تبليغاتX
آرامش طوفانی
 

ديشب چون بچه هاي اتاقمون همه رفتن خونه، خونه دوستم خوابيدم، صبح ساعت ۸.۵ ، پاشو، پاشو ديگه و منم خواب آلود نه  پاشو صبحونه سالاد اولويه بخوريم و منم نه  ولي انگار دست بردار نيست  و به زور جون کندن بيدار شديم

اون: پاشو ميخوايم صبحونه سالاد اولويه بخوريم

من : چي؟ سالاد اولويه، من صبح ها از اين چيزا نميخورم

اون: خوب باشه تو نون و پنير بخور

صبحونه رو ميخوريم و بار و بنديل رو جمع ميکنم و از پله ها ميام بالا ،من ميرم اتاق خودمون اونم ميره سايت براي نوشتن پايان نامه اش

وسايل رو ميذارم تو اتاق و هي با خودم کلنجار ميرم که برم دانشکده يا بمونم اتاق، بالاخره تصميم ميگيرم بمونم و نوشته هامو يه سروساموني بدم

فلش و پايان نامه رو برميدارم و پيش بسوي سايت ، اول يه سر ميزنيم وبلاگ دوستان و بعد شروع ميکنم به نوشتن

يواش يواش دارم گرم ميگيرم ، که صدايي مياد ، صداي مسئول خوابگاه که مي فرمايد" از دانشجويان عزيز خواهش مي شود صندلي هاي اتاق خود رو بياريد پايين و صندلي هاي جديد رو ببريد" ماشالله چه صدايي هم داره 

صداي بچه ها در مياد، ما صندلي نخوايم کي رو بايد ببينيم

مياد تو سايت و به ما هم ميگه و من

من: اخه ما روي اين صندلي ها نمي شينيم که بخوايم عوضشون کنيم حتي پلاستيکشون هنوز روش

مسئول: مهم نيست دستور دادن همه صندلي ها بايد عوض شه  تازه براي شما خيلي ارزش قائل شدن صندلي هاي خوشگل اوردن و اينا رو ميخوان بفرستن خوايگاههاي بالا

من: اخه نميشه که تک و تنها ۴ تا صندلي دو طبقه ببري پايين و بياري بالا

مسئول: خب شما خيلي ناز نازي تشريف داريد

من:

بعد از رفتن برميگردم ميگم ، لطف نکردند، براي اينکه ما تعدادمون کمه خواستن پول کم خرج کنند

بعد از چند دقيقه ، ميرم که براي ناهار فکري کنم، مرغ رو درميارم که يخش باز شه و با خودم ميگم که بچه ها که تا شنبه نميان و شايد اصلا حالاحالاها نيان، کار کار خودته هر چه زودتر بهتر

دست به کار ميشم و صندلي ها رو ميزارم بيرون و ميبرم پايين و تازه ها رو ميارم بالا

يک گرد و خاکي روشون رو پوشونده که نگو، هر کدوم از پلاستيک ها رو که باز ميکنم ، ميگم خدا خيرتون نده که هر روز خدا براي ما يه کار مي تراشين و اون موقع هم بعضي ها ميگن شماها چرا رفتارتون مردونه است

خلاصه تميز ميکنم و مي برم اتاق و ديگه حوصله شو ندارم که  درست بچينم همينجوري الکي مي چينم و بعد به شربت پرتقال ميزنم تو رگ

بعدش ميشينم رو همين صندلي ها و لوبيا سبز رو خرد ميکنم و احسان هم ميخونه برام

فصل باروني بيشه رنگ چشمات هميشه

و منم همراهيش ميکنم نه صدام خيلي خوشگله 

لوبيا سبز رو خرد ميکنم و خيسشون ميکنم و بعد ميرم لباسهاي تو حموم هم خيس ميکنم تا بعداً بشورمشون و بعد ميام سر کارم

و حالا بدوام برم که غذام سوخت

.

.

.

پ.ن.۱. اين روزها قدرت رو بيشتر از هر روز ديگر ميدونم، فهميدم که تو واجد بعضي چيزها و خصوصيات هستي که کمتر کسي تو اين زمونه داره  اين حسو دوس دارم و فعلاً باهاش زندگي ميکنم

 

 

    پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 12:5

 

 

خواهد امد اي دل ديوانه ام

او كه نامش با لبانم اشناست

من گل نرگس برايش چيده ام

خواهد امد....با وفاســــــــت

 

یا مَنْ اِلَیْهِ مَلْجَاءُ الْعِبادِ فِى الْمُهِمّاتِ

یا عالِمَ الْجَهْرِ وَالْخَفِیّاتِ

وَ یا مَنْ لا تَخْفى عَلَیْهِ خَواطِرُ الاْوْهامِ

 الهي العفو  

 

سبحان الله زير لب

و گناهان جلوي چشم

الله اکبر زير لب

و خطاها

و اشک ها

الحمدلله زير لب

و ...

و لااله الا الله

 

الهي به حق مولود اين شب

به حق لبخندهاي نرجس خاتون

لحظه هاي لمس دست و پاي نوزاد اين شب

لحظه هاي نگراني نرجس

الهي به حق چشم هاي منتظر

ببخش

ببخش کسي را که جز اشک سرمايه اي ندارد

کسي که هيچ پيش فرستاده اي ندارد

الهي العفو

پ.ن.۱. مبارک باد گفتن اين مبارک باد با روسياهي تمام است

پ.ن.۲. تنها چيزي که تونستم ازت بخوام ببخش بود همين ، روي خواستن چيزاي ديگه رو نداشتم

پ.ن.۳. ببخش به حق گهواره پر از نور شده

پ.ن.۴. ببخش به حق اخرين حجت ات رو زمين

ببخش


    شنبه بیست و ششم مرداد 1387 23:19

سلام سلام

ما برگشتيم خدمت آقايون که نيستن  و خانماي گل

خب شروع وکنيم

1- تو راه رفت، موقعي که اتوبوس براي نماز نگه داشته بيد، يه اقا و خانمي بودن اخر همه سوار شدن و بعد آقاهه رفت پايين و ديگه نيومد و اتوبوس رفت، بعد از 20 دقيقه ديديم اتوبوس داره راه رفته رو برميگرده ، که متوجه شديم بله آقا جا موندن و جالب تر اينکه خانم هم صداش در نيومده بود

2- دو سه روز اول همش خواب تشريف داشتيم

3- کوثر بهم نزديک نميشد اصلاً تا بياد بهم عادت کنه هم پاشديم اومديم

4- يه روز با دايي اينا رفتيم کوه 

5- صداي اس ام اس گوشيم هميشه خاموشه، يکي هم اس ام اس بزنه حالا کي بفهمم جوابش رو بدم خدا داند، يه روز نشسته بوديم و خواهر ها اومده بودن ساعت نزديکاي 8 شب بودم رفتم سراغ گوشي، با ديدن اسم استا راهنمام اينجوري شدم گفتم اي دل غافل اين اس ام اس زده پاشو بياد تا باز کنم و بخونمش جونم در اومد و بعد ديدم نه انگار شماره يکي از بچه ها رو ازم ميخواست

6- دو سه روز اخر علافي طي ميکرديم

7- هيچي ديگه بعد پاشديم اومديم

 

پ.ن.1. ميدونم فردا امتحان داري، از خدا ميخوام که ياورت باشه و کمکت کنه تا زحماتت به ثمر بشينه

پ.ن.2. راماي گل پيرو پستت تو خونه به مطلبي نوشتم ايشالله بعد نيمه شعبان ميذارم

پ.ن.3. آپ خوبي نشد راستش حوصله شو نداشتم ولي ...

    پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 11:17

سلام

به حول و قوه ي الهي استاد راهنماي گرام کاري براشون پيش اومده و يه هفته نيستند و ما هم از خدا خواسته دودر ايشون يه هفته رفتن مرخصي و ما خدا داند

پيشاپيش عيد مبعث رو تبريک ميگم

البته تبريک مخصوص به خودم و آقاي همسر گرام  که نميدونم در چه سالي در چنين روز عزيزي ما براي هميشه براي هم خواهيم شد

سعي ميکنم به همگي سر بزنم ، اگه نشد بعد اينکه برگشتم جبران ميکنم

فعلا از دست من براي چند هفته راحتين برين خوش باشين

پرين با پاريکالش رفت سفر

    یکشنبه ششم مرداد 1387 11:50
Designed By Mohammad Amin Khadivar Pablished By TEMPFA ™