چقدر اين کتاب رو دوست ميدارم
سطر به سطر متنش رو
جمله هاي ساده ولي عميقش رو
اگر چه با تمرکز نخوندم، ولي دوست نداشتم تموم بشه، دوست داشتم ادامه پيدا کنه،
دوست داشتم تو دنياي کمال بمونم، همراه با مازي، مانه و مش خجه و دکتر چمران
دست مريزاد سيد
دست مريزاد که وقتي وارد وادي دين هم ميشي، ادم رو ميخکوب ميکني
مرسي مستانه گلي که ترغيبم کردي به خوندنش![]()
توصيه ميکنم به همه اونايي که خواسته يا ناخواسته اين پست رو مي خونن حتما بخونينش
فکر کنم اين جلد چاپ جديد کتاب باشه
به نظر من که جلد بالايي با مفاهيم کتاب رابطه بيشتري داره


يه بار نوشتم ثبت نشد
به همون نکته هاي انتقادي بسنده ميکنيم
۱- يک تيم مديريت بحران تو کشور نکته الزامي هستش نه اينکه فقط حرفش باشه
۲- جوب هاي اب هاي پر از بطري ها و ليوان ها علي رغم گذاشته شدن پلاستيک ها و سطل ها قابل توجه بود
۳- اب رساني به مردم کار خيلي خوبي هستش و هيشکي تو خوب بودن اون شکي نداره ولي نه با تانکري با لوله قطور که نصف بيشتر اب هدر بره
۴- کاش اقايون ما ياد ميگرفتن که جايي که خانم ها وايستادن کيپ تا کيپ براي رد شدن اونها مناسب نيست
۵- آوردن بچه ها به اون تشييع جنازه به اون شلوغي کلا کار اشتباهي هست
۶- کلا اين جور جاها براي خانم ها مناسب نيست
۷- نميدونم چند نفر زير دست و پا موندن يا چادر از سرشون افتاد و... کاش به اين هم فکر ميکرديم که اگر شرکت ميکنيم حرمت فضا رو هم داشته باشم چه آقا چه خانم فرقي نداره
![]()

همزمان با فاز دپرسینگ زودتر از دانشکده میزنم بیرون و میرم سمت خوابگاه
میخوام برم پیش دوستم ولی نمیدونم چرا راه رو کج میکنم و میرم م ج ت م ع ط و ب ی
با مسئولش سلام و علیک میکنیم و یه چایی میخوریم، ميگه فيلم داريم ميخواي ببيني گفتم چي ؟ گفت يه سري فيلم ببين کدومشو دوست داري و منم کنعان رو انتخاب ميکنم
وسط هاي سي دي اول فيلم؛ يه مسج برام مياد از داداشم که رحلت آيت الله بهجت رو تسليت گفته ، باور نميکنم ، ميگم يعني درسته؟ ميگه من خبر ندارم ....
تا يه سر به تلويزيون و اينترنت نزنم باور نميشه !!! بعد از تموم شدن فيلم خداحافظي ميکنم و ميرم سلف که اطلاعيه شو دم در سلف مي بينم و بازم باور نميکنم نميدونم چرا؟؟؟؟
برگشتني از سلف ياد يه چيزايي مي افتم
گفت: خواب ديدم يه آقاي نوراني با لباس سبز رنگ اومد بهم گفت السلام عليک يا بن ....
گفتم: خب
گفت: دوستام گفتن يه سر برم پيش آيت الله بهجت
گفتم: آره ، ميگن خوب تشخيص ميده و يه ماجرايي رو براش تعريف ميکنم
گفت: خب با هم ميريم چطوره؟
گفتم: من نميام تو برو
گفت: مي ترسي؟
گفتم : آره
قرار شد بره ولي تا اون موقعي که من خبر دارم نرفت و بقيه شو نميدونم ، از معدود ادمهايي بود که از نظر اعتقادي مشکل خاصي باهاش نداشتم
و حالا با شنيدن اين خبر ذهنم پل زد بهش
غرض از اين حرفها، عرض تسليت براي خودمون، که ايشون جاشون خوب خوبه، براي ماهايي که هر روز داريم از خدا دورتر مي شيم و ....
پ.ن.۱ اين روزها عجيب حواس پرت و بي حوصله شدم ، نميدونم چرا شايدم ميدونم و به روي خودم نميارم ![]()
پ.ن.۲. خيلي نميدونم چي هست که آدم به يه دوست زنگ بزنه تا آروم شه و آخرش با بغض خداحافظي کنه ![]()
پ.ن.۳. کنعان هم در حد و اندازه هايي که تعريفش رو ميکردن نبود ![]()
پ.ن.۴. سکوتم به جز تو صدايي نداره ![]()

فعلا تو فاز دپرسينگ تشريف داريم
هر وقت بهتر شديم برميگرديم
شاد باشيد
عشق به کتاب همیشه تو وجودم بوده
تو رویاهام همیشه یکی از اتاق های خونه م کتابخونه است از سطح زمین تا خود سقف
شاید این شوق به کتاب از همون بچگی که با قفسه ی کتابهای بابا سرو کله میزدم و سر در نمی اوردم بی ربط نباشه، حالا هم که حالاست خیلی از اون کتابها رو نخوندم راستش خب نمی فهمیدم
همش فلسفه و....
کتابهای با زبان ساده ولی در عین حال عمیق رو دوست دارم، بازی با کلمات خصوصا کلمات قلمبه و سلمبه رو دوست ندارم
هر چند وقت یک بار تو دانشگاه معمولا نمایشگاه کتابی هر چند کوچیک برگزار میشه و منم که خوره کتاب، انگار رفتم تو نباید دست خالی بیام بیرون
و این بار تشکل دانشجویی آرمان (دانشجویان عدالت خواه) برگزار کننده بود و منم با اندک پولی که تو کیفم داشتم وارد شدم و با این کتاب ها اومدم بیرون
اقلیت ، آفتاب در حجاب، من دانای کل هستم و زن آن گونه که باید باشد
تازه قراره ۵شنبه هم تشریف ببریم نمایشگاه![]()
پ.ن.۱. سفرنامه همدان رو عکس ها به دستم برسه مینویسم
پ.ن.۲. دیگه امروز قراره بعد از مدتها تشریف ببریم شهر
پ.ن.۳. همین فعلا
باقی
رفتی اما صدای تو باقی است
دختر تو به جای تو باقی است
دور تا دور بیت الاحزانت
گریه و های های تو باقی است
رفتی اما کنار این خانه
التماس گدای تو باقی است
بین سجاده ی پر از نورت
ربنای دعای تو باقی است
روی تابوت چوبی ات بانو
آخرین خنده های تو باقی است
روی خاکستر در خانه
تکه ای از صدای تو باقی است
رفتی اما میان کوچه شهر
سرخی ردپای تو باقی است
ازلی طینت، آفتاب الست
تا ابد ماجرای تو باقی است
علی اکبر لطیفیان

و اين ايميل ۸ صفحه اي برايم بهترين يادگاري زندگيم خواهد بود
و اما چه وظيفه سنگيني به من سپردي؛ آرام کردن دختري که تمام زندگيش تو هستي
اميدوارم هر جا هستي شاد و سالم و خوشبخت باشي
خدا رو چه ديدي شايد يه روزي استخدامم کردي براي دست بوسي مرغ و جوجه هايتان البته با پارتي بازي تو ![]()
و اشکهايي که به هنگام خواندن نامه ات روي گونه ام جاري شد،شکر خدايي بود که روح بزرگ تو را آفريد و به من ثابت کرد که هنوز هم هستند آسمانيان زميني
خاطراتت فراموش نشدني هستند اگر چه شايد ديگر ....
***
و باز هم این چشم ها ....
گناهی ندارم ولی ....
تقدیر...؟؟؟؟
***
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
****
بعدا نوشت ساعت ۲۳:۱۶
و همیشه به همین روال است ، زمانی که میخواهی کسی باشه که باهاش حرف بزنی و کمی آروم بشی هیشکی نیست

گوشي رو بر ميدارم ، مي نويسم
سلام م ر ي م، خوبي؟ ميشه شماره ل ي ل ي رو بهم بدي؟
فرداش جواب مياد، شما؟ و بعد اين شماره واگذار شده
و من![]()
![]()
يادم مياد يکي از دوستاشو تو دانشگاه ديدم ولي خب هر چي فکر ميکنم اسمش يادم نمياد؛ هر روز خدا تو سلف هم ميديدمش ولي اين روزها انگار غيب شده بود
بالاخره به ذهنم س و ن ي ا مير سه ، شماره اونم که ندارم اي بابا![]()
ميرم سراغ يکي از دوستاش، سلام ف ا ط م ه جان، خوبي؟ ببخشيد شماره س و ن ي ا رو داري؟
ميگه، من گوشيم الان پيشم نيست، خونه است ، ولي بذار از يکي از دوستام برات ميگيرم؛ زنگ ميزنه به دوستش و اونم شماره خواهر س و ن ي ا رو بهم ميده، زنگ ميزنم و گوشي خاموش ![]()
ديگه کاملا نا اميد ميشم
تا ديروز که تو راه مي بينمش ميگه شماره رو پيدا کردي، ميگم نه، ميگه گوشيم رسيده دستم و شماره رو ميده و بالاخره امشب اس ام اس ميزنم
سلام س و ن ي ا جان، خوبي؟ ميشه شماره ل ي ل ي رو بهم بدي ممنون ميشم و شماره بدست مياد
و ميرم ميزنگم
يه آقايي گوشي رو برميداره
- سلام، شب تون بخير، منزل آقاي ....
- سلام بله بفرماييد
- ل ي ل ي جان هستش
- بله
و گوشي رو ميده دستش
-سلام خوبي؟ خوشي؟
-سلام مرسي شما خوبي؟
- نشناختي؟
-راستش نه، زه را تويي؟
-مرض و زه را، دوست هم هستن دوستاي قديمي بايدم نشناسي
- صدات خيلي آشناست بگو کي هستي؟
- نه سرچ کن ، حدس بزن کي هستم
- آهان پرين تويي؟
- بله منم، خوبي؟
-تو خوبي، سلامتي، درست تموم شد
-آره، مرسي ، چيکار ميکني؟ شوهر نکردي؟
- سرکار ميرم نه شوهر نکردم
-چرا؟
-خب چرا نداره ديگه
از اين در و اون در حرف ميزنيم و اطلاعات ميگيريم و ميديم
- از اين ورا نمياي؟
- اتفاقا يکي از دوستان هم گفته بيا ببينم چي ميشه
-اومدي حتما يه سر به ما بزن
-چشم ، حتما
- کي ميري خونه تون؟
- احتمالا اواخر خرداد
- خب من شايد هفته ديگه بيام اصفهان بهت خبر ميدم
- باشه خبر بده مي بينمت
- خيلي خوشحالم کردي
- خودمم خوشحال شدم، دلم برات تنگ شده بود![]()
-تغييري نکردي
-نه هموني هستم که بودم![]()
- خب برو ابروهاتو بردار
- خب باشه، امر ديگه اي نداري![]()
-چادرتو هم بردار
- خب ميخواي موهامو مش کنم بذارم بيرون![]()
- نه ديگه در اون حد
- خب باشه هر وقت شوهرم شدي هر چي گفتي ميگم چشم![]()
- دستت درد نکنه
-خواهش ميشه
و يه کم سر به سر هم ميذاريم و خداحافظي
و اين هم مکالمه ما با يه دوست قديمي ايلامي
اينجا نوشتم که يادم باشه
پ.ن.۱. خودش مارو براي هم نميخواست، خودت ديدي دعامون بي اثر بود![]()
پ.ن.۲. انقدر کيف ميده هر وقت خواب يه دوستي رو مي بيني همون روزش ازش خبري بشه، حال ميده واقعا![]()
![]()
پ.ن.۳. بالاخره يوسف هم تموم شد، حالا به چه اميدي اول هفته رو اخر هفته کنيم نميدونم

از دانشکده میایم بیرون ( من و زه را)، مسج میدم به ا ف س ا ن ه اگه شام نخوردی بیا بریم سلف
جواب میده: من ۲ مین دیگه دم در سلف منتظرتم بیا
میریم و سه نفری سر میز می شینیم
حرف از این در اون در پیش میاد و میگیم و می شنویم و میخندیم ![]()
ز ه را: یه چیزی بگم، یه شب داشتم از دانشکده برمی گشتم، دم در بسیج دانشجویی رد میشدم جلوم چند تا دختر بودن، داشتن با هم حرف میزدن ، یهو یکشیون برگشت بلند گفت که ما همه ارشد و دکترایم ها، کسی نمیاد مارو بگیره ![]()
از اون ور یه دختر و پسره وایستاده بودن، حرف دختره رو شنیدن، پسره برگشت گفت، می بینی میگن ما ارشد و دکترایم و مجرد![]()
و من و ا ف س ا ن ه اینجوری![]()
![]()
من: چه زشت ، حرف میزنین برین تو اتاقاتون هر چی دلتون خواست بگید دیگه ، ابروی دخترها رو برای چی می برید.![]()
و این شد سرآغاز سخنان سه نفره ای که خلاصه ای ازش رو میخونید
من: همین کارهارو میکنند که پسرها پررو شدن، فکر میکنند تحفه ای هستند، ولی خب خداییش اونایی که سنشون بالاست و ازدواج نکردن بیشتریاشون دخترای خوبی هستند، هر چی دختر جلف و پررو ازدواج کرده
ا ف س ا ن ه: خب اره،
ز ه را: اونا بلدن چیکار کنند، ماهاییم که بلد نیستم، طرف اول میره غرور خودش رو میشکنه بعد که پسره رو به خودش وابسته کرد، شروع میکنه به ناز کردن
من: اره ، بلد نیستیم، اصلا تو ذات ما اینجور چیزا نیست، خدا باید بزنه پس کله یکی که بیاد مارو بگیره
ا ف س ا ن ه: تو دانشگاه قبلی(کارشناسی) ، یکی از دوستامون بود، یه روز یه پسره برگشت بهش گفت میشه وقتتون رو بگیرم و اونم گفت بفرمایید، پسره برگشت گفت ببخشید فکر میکنم شما به من علاقه مندید
و من و زه را ![]()
![]()
بعد حرف پیش میاد چه عیبی داره اگه ما از پسری خوشمون بیاد و بریم بهش بگیم
و اخرش به این نتیجه می رسیم که ما اگه کسی رو هم بخوایم جرات نمیکنیم بهش خودمون رو نشون بدیم چه برسه بریم بهش بگیم
من: یه دختری بود، سال اول عاشق یه پسره میشه، پسره هم خداییش پسر خوب و مومن و همه چی تمام دیگه، خاطرخواه هم کم نداشته، دختره هر جا می نشسته ، حرفی از پسره پیش می اومد، میگفت که فلانی رو میگین اون که نامزد منه ، حالا پسره اصلا خبر نداشته ![]()
ز ه را: خب حالا با همن؟
من: اره بابا ازدواج کردن
ز ه ر ا :جالبه
اف س ا ن ه: من یه پیشنهاد دارم، از خرداد خوشگل کنیم بریم دانشکده ها و اصفهان![]()
من: خب چیکار کنیم؟![]()
ا ف س ا ن ه: زهرمار تازه میگه چیکار کنیم
من: خب من چه بدونم، اصلا چجوری خوشگل کنیم ؟![]()
![]()
اف س ا ن ه: پاشو برو همون بهتر بریم درس بخونیم به ما این چیزها نیومده ![]()
من: خب من از شنبه خوشگل میکنم میرم فوق برنامه![]()
ا ف س ا ن ه: بابا ول کن اون رو ، هزار تا خاطرخواه داره![]()
من: خب چیه، دکترا نداره که داره، مومن که نیست هست، خوش تیپم نیست که هست
فقط مشکلش اینه که اصفهانی هستش
،
پ.ن.۱: غرض از نوشتن این پست ها، ثبت خاطرات و باهم بودن با بچه هاست ، غرض دیگه ای نداریم
برداشت دیگری نکنید، ازدواج شد ، شد ، نشد هم که هیچ، ما چیزی از دست ندادیم آقایون از دست دادن هههههههه![]()
پ.ن.۲: عکس سلف دانشگاه ما نبید، سلف دانشگاه مون خوشگلتر از این حرفهاست ولی خب عکسی ازش پیدا نکردم![]()
|
يک پزشک مصری موفق شد با الهام از آيات سوره يوسف (ع) داروی درمان آب مرواريد را بسازد. | |
|
به گزارش خبرگزاری قرآنی ایران (ایکنا) به نقل از روزنامه «یمنتایمز»، این دارو که «داروی قرآن» نام دارد، توسط دکتر عبدالباسط محمد و با استفاده از ترکیبات موجود در عرق بدن انسان ساخته شده است.
دکتر عبدالباسط محمد درباره نحوه الهام از آیات قرآن بری ساخت این دارو میگوید: یک روز صبح در حال خواندن سوره یوسف(ع) بودم که آیات 84 تا 93 این سوره نظر مرا جلب کرد. حضرت یوسف (ع) که اکنون عزیز مصر است، در آیه 93 خطاب به برادران خود میگوید: «حال این پیراهن مرا ببرید و بر روی صورت پدرم بیندازید تا بینا شود. حضرت یعقوب(ع) در فراق فرزند خود یوسف (ع) بسیار گریه میکند و بر اثر این گریهها چشمهایش سفید شده و بینایی خود را از دست میدهد. اما با انداختن پیراهن یوسف (ع) بر روی چشمان پدر، بینایی حضرت یعقوب (ع) بازمیگردد. او میافزاید: من با خود فکر کردم که چه چیز در پیراهن یوسف (ع) میتوانست اثر شفابخش بر چشمان یعقوب(ع) گذارد و سرانجام به این نتیجه رسیدم که چیزی جز عرق بدن یوسف (ع) نمیتواند عامل بینایی چشمان پدر باشد. با مطالعه بر روی ترکیبات عرق انسان و آزمایش آن بر روی خرگوشها به نتایج مثبتی دست یافتم. پس از آزمایش داروی خود بر روی 250 بیمار مبتلا به آب مروارید و احراز 99 درصدی اثربخشی این دارو، برایم مسجل شد که این معجزهی از سوی قرآن بود. یادآوری میشود، قرار است یک شرکت داروسازی سوئیسی «داروی قرآن» را که بدون عوارض جانبی است و 99 درصد موثر بوده و به تایید موسسات تحقیقاتی اروپا و آمریکا رسیده است، به تولید انبوه برساند. برام ايميل اومده بود
اينو داشته باشين و اينو
***********************
داريم سريال يوسف پيامبر رو مي بينيم مثل هميشه سالن تلويزيون نسبتاً شلوغ، صحنه بينا شدن يعقوب نبي هستش، همه مي خندن، هر کسي براي خودش تفسيري ميکنه، انگاري هيچ کدوم باور ندارن که آره ميشه، اگه خدا ميخواد ميشه، ميگن ههههه حتماً مثل جوون شدن زليخا، پيرهن رو بکشيد سرش بينا مي شه و من اين گفته ي دوستان تو ذهنم مياد اينا چجوري قرآن ميخونن ما چجوري مي خونيم
هنوز راه زياد داريم ، خيلي تا بفهيم تا درک کنيم
حس گويه: اين روزها دلم عجيب شور مي زند، ميداني دعاهاي بعد نمازم شده اللهم عجل لوليک الفرج و شفاي تو دوست عزيز
|

این روزها عجیب دلم گرفته، از اون دل گرفتن هایی که ادمو زود رنج، بهونه گیر، بی حوصله و حساس میکنه، حالتی که ادم فقط یه شونه میخواد تا خودشو اروم کنه بی آنکه شونه حرفی بزنه،نگه بچه شدی، نگه خجالت نمیکشی، نگه اروم باش، نگه درست میشه، انقدر گریه کنی و گریه کنی تا احساس کنی دیگه نایی برای اشک ریختن نداری.
دلم گرفته، از همه چیز این دنیا، دوستی هاش، دشمنی هاش، بدی ها و خوبی ها، اشک ها و لبخندها و هر چی که هست، دیگه این دنیا برام مفهوم خاصی نداره، انگار به پوچی مطلق رسیدم، بعضی مواقع فکر میکنم بهتر بود دفاع نمیکردم و تو حس و حال دفاع بودم و سرم گرم بود اما الان حس مواجه شدن با اینده مبهم و زندگی مبهم تر از اون دیوونه م میکنه.
بعضی وقتها یه حرفهایی می شنوم که شاید برای بعضی ها اشکالی نداشته باشه گفتنش، ولی من می رنجم، حالم بد میشه و انقدر اینارو تو خودم جمع میکنم که اخرش میشه اشک و اشک
امروزهم از اون روزها بود ، غم سنگینی رو دلم بود، پاشدم راه افتادم اول رفتم سلف و بعد سر خاک شهدای گمنام، یه زیارتی کردم و خودم رو خالی و بعد هم مسجد که بی لیاقتیم باعث شد که با وجود اقامه نماز جماعت، نماز رو فرادا بخونم ، حس وحال نماز جماعت رو نداشتم نمیدونم چرا ؟؟؟؟؟
و بعد هم خوابگاه، هوا خوب بود ولی پام نایی برای حرکت نداشت و با سرویس اومدم
پ.ن. دلم شاد میشه ، وقتی دخترهایی رو می بینم که به واسطه ازدواج، یا چادری میشن یا حجابشون بهتر میشه و می گیره وقتی می بینم که یه سری ها چادرشون رو باد می بره
پ.ن. چرا به من نگفتی؟؟؟؟؟؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باید از یه نفر دیگه بشنوم؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()