تبليغاتX
آرامش طوفانی

 

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر سفر نکنی،

اگر کتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نکنی.

***

به آرامی آغاز به مردن می کنی

زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

***

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر برده عادات خود شوی،

اگر هميشه از یک راه تکراری بروی

اگر روزمرّگی را تغيير ندهی

اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

***

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سرکش،

و از چيزهایی که چشمانت را به درخشش وام یدارند

و ضربان قلبت را تندتر می کنند،

دوری کنی. . . ،

***

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نکنی

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی

اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یک بار در تمام زندگيت

ورای مصلحت اندیشی بروی .

امروز زندگی را آغاز کن!

امروز مخاطره کن!

امروز کاری کن!

نگذار که به آرامی بميری!

شادی را فراموش نکن!

پابلو نرودا

 

    شنبه بیست و هفتم مهر 1387 12:10
 

من: همسر من باید نماز شبش ترک نشه

افسان: برو بینیم بابا، اولا حالا خودت خیلی نماز شب میخونی؟ بعدشم ۱۷ رکعتش رو بخونه ، هنر کرده، نماز شبش پیشکش

من: ولی پیدا میشه

افسان: اره ولی خیلی کم

من: نه اینجوری هم سخت گیر نیستم، ولی نمازش باید اول وقت باشه

*

*

از وقتی که یادم میاد، همیشه عاشق این خیالم بودم و هستم که موقع اذون ، شاهد وضو گرفتنت برای سجده در مقابل پروردگار مهربانی ها باشم  

وضو، نیت، رکوع و قنوت و سجده و سلام ...

حس خوبیه، نه میشه گفت و نه میشه توصیفش رو کرد.

دوست دارم نمازت اول وقت باشه، اینجوری به عهدت با من هم وفادار خواهی بود.

*

*

تازه می فهمم چقدر سخت نوشتن در این مورد

عیب نداره یواش یواش داریم میریم جلو، یاد هم میگیریم ( خودم باید به خودم دلداری بدم )

 

پ.ن.۱: استاد مشاور گرام فرمودن که تا ۲۰ روز دیگه باید سیستم رو تحویل بدم(البته بشینه تا من بدم بهش)

پ.ن.۲. از بازی کتایون ریاحی در نقش زلیخا کمال تشکر رو داریم دستش درد نکنه خیلی خوب بازی کرده

 

 

 

    سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 17:31
 

میگه: با دکتر غیبتت رو کردیم

میگم: حالا چی گفتین

میگه: هیچی دکتر تعریفت رو میکرد و ازت راضی بودمیگفت خوب و با حوصله کار میکنی

میگم: نه بابا!!! خبر نداره من اصلا درست و حسابی سر کارم نمی شینم

میگه: نه بابا، منم بهش گفتم که فلفل نبین چه ریزه

میگم : جدی؟؟؟؟

میگه : آره، میدونی که من باهاش راحتم

*

*

در راستای، سرو سامان دادن به وضعیت ظاهری، رفتیم کفش خریدیم  مبارکمان باشد، موقع برگشت هم ناپرهیزی کرده و کباب بنابی گرفتیم و آوردیم تو اتاق و زدیم تو رگ

*

*

*

رفتم غذا رزرو کنم، بعدش گفتم برم یه بستنی بخورم، بعد از کلی سرچ کردن و دیدن، بستنی آلبالویی کاله رو انتخاب کردم، که چشمتون روز بد نبینه، قاشق اول رو گذاشتم دو دهنم، اینجوری شدم ولی خب خودم رو تنبیه کردم گفتم بخور تا تو باشی دیگه هوس خوردن چیزای بیخود نکنی

*

*

*

میگه: چرا اینقدر بی هدف و بی خیال شدین؟

میگم:

بعد میگم: زندگی خودمه

میگه: یعنی به من ربطی نداره دیگه

میگم : نه

میگه: دست شما درد نکنه

میگم: خواهش میکنم  (تو دلم خب ربطی نداره زوره مگه)

    چهارشنبه هفدهم مهر 1387 14:30

از وقتی یادم میاد هیچ وقت به همسر به عنوان جزئی از زندگیم نگاه نکردم، يعني اصلا برام مهم نبوده تا دو سال پيش .

از دو سال پيش تازه واژه اي به نام همسر اومد تو ذهنم، بازم بهش محل نميدادم، همسر يعني شريک زندگي و اين فکر هميشه با من بوده که اونقدر مستقل بزرگ شدم که وجود کسي تو زندگيم باعث خلل در اين استقلال ميشه ، اينکه کسي وارد زندگيم بشه ، مجبور شم هر کاري ميخوام بکنم اونم در جريان بگذارم و به نوعي بعضي جاها به خاطر اون مجبور شم قيد کاري که دوست دارم و دلم ميخواد رو بزنم برام يه کابوس بوده و الان هم تا حدي هست.

بيشتر اين حرفا مال دو سال پيش بود، هم اتاقي شدن با کسي که شايد تو خيلي از رفتارها شبيه هم باشيم و مشکلات اون با همسرش من رو به فکر وادار کرد تا يه تغييراتي تو خودم بدم. به خودم گفتم تا کي ميخواد اينجوري باشه، بالاخره که چي؛ اخرش بايد ازدواج کني، بايد بري زير يه سقف و با اين رويه اي که تو در پيش گرفتي اخر و عاقبتت به کجا خواهد رسيد خدا داند.

و در اين ميان يه سري اتفاقات باعاث شد به اين نتيجه برسم که شايد تو ذهنم اين چيزا برام يه کابوس بوده ولي شايد يه جور شيريني خاص خودش رو داشته باشه

چند روز پيش به ذهنم رسيد ، موضوعي رو تو وبلاگ اختصاص به اين امر بدم.

ايده آل هام مشخص شه و چيزايي که به ذهنم ميرسه رو بنويسم

و اين موضوع با عنوان " بي تو با تو" مشخص شد

اميدوارم اون نتيجه اي که ميخوام ازش به دست بيارم

 

 

پ.ن.۱. خانمه جون بابا من درس ميخونم، ولي درس خوندن که صرف سر کلاس رفتن نيست،هست؟

 

  شنبه سیزدهم مهر 1387 18:54

 

به نابـودی کشـونـدیم تا بـدونم

همه بـود و نبـود مـن تو بودی

بدونم هرچی باشم بی تو هیچم

بدونـم فرصـت بودن تـو بودی

همـه دنیـا بخـوان و تو بگی نه

نخـوان و تـو بـگـی آره تمـومه

همیـن که اول و آخـر تو هستی

بـه محـتـاج تو محتاجی حرومه

پـریـشـون چـه چیـزا کـه نبـودم

دیگه می خوام پریشون تو باشم

تـویـی کـه زنــدگـیـمـو آبـرومـو

بـایـد هـر لحـظه مدیون تو باشم

فقط تو می تـونی کاری کنی که

دلم از این همه حسـرت جدا شه

به تنهـاییـت قسـم، تنهـای تنهــام

اگـه دسـتـم تـو دسـت تـو نـباشـه

افشين يداللهي

****

پ.ن.۱: وقتي ادم بخواد بنويسه ولي مخش ياري نکنه، شعر مي نويسه  ياد گرفتين بچه هاي خوب

پ.ن.۲. راستي عيدتون هم مبارک ، نماز و روزه ها هم قبول باشه

پ.ن.۳. هر کاري کردم راست چين نشد، مدل جديد پ.ن

    پنجشنبه یازدهم مهر 1387 11:9

در حال وضو ساختن

میگم: ادم بی جنبه که میگن ماییم، مردم نماز شبشون ترک نمیشه و هر روز ساعت ۸ سرکارشون هم هستند، اون وقت ما چند ساعت بیدار بودیم، دوبرابرش خوابیدیم

میگه: همون

وضویی میگیریم و برمیگردیم داخل مسجد

با خودم فکر میکنم به جایی که میگن خونه خداست و سه روز تمام مگر به ضرورت نمیتونیم ازش خارج شیم

.

.

آرامشش رو  دوست دارم ، راحت راحت ، انگار نه انگار غمی هست ، حتی وقتی بهشون فکر میکنی دیگه حتی به اشک هم فکر نمیکنی

حس میکنی نزدیک تری بهش ، همه یه جور دیگه ان، هوای همدیگه رو دارن، انگار به اصلت نزدیک شدی

.

.

موقع برگشتن چقدر دلت میگیره، من نمیخوام برم خب  ولی نه ، انگار یه نیرویی داره بیرونت میکنه ، میگه با این ارامشی که داری باید خیلی کارها بکنی و بار و بندیلت رو جمع میکنی و میای

ولی نمیشد همون جا موند

بعد فکر میکنی نه خب این نشد ایمان، تو خونه خدا معلومه همه خوبن، مهم بیرون تو جامعه و اجتماع که خودت رو حفظ کنی

.

.

.

شبای قدر با بچه ها دور هم جمع شدیم

اولی: من هنوز تو فکر اینم که چرا حاج آقا یهو برگشت گفت ایشالله شهید شین

دومی: راست میگی من گیج شده بودم

من: خب عزیزم جهاد زن شوهر داری دیگه

اولی: مرگ

دومی: به اطلاعاتون می رسونم که متولدین ۵۸ تا ۶۳ از جهاد معاف هستن

.

.

با یکی از دوستان وبلاگی

میگم: دعا کن این شوهر ننه مرده ما هر گورستونی هست پاشه بیاد

میگه: مگه میخوای با مرده شور ازدواج کنی

 

پ.ن.۱. ببخشید که نگران شدین، من وقتی نیستم یا خونه ام یا زیارتی چیزی، بادمجون بم آفت نداره

    شنبه ششم مهر 1387 18:12
Designed By Mohammad Amin Khadivar Pablished By TEMPFA ™