دارن پرپر ميشن ميشه خدا

پ.ن.۲ به اين فکر ميکنم که چرا بعضي وقتها خودم رو سر چيزهاي الکي ناراحت ميکنم، مسئله ديشب اصلا به من ربطي نداشت، صبح از خواب بيدار شدم کلي خودم رو دعوا کردم

پ.ن.۳ .....




+ تاریخ: چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت: 20:19توسط:پرین


بعضي وقتها آدم سرشار از بغض ميشه

بغض ناخواسته

انگار رو دلت يه چيزي داره سنگيني ميکنه

اشک تو چشات جمع ميشه ولي ياراي فرو ريختن نيست

بعضي وقتها حس ميکني

تنهايي

شکسته شدي

انگار رو زمين زيادي هستي

انگار

.

.

.

 

پ.ن.۱ خواستم خالي شم نشد

پ.ن.۲ ناراحتم از دست تو، انتظار شو نداشتم

پ.ن.۳ همچنان ادامه داره خدا عاقبتمون رو خودت ختم بخير کن

پ.ن.۴ سکوت سرشار از ناگفته هاست پس سکوت ميکنيم




+ تاریخ: سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت: 21:48توسط:پرین


 

فعلاً موندگار شديم

تا ببينيم خدا چي ميخواد

در مورد وقايع دانشگاه

و عيدي خوب نيروي انتظامي به مادران پسران و دختران دانشجو

سکوت ميکنم

فقط بگم

پاش برسه نيروي انتظامي ما از اسرائيلي ها هم بدترن

همين




+ تاریخ: دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت: 16:48توسط:پرین


 

سلام

فعلا جو دانشگاه مناسب نیستن

اعلام کردن که تا ساعت ۲ بعدازظهر امروز خوابگاهها تخلیه شه

داریم تلاش میکنیم بمونیم

جو دانشگاه شده مثل حکومت نظامی زمون شاه

اگه شد برمیگردم می نویسم

شاید مجبور شدم امروز برم خونه

اگه نشد بنویسم حلال بفرمایید




+ تاریخ: دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت: 12:30توسط:پرین


 

 

اولین دستاوردهای دولت دهم

فیلتر شدن سایت های خبری

و فیس بوک و یوتوب

تبریک به آزادی

تبریک به ملت ایران

تبریک

و تاسف برای گذشتگان و آیندگان

 

 

يه غمي تو دلم جمع شده

اندازه همه غم هاي دنيا

سکوت ميکنم در برابر اين همه تظاهر به دموکراسي

سکوت

همين

***

وطن پرنده پر در خون

وطن شکسته گل در خون

 

پ.ن.۱. و علي جان کاش بودي و مي ديدي در جامعه اي که حکومتش ادعاي علوي بودن دارد، از صبح همه دارند فيس بوک خودشون رو پاک ميکنند

علي جان کاش بودي

کاش

دلم عدالتت را ميخواهد

اللهم عجل لوليک الفرج

پ.ن.۲. تبريک ملت ابران براي عروسک خيمه شب بازي شدنتان ، تبريک

پ.ن.۳ از اين به بعد آراي ما هم به جمع آراي خاموش اضافه شد

پ.ن.۴. تويي که نمي شناسمت، دلم امروز بيشتر حضورت را خواست تا در آغوشت بغض هاي فروخورده ام آرام گيرد

پ.ن.۵. سکوت و سکوت و ديگر هيچ

 




+ تاریخ: شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت: 20:30توسط:پرین


 

اين روزها بيشتر کمبود حضورت را حس ميکنم

هر وقت خواستم اينجا چيزي بنويسم انگار به نيرويي مانع نوشتن ميشه

از آخرين پست بي تو با تو حدود ۶ ماه يا بيشتر ميگذره، تو اين مدت گاه دلم حضورت رو ميخواست و گاه خداروشکر ميکردم که الان نيستي، تو اين  اوضاع قمر در عقرب درگيريهاي ذهني من ، البته شايد بيشتر اين درگيريها با وجود تو از بين مي رفت ولي مطمئناً اين درگيريها باعث اذيت تو هم ميشد، و من دلم ميخواهد موقعي وارد زندگي من بشي که بتونم هم بهت آرامش بدم و هم آرامش بخوام ازت

گاه دلم سنگيني نگاهت را ميخواهد و گاه شيريني کلامت را

گاه ميگويم کاش بودي و گاه مي انديشم نه انگار نبودنت بهتر است

گاه دوست دارم طنين صداي مهربانت در اسمم بپيچد و دلم را به لرزه در آورد

گاه دوست دارم مي بودي و محبت دروني وجودم که در پس ظاهر يخم پنهان شده نثارت ميکردم

گاه دلم ميخواهدت و عقل نه مي آورد و گاه عقل بله را ميگويد و دل مانعش مي شود

اين روزها، روزهاي پر از دلشوره و استرسي هست براي آينده ناشناخته

دوست داشتم بودي، دلگرمم ميکردي و اميدوار

ولي ....

 

"در این راه طولانی که ما بی خبریم

و چون باد می گذرد

بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند

خواهش می کنم !  مخواه که یکی شویم،مطلقا یکی

مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم

یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را

و یک شیوه نگاه کردن را

مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی  و رویاهامان یکی

هم سفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست

و شبیه شدن دال بر کمال نیست بل دلیل توقف است

عزیز من

دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی  رسانده است؛

واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله ی علم کوه،  رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند

اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق

یکی کافیست

عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست

من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در "حضور" است

نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری

عزیز من

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست ، بگذار یکی نباشد

بگذار درعین وحدت مستقل باشیم

بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم

بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید

بگذار صبورانه و مهرمندانه  درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم

اما نخواهیم  که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا  واحدی برساند

بحث، باید ما را به  ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل

اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست

سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست

بیا بحث کنیم

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم

بیا کلنجار برویم

اما  سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم

بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را ،در بسیاری زمینه ها،  تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی،شور و حال و زندگی می بخشد

نه  پژمردگی و افسردگی و مرگ ،.......... حفظ  کنیم

من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم

و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیرهم را داشته باشیم

عزیز من! بیا متفاوت باشیم "

چهل نامه کوتاه به همسرم

مرحوم نادر ابراهيمي


 




+ تاریخ: جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت: 16:4توسط:پرین


 

هر چی میخوای زبون به دهن بگیری راجع به جو این روزها چیزی نگی نمیشه یعنی نمیذارن

همسر الهام: طرفدار دیگر کاندیداها زنان سگ باز!!!

روایت همسر الهام از میتینگ دیروز احمدی‌نژاد

 

خانم الهام (رجبی) نمیدونم اگه منم مثل شما همسرم چندین پست مهم دولتی داشت آیا به خودم اجازه میدادم برای رای آوردن رییس این دولت و ماندن همسرم در پست های خودش چنین حرفهای را بر زبان بیارم یا نه حاضر بودم آتیش جهنم رو برای خودم بخرم و دنیا رو بر آخرتم ترجیح بدهم .

"2. دختری بدون چادر، اما نه با فساد مدافعان موسوی، به پرسش خبرنگار خارجی پاسخ می‌داد. فیلم هم از او می‌گرفتند، کنارش رفتم خبرنگار پرسید: چرا مصلی آمدی؟ گفت: برای حمایت از احمدی‌نژاد در مقابل دشمنانش(نه رقیبانش!) پرسید: احمدی‌نژاد برای تو چه کرده؟ گفت:‌ به کشورم عظمت داده است. پرسید: اما بیکاری هست؟! گفت: در همه دنیا هست، در ایران هم از قبل بوده! پرسید: تورم بالا است؟! گفت: نه! اما در همه‌جا هست. تورم ایران هم از پیش بوده! پرسید: احمدی‌نژاد برای تو چه کرده؟! گفت: من نمی‌خواهم برایم کار کند! اما او برای جوانان کار کرده است. من از او ممنونم که در مجمع ژنو و کلمبیا عزت کشورم و قدرت کشورم و ملتم را به جهانیان نشان داد."

میشه بگین معیار فاسد بودن از نظر شما چی هست؟ چادری یا بدون چادری بودن؟

آدمها از نظر شما چند دسته ان؟ احتمالا یا طرفدار احمدی یا مخالف احمدی؟

من یکی از طرفداران موسوی هستم و با اجازه تون چادری، به چه حقی به خودتون اجازه میدین که دختران بدون چادر و چادری طرفدار موسوی رو به فساد متهم کنید؟

یک دختر چادریم، گناه هم میکنم چون هیشکی معصوم نیست و خوشحالم از اینکه چادر انتخاب خودم بوده و خواهد بود، در لوای چادر هم به خودم اجازه هر رفتار و سخنی را نخواهم داد . مناسفم برای شما و امثال شما که جز خودتان کسی را نمی بینید و برای دنیای خود حاضرید اخرت تان را بفروشید .

 

"وی در پاسخ به سئوال خبرنگاری اظهار داشت: متاسفانه اکنون برخی از دیگر کاندیداها نشان داده اند که به دنبال شورش اجتماعی هستند . چرا که افراد او زنان سگ باز و یا مردان فاسدی هستند که علیه مقدسات شعار می دهند و فحاشی او نیز نشان دهنده این اصل است که آنان پس از انتخابات به دنبال شورش اجتماعی هستند."

میشه سگ مون رو به ما نشون بدید تا سگ بازی مون مشحص شه؟؟؟

قباحت هم اندازه ای داره به خدا

من که از حق خودم نمیگذرم بقیه را نميدونم

دیدار ما به قیامت خانم رجبی (حیف اسم فاطمه ای که بر روی شما گذاشته اند حیف)




+ تاریخ: پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت: 12:40توسط:پرین


 

فايل اين ترانه افتخاري رو يکي از دوستان ( البته اگه اشکالي نداشته باشه بگم دوست) برام ايميل کردند

و متاسفانه من نتونستم گوش بدم ، ولي از شعرش خوشم اومد

پس ميذارم اينجا که همه ؟؟؟!!!! فيض ببرند

اگر می خوای با چلچله یه روزی همسفر بشی
باید ز راز عاشقی همیشه با خبر بشی
با آبی آسمونا پرواز و از سر بگیری
رو شونه ماه بشینی کبوتر سحر بشی
کبوتر سحر بشی

تو دشت خواب و خاطره عطر گلا رو حس کنی
یه شاخه گل بچینی عاشق رهگذر بشی
عاشق رهگذر بشی

تو گلدون سپید غم یاس سپیدی بکاری
واسه روزای عاشقی از همه ساده تر بشی
از همه ساده تر بشی

رو مخمل سبز شبی واسه هم قصه بگیم
مهتاب و مهمونش کنیم حکایتی دگر بشیم
تو این هوای عاشقی نم نم بارون و ببین
با این طراوت نسیم بیا که تازه تر بشیم
بیا که تازه تر بشیم

حالا که آرزوی ماسوی خدا پر زدنه
واسه دلای خستمون چی میشه بال و پر بشیم
واسه دلای خستمون چی میشه بال و پر بشیم

اگر می خوای با چلچله یه روزی همسفر بشی
باید ز راز عاشقی همیشه با خبر بشی
با آبی آسمونا پرواز و از سر بگیری
رو شونه ماه بشینی کبوتر سحر بشی
کبوتر سحر بشی

تو دشت خواب و خاطره عطر گلا رو حس کنی
یه شاخه گل بچینی عاشق رهگذر بشی
عاشق رهگذر بشی

تو گلدون سپید غم یاس سپیدی بکاری
واسه روزای عاشقی از همه ساده تر بشی
از همه ساده تر بشی

رو مخمل سبز شبی واسه هم قصه بگیم
مهتاب و مهمونش کنیم حکایتی دگر بشیم
تو این هوای عاشقی نم نم بارون و ببین
با این طراوت نسیم بیا که تازه تر بشیم
بیا که تازه تر بشیم

حالا که آرزوی ماسوی خدا پر زدنه
واسه دلای خستمون چی میشه بال و پر بشیم
واسه دلای خستمون چی میشه بال و پر بشیم

پ.ن.۱ بهانه براي اپ کردن زياده

پ.ن.۲ ميگن وقتي کسي رو دوست داري بهش بگو، چون خيلي وقتها دل ها از اين نگفتن ها ميشکنه (( جمله درستش يادم نيست))

پ.ن.۳ عطف به پي نوشت بالا دوستتون دارم

پ.ن.۴ معمولا هر نوشته ای دستم میاد میخونم، امروز وقتی میخواستم از سلف بیام بیرون، یه اقایی یه برگه هایی دستش بود منتظر شدم بذاره بعد بردارم بخونم، بعد که رفت، رفتم برداشتم، دیدم وایستاده اونور نگاه میکنه ببینه من چیکار میکنم

انقدر بدم اومد از این حرکت، اول یه اخمی بهش کردم، بعد دیدم همون اقایی هست که سرپرست اتوبوسی بود که رفتیم قم، گفتم شاید چهره ام تو ذهنش مونده کنچکاوی کرده ببینه کدوم وریم،

ولی خب در کل بدم اومد




+ تاریخ: چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت: 17:48توسط:پرین


 

بعضی وقتها

ذهنم خالی  خالی میشه

شده حدود نیم ساعتی به یه جایی خیره بشم

بی آنکه به چیزی یا مسئله ای فکر کنم

یهو به خودم میام می بینم احساس پوچی میکنم

این روزها هم همینجوری شدم

شده یه روزهایی حدود نیم ساعت به مانتیور خیره بشم و نگاهم مات بمونه

و اخرش با یه تلنگر به خودم بیام

نمیدونم دلیلش چیه

ولی هر چی که هست

نمیدونم خوب هست یا بد؟

بعضی وقتها فکر میکنم افسرده شدم

و بعضی وقتها میگم نه نشونه خوبی برای اینکه تمرکزم رو امتحان کنم

تو خیلی از احساساتم دچار ضد و نقیض شدم

همیشه با اینکه بدبینی خاصی تو وجودم بوده ولی نذاشتم این بدبینی تو قضاوت در مورد آدمها منو دچار مشکل کنه ، شاید چون در مورد قضاوت در مورد ادمهای دور و برم از حسم استفاده میکنم که تو ۹۹ درصد مواقع درست عمل کرده

دارم فکر میکنم بعد اینکه رفتم چی میشه؟

چه اتفاقاتی قراره بیفته ؟

کار که نیست

ازدواج هم فعلا دوست ندارم خودم رو درگیرش کنم، هنوز با یه سری از احساسات درونی م جور در نیومدم که بخوام یه نفر دیگه هم برای همیشه وارد این احساسات کنم

با اینکه میدونم بعد از رفتن فشار خانواده در مورد این مسئله زیاد میشه و کابوس این شبهای من ازدواج اجباری شده

درگیری اصلیم شاید تو ازدواج به خاطر این هست که تا حالا دوست داشتم، زندگی عاشقانه ای رو شروع کنم ولی کم کم دارم به این نتیجه میرسم که شروع زندگی عاقلانه با احساس خوب نسبت به طرف میتونه ازدواج موفق تری باشه

کار هم که خداروشکر برای رشته های ما تو ماه باید دنبالش گشت، دانشگاه ها که همه دکترا میخوان، سازمان و جهاد هم که همیشه خدا برای پست های ما ، افراد غیر تخصصی رو گماشته و همین موضوع موجب رسیدن محیط زیست ایران به این وضعیت شده

با همه این احوالات میدونم که خدا بهترین راه ممکن رو سر راهم قرار داد، همون طور که بعد ۴ سال کارشناسی که نمیخواستم یه روز دیگه هم اصفهان بمونم و با کمال ناباوری با رتبه ۸ ارشد مواجه شدم و تنها کاری که از من بر اومد طبق معمول اشک بود و غر زدن سر خدا و بعد متوجه شدم که بهترین نشونه ای بود که سرراهم قرار گرفت و یه سری از سوالات بی جوابم ، بی پاسخ نماند و بالتبع یه سری مسائل دیگه وارد زندگیم شد

با همه خاطرات خوب و بیشتر بدی که از اصفهان دارم مطمئنم دلم تنگ خواهد شد، برای دانشگاه و بخصوص مسجد دانشگاه، برای بچه ها و خوابگاه و ...

و مهمترین چیزی که از دست خواهم داد استقلال و آزادی هست که داشتم و مطمئنا با رفتن به خونه و قرار گرفتن زیر نظر پدر و مادر کم خواهد شد و سخت

توکل به خدا

الکی الکی چقدر نوشتم




+ تاریخ: سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت: 16:41توسط:پرین


 

 

بعد از ناهار رفتم يه دو تا کارتن از پشت تعاوني کارمندان دانشگاه دزديدم چه دزد خوبيم اعتراف ميکنم، خدا هدايتم کنه

خلاصه رفتيم کارتن ها رو برداشتيم و يه ۱۰ ميني منتظر سرويس داخلي شديم تا برگرديم خوابگاه و کارتن ها هم دستم.

موقع پياده شدن حس کردم راننده يه چيزايي داره واسه خودش بلغور ميکنه ولي چون معمولا اهميت نميدم نمي شنوم هم ، به هم اتاقيم ميگم چي ميگفت؟

گفت هيچي، ميگه دانشجوها کارتن گرفتن وسايل رو جمع کردن، دارن ميرن و ما هم راحت

گفتم بگو ادم بي فکر دانشجوها نباشن تو ميخواي کجا کار کني؟

مملکتي که راننده هاش اين باشن ديگه بگير برو بالا

خوب شد نشنيدم وگرنه جواب خوبي براش داشتم

کارتن ها رو اوردم و کتابهاي باقي مانده و لباس زمستوني ها رو جمع کردم

دارم فکر ميکنم کي اينها رو ميخواد ببره، خداروشکر مامان و بابا ميخوان بيان، وگرنه...

يه سري از کتابها رو جمع ميکردم بينشون يادداشتي چيزي بود، ميخوندم و ياد دوران ميکردم

عجب دوراني بودها

روزگار گذرونديم تو اين ص ن ع ت ي ل ع ن ت ي

پير شديم رفت

نميدونم چرا اينقدر دلم ميخواد بنويسم

شايد نميخوام خاطرات اين روزها از يادم بره ، چون اصولا ادم کم حافظه ايم تو اين موارد

فعلا همين

نزنين منو که اينقدر مي نويسم

نه شما هم خيلي نظر ميدين

پ.ن.۱ اين خانم هاي وبلاگستان کجان نميدونم، خوابن آيا؟؟؟

پ.ن.۲ اين عکس کارتن هم خيلي با حال بود خوشمان آمد و کلي خنديديم ،

پ.ن.۳ هيچي

 




+ تاریخ: دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت: 17:59توسط:پرین


 

شب شهادت حضرت فاطمه يه حاج آقاي باسواد باحالي سخنراني ميکرد

بعضي چيزها رو من نميدونستم

يکيش اين بود

که هاشم و برادرش کعب دوقلوهاي چسبيده بودن از پشت

که به قول حاج آقا پزشک حاذقي مثل دکتر پژوهان اومد با شمشير از هم جداشون کرد

اين کعب بعدا پسري به دنيا اورد به نام اميه و اهل و عيال بعديش شدن بني اميه

حالا چه ربطي داشت اين

الان شده اين وضع

همه زمان انقلاب با هم

و الان....

نميدونم واقعا

کي دروغ ميگه کي راست ميگه

تنها چيزي که ميدونم اينه

تصميم براي رفتن  از ايران داره جدي ميشه

همين




+ تاریخ: دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت: 11:32توسط:پرین


 

 

دو روز پيش

وارد مغازه کوي شدم که مثلاً ميوه بگيرم، ديدم هيچي نداره غير گوجه سبز يا همون آلوچه خودمون و چند تا ميوه ي گنديده ديگه

يهو دلم هوس هندونه کرد، خب من که بلد نيستم انتخاب کنم چيکار کنم چيکار نکنم؟

گفتم حالا بذار اعتماد ميکنيم به آقاهه، اگر چه زياد قابل اعتماد نيست ولي خب

گفتم ميشه يه هندونه براي من انتخاب کنيد من بلد نيستم

انتخاب کرد اونم چه انتخاب کردني يه دستي به هندونه زد و گفت خوبه برداشت و داد

و من که هيچ وقت خدا اين حس ششمم اشتباه نميکنه، يه چيزي ته دلم گفت خوب نيست ولي خب بي خيال شدم خريدم اومدم

امروز که از دانشکده برگشتيم

گفتم هندونه بخوريم به خورده جيگرمون خنک شه

باز کرديم و چه هندونه اي ، فقط لطف خدا بود که شيرين بود و قابل خوردن

ته دلم گفتم هيچ وقت به حرف حس ششمت گوش نده اينم نتيجه ش

و از يه طرف ديگه ميگم مردم چقدر از اعتماد آدم ميتونن سوء استفاده کنند

بعد ميگم خب اخلاقش همينه کار ديگه اي نميشه کرد

يه مدت اوايل که خوابگاه منتقل شده بود پايين

و بچه ها مي خواستن شير  يارانه اي بخرن تا يه خريد درست و حسابي ازش نميکردن، شير نميداد به بچه ها

و بعدش ماجراهاي ديگه

قديما که شوراي صنفي دانشگاه فعال بود، يه زنگ ميزديم و بعد توبيخ

الان ماشالله تنها چيزي که مهم نيست شوراي صنفي و مابقي هستش

زنگ بزن کي گوش ميده؟

و اين بود انشاي من

پ.ن. ميگما (اصفهاني شديم رفت) يه موقع هايي ادم مجبور به گفتن چشم ميشه که انگار از ته دل نيست ، خب انتظاري هم نميره بهش عمل کنه




+ تاریخ: یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت: 20:20توسط:پرین


ببخشيد

آقاي امام

يه سوال؟

چرا انقلاب کرديد که الان به دست نا اهلان بيفته؟

چرا؟

مگه شما نمي دونستين همه رانت خوار و فاسدند

مگه شما نمي دونستين ۲۴ سال بعد کسي مياد که تو ۴ سال همه کاري ميخواد بکنه

خب از اول ايشونو مي اورديد تا خيال امت راحت ميشد

ببخشيد

مزاحم وقت شريفتون شدم

سلام ما رو به علي برسانيد

بگوييد خداروشکر مدينه و کوفه نبوديم

وگرنه به جاي اينکه فاطمه رو بين در و ديوار ميذاشتيم

از دم تيغ ردش ميکرديم

خداروشکر

الحمدلله




+ تاریخ: یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت: 11:16توسط:پرین


گاه مي انديشم

خدا مي دانست چه کساني را پيش خود ببرد

چمران عزيز

دلم براي تلاش هاي بي شائبه ات تنگ است

با اينکه تو را فقط از نوشته هايت مي شناسم

امام موسي صدر

امام محبت و مهرباني

دلم براي رفتارهاي متفکرانه ات تنگ است

دلم تنگ است

براي آنهايي که خدمت کردند و رفتند

بي آنکه اول سخنانشان اللهم عجل لوليک الفرج باشد

کارشان در راه رضاي امام زمانشان بود

دلم تنگ است

و حال مي فهمم

منافقين مي دانستند چه کساني را بايد از بين ببرند

خدايا مي شود

مي شود

خواهش کنم

اماممان را برساني

مي شود

التماس کنم

به حق زهراي اطهر

 

بخونيد




+ تاریخ: یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت: 8:18توسط:پرین


 

* سر نوشت

ميگما ايها الناسي که از صبح اومدين از اينجا بازديد فرموديد احيانا نظري نداشتين؟ تاييدي مخالفتي چيزي

فکر ميکنم ملت هم با اين وضعيت موافقند انگار

****

اين روزها هر جا مي نشينيم ميگم ، اين دوره انتخابات افتضاح ترين دوره از نظر اخلاق انتخاباتي هست

هر چي خواستم مطلبي در اين مورد بنويسم چون ذهن متمرکزي ندارم نتونستم

تا اينکه امروز در سايت کلوب به اين مطلب برخوردم

 

" دلایل گوناگون بنا نداشته‌ام در صف‌بندی‌های انتخاباتی و جناحی وارد شوم و همچنان اعتقاد دارم ورود به چنین عرصه‌هایی برای کسانی که وظایف مهم‌تر فرهنگی بر عهده دارند به کار اصلی آنها لطمه می‌زند. به‌ویژه آن‌که معمولا در این رقابت‌ها شاهد تقابل حق و باطل نیستیم و مانند همین دوره از انتخابات، افراد و جریان‌هایی با هم رقابت می‌کنند که همگی خدماتی را در کارنامه و پیشینۀ خود ثبت کرده‌اند و چه بسا اشتباهاتی نیز داشته‌اند. بر این اساس نباید حضور و حتی پیروزی یکی از این سلیقه‌ها و دیدگاه‌ها را مایۀ به خطر افتادن دین یا کشور دانست و با همین بهانه اصلی را که به آن اشاره کردم نقض کرد. اما متاسفانه این روزها شاهد مسائلی هستیم که نه تنها خطری جدی برای کشور به حساب می‌‌آید، بلکه فرهنگ،‌ دین و اخلاق را نیز در معرض آسیب‌هایی غیر قابل جبران قرار داده است. در این شرایط بی‌تفاوتی و سکوت را نشانۀ بی‌توجهی به مسئولیت‌‌های دینی و فرهنگی می‌دانم و ناچارم چند سطری را به این موضوع اختصاص دهم.
اگر چه معمولا رقابت‌های جدی انتخاباتی با بداخلاقی‌هایی همراه است اما در هیچ دوره‌ای تا این حد شاهد پرده‌دری و بی‌اعتنایی به اخلاق و ارزش‌ها و بدنام کردن مقدسات نبوده‌ایم. البته همین که سخن از لزوم رعایت اخلاق به میان می‌آید باز هم طرفداران هر یک از نامزدها همین موضوع را بهانه‌ای برای متهم کردن طرف مقابل قرار می‌دهند و حب و بغض‌ها و تعصب‌ها به آنها اجازه نمی‌دهد اشکالات کار خود و دوستانش را ببینند و بپذیرند. من هم انتظار ندارم کسی به خاطر حرف من دست از سلیقه و اعتقادات خود بردارد و اساسا اصل انتخابات را مهم‌تر از نتیجۀ آن می‌دانم. اما می‌توان به صورت جدی از دوستان متدین و مذهبی انتظار داشت که در شکستن حرمت‌ها، دروغ‌پردازی‌، شایعه‌سازی، متهم کردن دیگران، توهین، تمسخر و بسیاری دیگر از بی‌تقوایی‌ها و بی‌اخلاقی‌ها شریک نشوند و دست کم از چنین اقداماتی حمایت نکنند.
ما ادعای پیروی از مکتبی را داریم که حرمت آبروی مؤمن را بالاتر از کعبه می‌داند و غیبت را به آن دلیل بدتر از فحشا دانسته است که غیبت‌شونده در آنجا امکان دفاع از خود را ندارد. کتاب ما قرآنی است که تاکید می‌‌کند تا به موضوعی یقین پیدا نکرده‌ایم به دنبال آن راه نیفتیم. ما خود را پیرو پیشوایانی می‌دانیم که کار کسانی که هر چه می‌شنوند برای دیگران نقل می‌کنند را مساوی با دروغگویی دانسته‌اند. افتخار ما پیروی از آیینی است که به ما توصیه می‌کند اصل را پاکی و بی‌گناهی همگان بدانیم و حتی برای غیر مسلمانان احترام قائل باشیم. پس چگونه است که به خود اجازه می‌دهیم به آسانی کسانی را که سلیقه‌ای متفاوت با ما دارند متهم کنیم و یا اتهاماتی را که دیگران مطرح می‌کنند بدون تحقیق منتشر سازیم؟
مراقب باشیم این رقابت‌های زودگذر، ایمان، صمیمت و رفاقت‌های ما را نابود نکند و مشمول این حدیث رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) نشویم که فرمودند: بیشترین حسرت را در روز قیامت کسی خواهد خورد که آخرت خود را به دنیای دیگران فروخته باشد."

لينک مطلب بالا

دلم ميگيره وقتي مي بينم حتي بچه مذهبي ها هم به جون هم افتادند

اين روزها از ته دل آقا رو صدا ميکنم، تو اين روزهاي پر شبهه

ميشه بياي آقا خسته شديم از بس حرف زدن و تکذيب کردن و توهين و تخريب

خسته شديم به خدا




+ تاریخ: شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت: 20:35توسط:پرین


 

بعضي از آهنگ هاي احسان واقعا حرف دله

می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم
دیدم خود خواهیه ، دیدم نمی تونم
تحمل می کنم بی تو به هر سختی
به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی
به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی

به شرطی بشنوم دنیات آرومه
که دوسش داری ، از چشم هات معلومه
یکی اونجاست شبیه من ، یک دیوونه
که بیشتر از خودم ، قدر تو رو می دونه

چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم
تو می خندی ، چه شیرینه گذشتن
تازه می فهمم ، تازه می فهمم

تو رو می خوام ، تموم زندگیم اینه
دارم می رم ، ته دیوونگیم اینه
نمی رسه به تو حتی صدای من
تو خوشبختی ، همین بسه برای من
تو خوشبختی ، همین بسه برای من

چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم
تو می خندی ، چه شیرینه گذشتن
تازه می فهمم ، تازه می فهمم




+ تاریخ: شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت: 11:12توسط:پرین


 

ميگن برو بخواب آروم ميشي

ميرم كه بخوابم

طبق معمول اين روزها به زور خودم رو بخواب ميزنم

نميدونم خوابم يا بيدار كه يهو احساس ميكنم در باز ميشه

چشامو باز ميكنه مي بينم هم اتاقيم

مياد تو چشاي بازم رو مي بينه يه كم حرف ميزنه اصلا نمي فهمم چجوري جوابش رو دادم

دوباره چشامو مي بندم ولي حس ميكنم رفت و امدها و نمي دونم چجوري خوابم مي بره

خواب مي بينم

تو يه كوچه تاريك (اونقدرها هم تاريك نيست يه كم روشنه) كوله پشتي پشتم دارم ميدوئم كه به خيابون برسم ، يهو مي بينم دو تا پسر كه سنشون از خودم كمتره پشت سرم دران ميان و همون موجب ترسم ميشه و صداي قدمهامو تندتر ميكنه،

صداهايي مي شنوم از پشت سرم كه ميگن انگاري ترسيده ولي نميدونه ما هواشو داريم كه به خيابون برسه يه كم دلم آروم ميگيره ولي باز هم مطئمن نيستم

ميرسم به يه خيابوني با يه جنازه رو زمين و چند نفر دورو برش مواجه ميشم و دوستم ا ف س ا ن ه

مي بينم داره گريه ميكنه ميگه ميدوني كي بود؟ ميگم نه

ميگه فلاني بود موقع كه داشت روحش از بدنش جدا ميشد ميگفت دارم يه جنگل سبز مي بينم، و من تو ذهنم اون پسر شرور دانشكده كه همه دخترها ازش مي ترسيدن و...

راه مي افتيم وارده يه كوچه تاريك و تنگ تر ميشيم دم يه دكاني ميگم وايستا من يه كبريت بگيرم از اينجا تو ذهنم انگار شمع دارم، بعد ميگم آ‍ژانس بگيريم بريم اين وقت شب خطرناكه ميگه باشه

تو دكان يه آقاهه و خانمه نشستن ميگم يه كبريت بدين ، يه كم طول ميكشه مي بينم يه كبريت نسبتاً بزرگ بهم داده و من ۱۰۰ تومن از جيبم در ميارم بهش ميدم ميگه اين ميشه هزار تومن

ميگم خب نه كوچكترش رو بدين، ميگه باشه، مي بينم هي اين قوطي ها رو اتيش ميزنه بهم ميده و همه كبريت ها مي سوزن چند بار اينكارو ميكنه و من اعتراض تا اينكه خانمه يه كبريت برميداره بهم ميده

ميخوايم راه بيفتيم بريم كه يكي از پشت سرم به من ميگه كليد رو بگير تو ذهنم ميگم كليد چي ؟ ميگه تو بگير برميگردم دستش رو ميگيرم ميارم جلو مي افته زمين انگار خودمم، دستش رو ميگيرم بلند ميكنم ميگم باشه كليد رو ميگيرم با آقاهه صحبت ميكنم راجع به كليد ولي جوابي بهم نميده

و اين خواب وصل ميشه به يه جاهاي ديگه

چشامو باز ميكنم سرم داره رو بدنم سنگيني ميكنه

سردرد امانم رو مي بره و فكرم مشغول كه منظور از اين خواب چي بود

به نظرتون چيه؟




+ تاریخ: جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت: 18:55توسط:پرین


 

اين پست به دلايل شخصي حذف کرديد

لطفا سوال نفرماييد

 




+ تاریخ: جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت: 12:31توسط:پرین


اين روزها دلم گرفته

دلم نميخواد حرفهاي من تو اين وبلاگ

بدون هيچ قصد خاصي باعث آزردگي کسي بشه

ترجيح ميدم ديگر سکوت کنم

ترجيح ميدم حرفها تو دلم تلنبار بشه

تا متهم شوم به اتهام زدن

فعلا سکوت است

تا بعد چه شود خدا داند

جواب کامنت هاي پست قبل رو کسايي که نظر دادن بخونند خواهشا

در نطفه خفه اش کردند!!!!




+ تاریخ: جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت: 9:16توسط:پرین


 

ميگويند دلم با مير حسين است

و من در جستجوي راستي اين قضاوت

دلم را جا گذاشته ام

خيلي وقت است

در پهناي صداقت

در پهناي مردانگي

خيلي وقت است

دلم را جا گذاشته ام

****

برخي از دوستان عزيز، انگاري دوست دارند نظرشون رو به ملت تحميل كنند

انگاري دوست دارند ادم رو به بي بندو باري و ظاهر بيني متهم كنند

انگاري خوششون مياد هر چي دلشون ميخواد بگن و انتظار داشته باشن ساكت باشيم

من دلم براي ملتم بيشتر مي سوزد

افرادي كه نان شب ندارند كه بخورند و با شكم گرسنه سر روي زمين ميگذارند

دلم براي آن زني مي سوزد كه با ۵۰۰ تومن پاميشه ميره دم در قصابي تا گوشتي بخرد و دست خالي برميگردد

دلم براي آن كارمندي مي سوزد كه نصف بيشتر حقوق ماهيانه اش صرف اجاره خونه ش ميشه و تا اخر ماه چجوري بايد سر كنه خدا داند

دلم براي خودم مي سوزد ، خودي كه ديگر روي گفتن اين را ندارم كه بابا برام پول بفرست

روي گفتن اين را ندارم كه تو يه ماه خرجم تا ۱۰۰ تومن ميزنه بالا با اينكه ادم ولخرجي هم نيستم

دلم براي بابايي مي سوزه كه ميگه چشم و از هر دري شده به قيمت رو انداختن به اين و اون دلش نميخواد دخترش تو شهر غريب كم و كسري داشته باشه

دلم براي دختري ميسوزه كه از شدت استرس براي نداشتن توانايي مالي پرداخت پول خوابگاه چند روز تو بيمارستان بستري ميشه

دلم براي امثال خودم مي سوزه، كه هنوز كه هنوزه زير خط فقط محسوب ميشيم

دلم براي بابايي مي سوزه كه دلش خوشه دخترش فارغ التحصيل ميشه برميگرده ميره سركار، باعث سربلنديش ميشه و غافل از اينكه كاري نيست تا ....

دلم براي خودم مي سوزه كه بايد افكار زندگي اينده م چنان ذهنم را مغشوش كنه كه توانايي فكر كردن هم ازم ساقط بسه

هيچ كدوم از اين كاندايدها نخواهند توانست مشكلات ملت رو سر ۴سال حل كنند ، حداقل خواهشا بدترش نكنند

چه مير حسين چه محمود چه محسن و چه مهدي (پسر خاله شدم ههههه)

توانايي حل مشكلات بسياري از جوانان مارو ندارن، حداقل احترام همديگه رو داشته باشن، حداقل همديگه رو ضايع نكنند

حداقل كسي رو كه زماني بالا دستشون بوده و گفتن كه مديري با لياقت تر از ايشون وجود نداره رو به خاطر مسائل خودشون زير سوال نبردند

هر فردي شخصيتي داره براي خودش انسان هست، روح خدايي تو وجودش هست، به چه جرمي بايد جلوي ملت ابروش بره؟

... كاش يه كم واقع بينانه تر فكر ميكردين

كاش خودتون رو جاي اونايي ميذاشتين كه اسمشون برده شد و توانايي دفاع از خودشون رو نداشتن

كاش هر انساني در هر جايگاهي بلد باشه موقعيت خودش رو حفظ كنه بدون تخريب و توهين ديگري

اين حرفها خطاب به همه است

دلمم پيش مير حسين نيست قابل توجه بعضي ها

چجوري شد اينارو نوشتم خودمم نميدونم

 

پ.ن. مثل اينکه بعضي از دوستان از حرفهاي من برداشت ديگه اي کردن، به همين دليل اون چيزي که باعث سوء تفاهم شده بود حذف گرديد

 




+ تاریخ: جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت: 0:20توسط:پرین


 

شروع کردن سخته ؛ واقعا هم سخته

حرف زدن در مورد مناظره اي که فقط رو اعصاب آدم بود و باعث سردردهاي عصبي شديد شد که هنوزم ادامه دارد، سهل ممتنع است

فکر کنم ديشب تو ايران کسي خواب راحت نداشته،کسي نبوده که ساعتها حرفي نزده باشه، ما خودمون که ساعت ۲ خوابيديم بقيه رو نميدونم

شروع مناظره همراه بود با يکي کردن سه دولت قبلي( دولت خامنه اي و هاشمي و خاتمي) و حرفهاي احمدي نژاد در مورد مظلوميت خودش

شروع مناظره مربوط بود به مظلوم نمايي احمدي نژاد که سه تا با هم يکي شدين و من تنها موندم

جناب آقاي احمدي نژاد، شما داشتين با هاشمي و خاتمي مناظره ميکرديد يا موسوي؟؟؟

شما از عملکرد خودتون دفاع کرديد يا کل نظام رو زير سوال برديد؟

شما از حيثيت خود دفاع کرديد يا با آبروي ديگران بازي کرديد؟

حرف زدن مثل شما آسان است، ولي من به خودم اجازه اين کارو نميدم

حرف زدن مثل شما و بچه بازي در آوردن با گرفتن عکس همسر طرف و بگم بگم گفتن مثل بچه ها گفتن آسان است ولي جوابي براي اينها در پيشگاه خدا داشتن سخت است.

با آبروي طرف بازي کردن بدون حضور شخص آسان است.

جناب آقاي محترم، اگه هاشمي و خاتمي باندبازي راه انداختند پس آيت الله يزدي شما تو قوه قضائيه چيکار ميکردن؟ اگه هاشمي ثروتش بادآورده است پس شما تو اين ۴ سال چيکار ميکرديد؟ موقع تبليغات يادتون افتاد که هاشمي اشرافيت رو تو ايران پايه گذاري کرد؟

همه ميدونن که هاشمي خانواده اش وضعش خوب بوده و خودش هم خودش رو بالا کشيده، خاتمي هم وضع خودش رو داره؟

جناب آقاي احمدي نژاد يادتون رفته زمان مير حسين زمان جنگ بود، قياس مع الفارق ميکنيد که اقتصاد اين روزها رو با اون روزها مقايسه مي کنيد؟ يادتون رفته تورم اون زمان دو رقمي نشد و شما دولت رو آماده و با فضاي آرام تحويل گرفتيد و با تورم ۲۵ درصدي تحويل ميديد؟

يادتان رفته زمان هاشمي ، زمان بعد از جنگ بود، ايران هيچي ازش باقي نمانده بود، تورم ۴۹ درصدي رو با اوضاع الان مقايسه ميکنيد؟

حرفي براي گفتن نداشتيد دست به دامان قبل ها شديد؟

يادتان رفته موسوي نخست وزير خامنه اي بود؟ ايشونم زير سوال برديد شما

جناب آقاي محترم، لبخند هاي عصبي شما و تيک هاي عصبي تون نشونه چي بود؟ يا شايدم لبخند شما حاکي از ديدن هاله ي نوراني بودکه حمايتتان مي کرد!!!!!!!!!

به چه حقي اسم همسر مردم رو تو تلويزيون با قباحت تمام ميارين انگار چيکاره بوده؟ به چه حقي مسائل ناموسي رو وارد تبليغات مي کنيد؟

ميگوييد مير حسين رابطه ش با روحانيت چطور بود چند بار به ديدن روحانيت رفت؟ آقاي محترم آن زمان وجود امام کافي بود براي همه، جذبه امام چيز ديگري بود و الان شما چي؟

کاش يه کم فکر ميکرديد و حرف ميزديد

کاش يه کم اخلاق داشتيد و حرف ميزديد

کاش خود مير حسين رو نقد ميکرديد نه حاميانش رو

کاش و هزاران کاش

و من متاسفم براي خودم با اين رييس جمهورم

متاسفم براي ملتم با انتخابشون

متاسفم آقاي احمدي نژاد

اگز چه مخالفتون بودم ولي احترامتون رو داشتم، ولي ديشب مجبورم کرديد به گفتن حرفهايي که هيچ وقت کسي از زبان من نشنيده بود

متاسفم برايتان با افشاگري نا عادلانه تان

چي بگم از آدمهايي که خودشان را مظلوم نشان مي دهند و براي برتري خودشون همه چي رو زير پا مي گذارند، اخلاق و آبرو را

 از اين پس چه مي کنيد؟

مناظره با انقلاب!

 من شما را دوست دارم اما...




+ تاریخ: پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت: 10:52توسط:پرین


 

ميگويند تو خواهي آمد

زودتر

انقدر زود که حتي پيرمردها هم درکت خواهند کرد

و من مي انديشم به خودم

به تو

و به همه اون چيزهايي که مرا از تو جدا ميکند

به ندبه هاي نخوانده

به درددل هاي نکرده

و به حس نکردن حضورت

مي انديشم

به روزهايي که دوستت داشتم

نه اينکه الان دوستت ندارم

نه

آن روزها

دوست داشتنت را لمس ميکردم

و حضورت را حس

بيشتر از مواقع ديگر

ولي اين روزها

نه انگار

فقط اسمت لغلغه ي زبانم شده است

آنقدر از تو دور شدم

که با تو بودنم

تنها شده دعاي فرج بعد نمازم

چرا؟

ميدانم چرايش را

.

.

.

ولي ميداني اگر خودت دستم را نگيري

اگر نگاهم نکني

تو منجلاب خواهم ماند

منجلاب دنيايي که

گمراه تر از ديروز است

.

.

.

تو مي آيي

و من

 

پ.ن. انگيزه اين نوشته اين سخنان است

پ.ن. حس ميکنم يه نشونه وارد زندگيم شده، خدا کنه بدونم چجوري بايد برخورد کنم باهاش

 




+ تاریخ: چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت: 11:43توسط:پرین


 

مي دونيد رابطه پنير و انتخابات چيه؟

اينکه يکي مثل من که بي خيال سلامتي و معده و همه چي شده

پنير کپک زده نوش جان بفرمايد و دلش آشوب شود و دور و اطراف بگويند  عيبي نداره آشوب انتخاباته افتاده تو دلت




+ تاریخ: سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت: 11:39توسط:پرین


 

ميشه يکي به من بگه، حافظه کوتاه مدت من چش شده؟؟؟

کلي نوشتني داشتم اومدم مديريت بلاگفا رو باز کردم پريد

يکيش الان يادم افتاد

خداييش فيلم محسن رضايي خيلي کسل کننده بود

منتظر مناظره ها مي باشيم

بعدا نوشت

خيلي تاسف انگيزه براي يه کشور، که همه اونايي که يه زمان براي يه هدف مي جنگيدن، حالا دو دسته شدن اصلاح طلب و اصولگرا؛ فقط منتظر اتويي از همديگه هستن که همديگه رو بکوبونند

متاسفم، واقعا متاسفم

پ.ن. خيلي جالبه يه نفر تو روز ۶-۷ بار به وبلاگ سر بزنه دريغ از يه نظر چرا؟؟؟ نکنه قهر کرده




+ تاریخ: دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت: 10:14توسط:پرین


 

به اين فکر ميکنم که چقدر محيط ميتونه رو اخلاق و رفتار آدم تاثير بذاره

از همون ابتدا، خصوصيات دخترانه ي خيلي کمي تو وجودم بود، مثلا از همون بچگي از عروسک خوشم نمي اومد و حالا هم که حالاست خوشم نمياددوستام ميرن کلي عروسک واسه خودش ميخرن، قربون صدقه شم ميرن و من فوقش برگردم بگم خوشگله

رفتارم پسرونه هم زياد نبود ولي خب اون اخلاق هاي خاص دخترا هم تو وجودم نبود، از وقتي مدرسه رفتم هم اين حس استقلال طلبي تو من فزوني پيدا کرد، حالا بماند سال اول دبستان به زور منو مي فرستادن مدرسه خوب تقصيري هم نداشتم عوض شدن شهر و زبان رو يه دختر ۶ ساله بي تاثير نيست اونم با داشتن معلم بد عنق، حالا هم که حالاست بعضي وقتها که ميشينم فکر ميکنم و تاثيرات روحي اون سال رو هم تو خودم مي بينم

يادم نمياد تو درسام از کسي کمکي گرفته باشم، يا اصلا مامان و بابام کارنامه م رو ديده باشن، خواهرهاي کوچيکتر از خودم از در وارد نشده جيغ و داد مامان کارنامه مون رو دادن و من انگار نه انگار، کارنامه رو مي گرفتم ميذاشتم تو کيفم و بعد که مامان و بابا مي پرسيدن نشونشون مي دادم

و حالا بعد از ۶سال زندگي تو خوابگاه سعي کردم در عين حال که استقلال طلبيم به جا باشه ، يک دختر خانم باشم با خصوصيات خاص دخترها ولي خب باز هم اون خصوصيات هست،

حالا خب بهونه اين نوشته ها اتفاق امروز بود

طبق معمول حواس پرتيم کار دستم داد و کليد رو جا گذاشتم تو اتاق و اومدم بيرون، بچه ها تک زدن که يعني بيا سلف و من

بدو بدو پله ها رو دو تا يکي و مسئول خوابگاه نيست، باشه هم فايده اي نداره دو تا کليد زاپاس تو دفتر هر دوتاشون خرابن باز نميکنند، يکي از بچه ها نشسته تو دفتر خوابگاه ، گفت بيا بريم من برات باز ميکنم بلدم

گفتم چجوري؟ بعدش ديدم انبردست و پيچ گوشتي رو برداشت و راه افتاد

و هيچي دستگيره رو باز کرديم و با انبردست درو باز کرديم

ميگم ماشالله واسه خودت مردي شدي ديگه

ما هم که لامپ عوض ميکنيم و سيفون اشپرخانه درست ميکنيم و بعدش ميشکنيم، و اقاي تعميرکاره ميگه چه زوري داشتين شماها که اينو شکستين

خلاصه ما در عين دختر بودن مردي شديم واسه خودمون

نتيجه ميگيريم ديگه به اقا بالاسر نيازي نداريم ولي خب نيازم داريم انگار

 

 

پ.ن.۱ اين روزها تمايل عجيبي به نوشتن دارم، تحمل بفرماييد

پ.ن.۲ زهرا حناق نگيري ايشالله کجايي تو؟ نگرانتم يه خبري بده

پ.ن.۳ نوشتنم افتضاح شده نميدونم چرا؟

 




+ تاریخ: شنبه نهم خرداد 1388ساعت: 17:22توسط:پرین


 

نشستم دارم مثلا گزارشي که بايد به دکتر بدم رو جمع و جور ميکنم و بينش هم شيطنت

يه سر ميزنم فيس بوک و از صفحه يکي از دوستان به اينجا مي رسم

کاري که حامیان احمدي‌نژاد با سرود ملی کردند زشت‌ترين سو استفاده از يک اثر هنري بود:

خب منم با اين کار موافق نيستم، يعني چي اين لوس بازي ها

انصار حزب الله : روزنامه موسوی به حضرت فاطمه الزهرا (س) توهین کرده: درسته، موافقم ولي خب تندروي تو حرفها ديده ميشه

شکايت دولت نهم از موسوي: اين سيب زميني هم معضلي شده ها، معلوم نبود اون موقع که کيلويي ۷۰۰-۸۰۰ بود ادم زورش مي گرفت بخره چرا تو انبارها خاک ميخورد؟

کروبی نرخ را بالا برد 70 هزار تومان ناقابل برای هر ایرانی: به جاي اين کارها ماهيگيري ياد بدين به جوونهاي مردم

فيلم: کلکسيون اهانت به رئيس‌جمهور در همايش حاميان موسوي : فکر نميکنم چند روز مونده به انتخابات ديگه استفاده از لفظ رئيس جمهور مناسب باشه

تحقير رئيس‌جمهور سابق در فرانسه از غم‌انگيزترين روزهاي زندگي‌ام بود: هيشکي ندونه فکر ميکنه که خاتمي رو هيشکي تحويل نميگرفت، خوبه حالا اولين بار براي استقبال از خاتمي تا فرودگاه اومده بود

ماجراي گرفتن دست رهنورد توسط موسوي : ما نفهميديم بايد دست کي رو بگيريم، دست نامحرم رو که نميشه گرفت، بابا هم زشته و شوهر هم که اينجوري، عجب مملکتي داريم خداييش

شريعتمداري: بايد مواظب بود قرآن را بر سر نيزه نکنند: افاضات جديد جناب آقاي شريعتمداري

 

جالبه همه چي حول موسوي و احمدي نژاد مي گرده يا شايدم من چيزي نديدم نميدونم

لابلاي اين نوشته ها ، حمايت افراد بي بند و بار  از موسوي اومده، برام جالبه اين افراد بي بند و بار ايرانيس نيستند؟ حق زندگي ندارن، اگه از کسي حمايت کردن يعني اون ادم بده؟ خوب نيست ؟ چيه ؟

بعضي ها انگار تو عصر جاهليت موندن هنوز که هنوزه نميدونن اگه کسي حجابش رو خوب رعابت نميکنه ، به قولشون بي بند و باره خودش تنها مقصر نيست ، جامعه و دستگاههاي ديگه هم مقصرند،

نميدونم ماها کي ميخوايم ياد بگيرم بدون توهين و تخريب،رقابت کنيم، جو جوري شده که هر انتقادي هم توهين و تخريب برداشت ميشه

من اگر چه به احمدي نژاد راي ندادم و نخواهم هم داد ولي به عنوان يه انسان براشون احترام قائلم ؛ هر کسي عيبي داره ؛ گل بي خار خداست، غير از احمدي نژاد کس ديگه اي هم بياد کار نميتونه براي اين مملکت کنه، چرا؟

چون هنوز ياد نگرفتيم وقتي مخالفون برنده شد، دست به دست هم بديم براي کشورمون، هنوز تو همون حزب خودمون باقي مي مونيم و بس و کسي هم که ميره مي شينه تو مسند فقط خودش و همراهانشو رو مي بينه نه کس ديگه اي

اللهم عجل لوليک الفرج

 




+ تاریخ: جمعه هشتم خرداد 1388ساعت: 14:50توسط:پرین


بانو سلام

بانو،

امروز

آشيانه مان

بوي دستهاي تو را مي دهد

بوي نان مي آيد

نان دست پخت شما

بانو

زينب را آراسته اي؟

گيسوهايش را شانه کرده اي؟

لباس را نيز هم

بانو

حسن امروز حال ديگري ست

حسين هم همينطور

ام کلثوم شادتر از همه

بانو

مي بيني انرژي جاري شده در وجودشان را

مي بيني با ديدن لبخندت چه شادند

مي بيني نگاه هايشان بهم  را

بانو

خانه بعد از سه ماه رنگ و بوي تو را گرفته

بگو که ماندگاري

بگو که علي را تنها نمي گذاري

بگو بانو

.

.

.

بانو

برخيز

باران چشم هاي علي تو را فرياد مي کنند

فرزندانت را ببين

باورشان نمي شود

مادر رفته است

برخيز بانو

همه بي قرار ند

بي قرار عطرت

وجودت

نورت

برخيز

 

پ.ن. دعا کنيد تو اين شبها و روزها، اصلا حال و احوال روحيم خوب نيست

 




+ تاریخ: پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت: 15:25توسط:پرین


 

ژ

 

بعضي وقتها ديگران حرف دل ادم رو بهتر از خودم ادم ميزنن

و مواقعي که بغض داره ادم رو خفه ميکنم اروم ميکنن

کوهکن عزيز مرسي


حالمان بد نیست غم کم می‌خوریم کم که نه! هر روز کم کم می‌خوریم

آب می‌خواهم، سرابم می‌دهند عشق می‌ورزم عذابم می‌دهند

خود نمیدانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟

خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه‌ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سنگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد، داد شد

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

عشق اگر اینست مرتد می شوم خوب اگر اینست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سردرگم شدم عاقبت آلوده مردم شدم

بعد ازاین با بی‌کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر بدست بت پرستم بت پرستم بت پرست بت پرستم

بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوش‌باورم گولم مزن!

من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن

من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غم خوار باش

من نمی گویم؛ دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین! شاد باش

دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود

از درو دیوارتان خون می چکد خون من،لیلای مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شومتان خسته از همدردی مسمومتان

اینهمه خنجر دل کس خون نشد این همه فرهاد، کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهادتان

عشق از من دورو پایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!

فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه!

هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه!

هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفأل می زنم

حافظ شیراز فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت:

ما ز یاران چشم یاری داشتیم ............ خود غلط بود آنچه می پنداشتیم




+ تاریخ: چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت: 18:48توسط:پرین


اصولا ما متولدين دهه ۶۰ ، چون از همون اول با استرس به دنيا اومديم وبزرگ شديم

تا اخر عمر بايد تو استرس باشيم

اين روزها حال ما شده مثل اين عکس بالايي

***

دانشکده

استاد : ميشه اين ها رو زودتر تموم کنيد بهم بدين، ديروز از سازمان زنگ زده بودن ، گفتم آماده اش

من: سعي ميکنم

استاد: درضمن رو مقاله هاتونم کار کنيد

من:

****

خوابگاه

مسئول: بايد مجوز اسکان بيارين

من: خب براي چي؟ خوابگاه رو که تا اخر ترم گرفتيم

مسئول: چون فارغ التحصيل شدين

من: باشه

و هر روز جلومون رو ميگيره مجوزتون کو

***

گوشي

بابا: کي مياي؟

مامان : کي مياي؟

من: نميدونم کار دارم

مامان: چيکار داري؟ مگه کارهاي خودت تموم نشده

من: نه کار دارم

مامان: خب کاراتو زودتر تموم کن بيا

 

و

اضافه کنيد به اين ها تمام مشکلات جسمي و روحي و هر چي دم دستتون هست

شدم مثل اين له شده هاي زير کاميون

يکي نيست به اينا بگه، بابا ولمون کنيد




+ تاریخ: چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت: 12:19توسط:پرین


 

اين روزها همه تو جو انتخابات هستند؛ ماهم گفتيم بريم تو جو يه کم

صبح بعد از يه هفته تصميم گرفتيم بريم دانشکده، البته انگيزه اصلي رزرو غذاي هفته بود انگيزه رو که دارين

سوار اتوبوس شديم، يه خانمي برگشت گفت که امروز زهرا رهنورد ساعت ۱۲ تو آمفي تئاتر دانشگاه سخنراني داره، گفتم خب مير حسين خودش نمياد گفت نه ، و ما هم که نديد بديد گفتيم بريم ببينيمش

تو راه طبق معمول خانم ا ف س ا ن ه خانم مسج دادن کجايي؟ کارت غذامو ميخوام غذا رزرو کنم، گفتم خودمم دارم ميام خوابگاه ۱۰ ، گفت خب بيا پيشم باهم بريم، گفتم چشم اونم چه چشمي رفتم خودم رزرو کردم و بعد رفتم پيشش

تو راهروي خوابگاه داشتم مي رفتم اين صحنه ها توجهم رو جلب کرد ، ديدنش خالي از لطف نيست ، خوابگاه هم که بره تو جو انتخابات همين ميشه

تابلوي اعلانات بيروني خوابگاه

تابلوي اعلانات دروني خوابگاه

وقتي خبر دير ميرسه و امکانات نيست ميشه اين

 درب اتاق طرفداران احمدي نژاد

 درب اتاق طرفدارن مير حسين

و اين هم ابتکاري جديد در حمايت از همه کانديداها

 

خلاصه تا بيايم برسيم دانشکده ميشه ساعت ۱۱:۳۰ و خب بايد بريم ناهار بخوريم و بريم آمفي تئاتر ديگهخسته نباشيم ما ديگه

ساعت ۱۲:۱۵ ميرسيم اون رديف هاي آخر جا گير مياريم مي شنيم و تا ساعت يک که تشريف ميارن

قبلش بهمون ميگن هر وقت اومدن تو بگيد" درود بر موسوي سلام بر رهنورد" و " رهنورد رهنورد ياور يک ابر مرد"

از گوشه کنار صدا مياد رهنورد دوستت داريم ميگم بيخود

سخنراني انجام ميشه که طبق معمول سوت و کف نميذاره بفهميم بيشتر حرفها چيه و بعد کليپي پخش ميشه همراهي بچه ها با کليپ باحال بيد ، خوشمان آمد

دختران حاضر در ميتينگ

بعد کليپ پرسش و پاسخ با تريبون آزاد بود که يکي از ستاد کروبي و يکي طرفدار احمدي نژاد اومدن حرف زدن و بعد جلسه پايان يافت

پ.ن.۱. بعضي ها انگار انتظار دارن کسي که ميگم اصلاح طلبم يعني ديگه همه چي رو گذاشته کنار اومده، يه دختري تو تريبون آزاد برگشت گفت که نظرشون درباره ولايت فقيه چيه؟ و رهنورد هم خوب جوابش رو داد کسي که درون سيستم حتما موافق که درون سيستم مونده

پ.ن.۲. دختره طرفدار احمدي نژاد چنان با غيظ حرف ميزد آدم فکر ميکرد براي جنگ اومده ، آخرشم که گفتن طرفدار کي هستي؟ برگشت گفت: آقاي (مکث) دکتر (بازم مکث) محمود احمدي نژاد ؛ کاري به اين ندارم که طرفداري کي بود و کي هست، چنان ميگه دکتر آدم فکرميکنه يه ۱۰-۲۰ تايي دکترا گرفته

پ.ن.۳. اين صدا و سيما اصلا مشخص نيست طرف کي هست، مردم رو ابله فرض کرده يا خودش رو زده به بلانسبت شماها خريت، هر کسي ۲۰:۳۰ امشب رو ديده باشه منظورم رو ميگيره

پ.ن.۴. تو سلف برگه اي پخش ميشد با عنوان " همسر کانديدا وارد مي شود" که منظورش استفاده ابزاري از زن توسط مير حسين بود، ميگم چه ربطي داره، طرف پروفسور، جزو ۱۰۰ نفر استاد برتر دنيا ، خادم القرآن ، شايد از خود مير حسين هم بيشتر مي فهمه، اين مسخره بازي ها چيه، تو اين مملکت زن خودشو هر چي بکشه بالا، بايد زير سايه شوهرش باشه ؛ ايشششششششش

پ.ن.۵. خيلي لطف فرموديم ، دانشکده رو با حضور ۱۰ دقيقه اي خود منور فرموديم

 

 

 




+ تاریخ: شنبه دوم خرداد 1388ساعت: 22:9توسط:پرین