تبليغاتX
آرامش طوفانی

از دانشکده ميام بيرون، يهو چشام ميشه چهارتا، اول فکر ميکنم داره بارون مياد، ميرم جلوتر مي بينم نه داره برف مي باره انگار

يه شادي خاصي تو وجودم جاري ميشه، صورتم رو بالا ميارم تا برف خوب خوب خيسش کنه و زير لب ميگم خدايا شکرت، شکرت و.... يهو به خودم ميام مي بينم تموم تنم يخ کرده، بي خيال پياده روي ميشم و ميرم سوار اتوبوس ميشم و پيش بسوي خوابگاه

هميشه عاشق برف بودم، سپيدي برف رو دوست دارم ، و زمستان رو هم به خاطر همين سپيديش دوست ميدارم و خب ماه تولدمون هم ناسلامتي زمستون ديگه

يادم مياد، راهنمايي که بودم خونه مون جايي بود که بايد از توي يه باغ رد ميشديم تا برسم به خونه

بعدازظهري که بودم و ساعت ۵.۵ تعطيل ميشديم و روزهاي برفي زمستون من مثل يه مورچه راه مي رفتم و قدم زنان زير برف براي خودم عشق و حال تا ميرسيدم سر باغ مي ديدم مامانم وايستاده منتظر من که از باغ رد بشيم و بريم خونه و من با خودم ميگفتم از کي وايستادي اينجا خدا ميدونه و به خودم قول ميدادم از فردا تند راه برم ولي انگار نه انگار

زمستون ها بساطي داشتيم

تو دبيرستان هم که برف زياد بود بچه ها تو برف براي خودشون غلت ميزدند و من اجازه نداشتم به خاطر سينوزيتم ، انقدر دلم ميخواست ولي ....

واليبال بازي زير برف ها و ...

اصفهان که اومدم ارزوي يه برف درست و حسابي به دلم مونده

***

خيلي حال گيري وقتي مواد و روش و نتايجت رو ميديدي دست استاد تا تصحيحش کنه و استاد با يه نظرش کاري ميکنه که کل نتايج بهم بريزه و تازه کار از نو برات آغاز شه و کارد بزنند خونت در نياد ولي خب کاري نميتوني بکني بايد انجام بدي هي بهونه بيار نميشه و هي اون بگه نه حالا امتحان کن ببين چي ميشه

***

خواستم قيد مشهد رو بزنم ولي دلم نيومد، بيخيال دفاع يه هفته اين ور و اون ورش فرقي نميکنه

به سفر مشهد نياز دارم و رفتنش رو ميرم

۵شنبه دارم ميرم و هفته ديگه برميگردم

راماي عزيز ، دوست داشتي همديگه رو ببينيم ؛ شماره ت رو برام کامنت بذار باهات تماس مي گيرم

ديگه همين

خانمه مياد باز منو ميزنه

خب نزن بابا گناه دارم

 

    سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 21:38
 

این روزها هر جا میری

حتی تو دنیای مجازی

یاد حسین هست

هر کی به وسع خودش، با فکر و اندیشه خودش در مورد حسین و عزاداری ها و... چیزی میگه

بعضی ها نوحه  ها و مداحی ها رو برای دانلود میذارند

بعضی ها با اقاشون درددل میکنند

بعضی ها از شیوه ی عزاداری ها انتقاد می کنند

و بعضی ها به گذاشتن عکسی از واقعه بسنده می کنند و سکوت میکنند و این سکوت معنای زیادی میتونه داشته باشه که یکیش اینه که عظمت عاشورا آنقدر زیاد هستش که با حرف نمیشه بیان کرد چه برسه به اینکه به تصویرش کشید

از بچگی، روزهای عاشورا که می رفتیم شبیه خوانی، همیشه مات و مبهوت صحنه ها میشدم

عاشق صحنه ی خداحافظی رقیه و حسین بودم، همیشه هم اشکم رو این صحنه در می اورد

با بزرگ شدن و عاقلانه فکر کردن ، بعضی چیزها برام سوال برانگیز بود، حجله قاسم برام سوال بود و هزاران چیز دیگه

برام سوال بود شب عاشورا چه وقت عروسی گرفتن ، اصلا چنین چیزی ممکن نیست و...

دست به کار شدم و اولین کاری که کردم، کتاب تحریف های عاشورا اثر شهید مطهری رو خوندم

خیلی چیزها برام روشن شد، فهمیدم که باز هم فرصت طلبان دست از کار نکشیدند و عاشورا و حسین رو هم تحریف کردند

الانم که الان خیلی از سوالها تو ذهنم میاد و میره

مگه هدف اصلی حسین امر به معروف و نهی از منکر نبود؟ پس چرا اینقدر این فریضه تو جامعه کمرنگ شده،

مگه حسین با همه خانواده و جان و روح برای اسلام مبارزه نکرد؟ پس چرا ما حتی زورمون میاد برای غزه یه سوره حشر بخونیم بماند جان و مال

چرا میگیم کمک کنیم به غزه که چی بشه؟ این همه خودمون تو جامعه مشکل داریم، غزه رو میخوایم چیکار!!!!

چرا میگیم چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است، مگه یادمون رفته حضرت زهرا میگفتند اول همسایه بعد خانه !!!

چرا های فراوان دیگه

چرا خودمون رو محدود کردیم به سینه زدن و نوحه و گریه ، چرا ؟؟؟؟ نمی شینیم یه سخنرانی گوش کنیم یا کتابی بخونیم !!!

نمیگم این کارها بده، خوبم هست، اینا ظاهر قضیه است که نشون دهنده ی زنده بودن یاد حسین تو ذهن ها هست، ولی نباید که به اینجا ختم بشه

یکی میگفت، نشینین به شمر لعن کنید و.. اون مرد رفت ، سعی کنید شمر زمان خودتون رو بشناسید و ما به جای اینکه ببینیم شمر چه خصوصیاتی داشت و چرا به شمر بودن رسید برمیگردیم همه چی رو زیر سوال می بریم ، چرا وقتی از چیزی اطلاع نداریم هر حرفی دلمون خواست راجع بهش می زنیم

عزاداری ها خوبه، به سینه زدن خوبه، گریه کردن خوبه ولی آگاهانه

عاشورا فقط عقل نبود؛ احساس هم بود، دل هر جوانمرد و آزاده ای هم به درد می آره ولی میشه هر دو رو کنار هم داشت

وقتی میگن ، علی اکبر شبیه پیامبر بودند  و موقعی که وارد میدان شدند میانسالان همه سست شدند و گفتند که ما با پیامبر نمی جنگیم، شمر برگشت گفت بگین اسمش علیه و....

چرا به این فکر نمیکنیم علی چیکار کرد که این ها این همه کینه او را به دل گرفتند؟

بشینیم فکر کنیم ، گریه هم کنیم ، دلمون رو اروم کنیم ولی چی آگاهانه

به امید اون روز  

    دوشنبه شانزدهم دی 1387 11:13
 

سر به زانو

صدا مي آيد

السلام علي قلب زينب الصبور

از دست دادن پدربزرگ

گريه هاي مادر

غم پدر

مادر ميان دود و آتش

پدر ميان منافقان

مادر رو گرفته

پدر خسته

برادران بي قرار

نماز هاي شب نشسته مادر

چادر خاکي مادر

عاقبت مادر رفت 

 حسين اما هست

دفن شبانه

اشک هاي بابا

خانه نشيني بابا

خلافت بابا

محراب مسجد کوفه

سر دونيم شده بابا

بابا هم رفت

حسين اما هست

خلافت حسن

صلح حسن

تکه هاي جگر تو تشت

حسن هم رفت

حسين اما هست

سفر حج

دعاي عرفه

کاروان عشق

سپاه حر

سرزمين کرب و بلا

روزها مي گذرد

زينب بي قرار

روزها مي گذرد

حسين بي تاب

عاشورا از راه مي رسد

لبها عطشان

اصحاب رفتند

حسين که هست

علي اکبر رفت

قاسم رفت

فرزندان رفتند

عباس هم رفت

اصغر هم رفت

همه رفتند

و ديگر حسين هم نيست

تنها و غريب و اسير

سپر بلاي کودکان

همدرد رباب

پرستار سجاد

سرهاي روي نيزه

پاهاي در بند

مجلس شام

خطبه آتشين

خرابه هاي شام

رقيه هم رفت

و سلام بر قلب تو بانو

و نداي ما رايت الا جميلايت

 

همچنان صدا مي آيد

و تو شرمنده از خود

که چطور سر مسائل کوچک از کوره در ميري

و زير لب مي گويي

سلام بر قلب زينب صبور

اللهم عجل لوليک الفرج

 

 

    یکشنبه پانزدهم دی 1387 9:54

شیعیان در سر هوای نینوا دارد حسین

خون دل با کاروان کربلا دارد حسین

ار حریم کعبه و جدش به اشکی شست دست

مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین

بردن اهل حرم دستور جدش مصطفی است

ورنه این بی حرمتی ها کی روا دارد حسین

آب خود با دشمنان تشنه قسمت میکند

عزت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین

سلام

منو نزنین اومدم

حالا شاید بشه گفت سفرنامه ولی چون حال نوشتن ندارم زیادی طولش نمیدم

نه زیاد خوب بود نه زیاد بد، برای ما خونه شده یه تنوع و سرمای هوا هم نذاشت از جامون تکون بخوریم

البته ما تکونمون رو خوردیم بیشترش رو مشغول ولگردی بودیم و خرید

دیگه همین

****

از این به بعد یه بخش جدید اضافه میشه به اسم "حس گویه"

اعیاد که از راه میرسه حس حضورت بیشتر میشه دلم میخواد باشی ولی ...

ح.گ.۱: عید قربان نه قربونیت رو میخواستم نه چیزی فقط حضورت رو همین

ح.گ.۲: دوست داشتم به رسم هر سال که مامان ظهر عید غدیر دامادهای سید رو برای ناهار دعوت میکنه تو هم سر سفره باشی

ح.گ.۳: شب یلدا هم دوست داشتم باشی

ولی خب نیستی و به رسم همیشه که دلم حضورت رو میخواد و بعدش میگم خوب نیستی چیکار کنم

اینبار هم گفتم خب نیستی چیکار کنم

 

این روزها و شبها دعا یادتون نره

همین

    دوشنبه نهم دی 1387 6:58
Designed By Mohammad Amin Khadivar Pablished By TEMPFA ™