تبليغاتX
آرامش طوفانی

 

بعضی وقتها عجیب میرم تو فکر

اتفاقاتی رو که افتاده مرور میکنم، زیر و رو میکنم ولی باز اینجوری میشم

بعضی وقتها می مونم تو رفتارها و حرکات خودم و بعضی وقتها خنده ام میگیره

با خودم میگم خدایا تو که همه چی رو میدونی و از قبل میدونی تو یه مسئله خاص من تصمیمی میگیرم که بعد پشیمون میشم چرا سر راهم قرارش میدی، سر راهم قرارش میدی که درس بگیرم خب من شاگرد خوبی نیستم که درس بگیرم ، میشه یه بار خودت خوب سرم رو بکوبونی به دیوار تا این مخم جابجا بشه و خیالم راحت

بعضی وقتها چقدر حرف زدن سخت میشه

انگاری جو خیلی سنگین نمیشه حرف زد

*********

استاد راهنمای گرام هنوز لطف کرده فصل چهار و پنج رو نخونده، به قول خودشون سرشون شلوغه، همه ریخته رو هم تاوانشم من باید بدم حتما

میگم اقای دکتر من میخوام بدونم کی دفاع میکنم برم بلیط بگیرم

میگه بلیط برای کجا

میگم برای خونه

عجبا ، ما نمیدونیم ته پیاز کیه سرپیاز کیه

*******

این روزها دلم یه شونه ی محکم میخواد تا سرم رو بذارم و تا دلم میخواد گریه کنم

با هر اشکی، یه دونه از سنگینی های دلم برداشته بشه، انقدر گریه کنم که سبک بشم و مثل روز اولی بشم که وارد این دانشگاه شدم

خوبه خودم رو به خدا سپرده بودم و حال و روزم الان اینه اگه نسپرده بودم چی میشد خدا داند

 

 

    چهارشنبه سی ام بهمن 1387 11:51

السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین

و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین

سلام بر کاروان اسرا

سلام بر قد خمیده زینب

****

دلتون شکست اشکتون جاری شد

حواستون به یکی باشه که چشمش به دعای دوستان دوخته شده

التماس دعا

 

    یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 8:58

سلام

این آدمک رو ببینید من دو ماه اینجوریم، با این پایان نامه گرامی کوفتی  جعبه هه میشه فرمت اصلی پایان نامه و بقیه هم اسباب و وسایلش که باید جور در بیا با هم

 

بعضی وقت ها هم اینجوری می شدم چون تو بحث بعضی چیزها رو نمیتونستم توجیه کنم ، گذاشتم برای استاد راهنما خوب اونم باید یه کاری کنه و مخش رو به کار بندازه یا نه؟

بالاخره  تموم شد، امروز پرینت گرفتم بدم دست استاد راهنمام که فعلا تشریف نداره البته فکر کنم یه ماهی هم اصلاحیه اش طول میکشه با این استاد راهنمایی که من دارم (االهی خانمش فداش شه)

زهرا هی به من گیر میده میگه این پایان نامه چیه که تو هی ازش می نالی و یکی از اشناها تو یه هفته انجام داد تموم شد بهش میگم اون پروژه کارشناسی منم پروژه کارشناسیم رو یه هفته ای جمع و جورش کردم تموم شد رفت این باید دو تا مقاله ISI از توش در بیاد عزیزم

مراحلش رو قرار شد براش توضیح بدم

ترم اول و دوم ارشد معمولا به درسهای تئوزی میگذره و اواسط ترم دوم باید عنوان پیشنهادی پایان نامه ات رو اعلام کنی بعد اینکه تایید شد باید پروپوزال یا طرح پیشنهادی رو ارائه بدی که میشه خلاصه ای از کارهایی که میخوای بکنی مثل اهمیت کارت، روشی که استفاده میکنی و نتیجه ای که ازش میخوای بگیری

این طرح پیشنهادی میره تو تحصیلات تکمیلی و بررسی میشه و اصلاحیه اگه داشت میخوره و و گرنه تایید میشه

از تابستون همون سال تو کارت رو شروع میکنی که اولین کار مرور منابع هست هر چی کتاب و مقاله راجه به موضوعت به دستت رسید و میخونی و یه چیزایی دست میاد

معمولا سه ماه طول میکشه، بعد کارهای عملی رو شروع میکنی و جمع آوری داده که بدترین بخش کار تو ایران همین مخصوصا برای رشته های ما هر سازمانی یه داده ای داره و دادنش با هزار زور و نامه و پارتی صورت میگیره من خودم ۵ ماه معطل داده های اولیه بودم

دیگه همه چی دستت خودت، استاد راهنما فقط نقش ناظر رو داره، اگه بلد باشه جواب سوالاتت رو میده اگه هم نه که هیچ بعدش که کارات تموم شد میشینی به نوشتن که میشه اونم دو سه ماه و بعد اصلاحیه و...

اصلاحات که تموم شد استاد مشاور هم که خوند نامه تاییدیه دفاع رو میگیری و امضاهاشو میگیری و می بری با یه نسخه از پایان نامه تحویل تحصیلات تکمیلی میدی تا بره دست داورها و دو هفته بعدشم دفاع، که شامل دفاع عمومی و خصوصی هستش

و بعدش دوباره اصلاحیه و اخرش صحافی

و اینم میشه پایان زحمت دو ساله شما که میره تو کتابخونه خاک میخوره

 

پ.ن.۱ امان از دست این سرپرست های خوابگاه، صبح زود میری شب میای زود میخوای که از اون ور زود بیدار شی، میرم بهش هم میگما که خانم فلانی من و هم اتاقیم هستیم بقیه نیستند، باز ساعت ۵/۱۰ که میشه میاد در میزنه ، ماشالله دست بردار هم نیست انقدر میزنه تا بیدار شی، اخرشم میگه که ببخشید خواب بودین بزنی لهشون کنی همشون رو همراه با مدیراشون

پ.ن.۲.این روزها باز بهم ریختم، درد روحیم عود کرده، فکر کنم از کمبود محبت باشه هههههههههههه

پ.ن.۳. اربعین هم اومد، دعا یادتون نره ها

 

    چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 11:39

و ساعت ۹ روز جمعه ۲۰ بهمن ۱۳۶۲ زاده شدم

دست مریزاد خدایی را که آفرید و پرورشم داد و حواسش هم به بنده ناچیزش هست

یه سال دیگه بزرگتر شدم ولی کاش از یه جنبه های دیگه بزرگتر میشدم

تا ۲۰ اسفند باید دفاع کنم ، وبلاگتون رو میخونم ولی فعلا حس کامنت گذاشتن نیست

التماس دعا داریم شدید

دوستتون دارم  هزار تا

    یکشنبه بیستم بهمن 1387 8:7
 

۵شنبه عصر قرار شد ساعت ۵:۴۵ همه نقليه دانشگاه باشيم،

 کوپه هاي قطار چون ۶نفري بود قرار شد ، گروههاي ۶ نفري بشيم وهر گروهي سرگروهي داشته باشه تا جيره و فلاسک چايي رو تحويل بگيره و مواظب اعضا گروه هم باشه   ما هم که ۵ نفر بوديم قرار شد يه نفر ديگه پيدا کنيم، ولوله اي راه افتاد که نگو، يه نفر ميخوايم نبود؟ بالاخره همه گروه بندي شديم و سوار اتوبوس که بريم راه آهن

بعد از ۴۵دقيقه درست ساعت ۸:۱۰ رسيديم راه  آهن و بليطمون ۸:۲۵  بود و تندي کنترل بليط و بعد بدو بدو سوار شديم و پيش بسوي مشهد

ساعت ۲ بعدازظهر جمعه رسيديم ، و يه راست سوار اتوبوس شديم و رفتيم تو هتل آپارتمان حميدي  که تو خيابون امام رضا بود.

و شبش رفتيم حرم ،اين دفعه برعکس دفعات قبل از باب الرضا وارد ميشديم

 روز اول: رفتیم حرم فقط و راما جونم زنگ زد و قرار دیدارمون رو گذاشتیم واسه فردا

روز دوم: هم دوباره رفتیم زیارت و راما هم دیدم و رفتیم نشستیم رواق دار الحجه حرفیدیم،

روز سوم  به بعد هم دوباره می رفتیم زیارت و بعضی وقتها خرید و بقیه خواب و خوراک

موقع برگشت هم قطار یک ساعت و نیم تاخیر داشت با اجازه تون و بالاخره هیچی رسیدیم دانشگاه

خب نکات سفر به این شرح اعلام می شود

۱- غذاهای هتل آپارتمان خوب نبید صد رحمت به غذای دانشگاه خودمون

۲- برای همه دعا کردم، تقریبا بیشترتون تو ذهنم بودید

۳- اولین سفر مشهدی بود که من حدود ۵۰ تومن برای خودم خرید کردم، دو تا شال، سه تا روسری و کیف و انگشتر عقیق و ...

۴- یه روز قبل از اینکه بریم حرم، یکی از بچه ها گفت بریم یه مغازه ای لباس زیرهای خوبی داره بخریم، خیر سرمون رفتیم خریدیم، موقع بازرسی گفتند نمیشه ببرینش تو، جعبه ممنوعه،

گفتم خب حالا چیکار کنم؟

برگشت گفت ببر بده امانتی ، منم بردم بدم به امانتی،

 اقاهه یه نگاهی کرده میگه چیه؟

میگم خب لباس هستش 

گفت خب برو توشو ببیند مشکلی نیست برو تو، برگشتم هر کاری کردم  اجازه نداد برم تو،

میگه خب جعبه اشو بنداز بیرون،

گفتم خب جعبه شو دوست دارم میخوام داشته باشمش،

میگه حالا چند گرفتی ؟

گفتم :۷ تومن

گفت: ۷ تومن و منم

خلاصه نذاشتند مجبور شدم جعبه رو در بیارم بذارم پشت یه سطل آشغالی تا بعد برش دارم

به بچه ها میگم دعا کنید جعبه رو آشغالی نبره؛ میگن دعا نبود حالا، گفتم مگه این دعاهامون مستجاب شه

برگشتی رفتم برداشتم و اومدم

۵- راما جونم برام یه تاپ خوشمل گرفته ببید، گفت فقط برای شوهرت بپوش، به بچه ها نشون دادم میگن خب بپوش ببینیم میگم نه گفته فقط برای شوهرت، میگن خب حالا اون یه چیزی گفت بپوش ببینیم بهت میاد که شوهرت لذتش رو ببره میگم کوفتش شه

۶- داشتیم تو صحن راه می رفتیم، چشم افتاد به هتل الغدیر، میگم امام رضا این دفعه ای خوب سرمون شیره مالیدی ها قرار بود مارو ببری الغدیر نه حمید، دفعه دیگه نبینم ببری مجید ها باید بریم الغدیر

۷- همین دیگه بقیه اش یادم رفت

حس گویه:

نمیدونم چرا هر جا تو حرم پا میذاشتم حس میکردم هستی ، با هم داریم زیارت میکنیم، جالب انگیز بید

    یکشنبه ششم بهمن 1387 14:50
Designed By Mohammad Amin Khadivar Pablished By TEMPFA ™