
هميشه برام سوال بوده ![]()
صبر کنيد ميگم ![]()
با ديدن دور و اطرافم و ديدن و شنيدن بعضي از مسائل هميشه اين سوال با من بوده، که چجوري ميشه يکي وارد زندگي آدم ميشه و بعد يه جورايي ميشه که از زندگي آدم خارج ميشه، حالا بعضي مواقع با گذاشتن يک سري خاطرات و بعضي مواقع بدون هيچ خاطره اي
تا اينکه به کتابي به نام مطلع مهر برخورد کردم و جواب سوالم رو تا حدي گرفتم
"در سرنوشت شما تعداد زيادي به عنوان همسر وجود دارند. اين، براي شما مقدر است. ولي قضا نيشت تا کدام اتفاق بيفتد و هر يک کدام را انتخاب کنيد، مشروط به ده گزاره ي ديگر است. اگر اغلب گزاره ها اتفاق بيفتد و گزاره ي آخر محقق نشود، از سرنوشت شما خط مي خورد. يعني او در سرنوشت تو نوشته شده بود. ولي در اثر عمل اختياري تو در زندگيت رخ نداد.
ممکن است کسي بگويد: چرا فلان دختر که من به او علاقه دارم، جزء سرنوشت من نيست يا فلان پسري که فکر ميکنم مناسب ازدواج با من است در سرنوشت من قرار ندارد؟
در پاسخ به اين سوالات بايد گفت: خداوند بهترين سرنوشت ها را براي ما در نظر گرفته است. ممکن است ازدواج اين دختر خانم با آن آقا پسر بهترين سرنوشت باشد، ولي ر ازدواج با آقاي ديگر بدترين سرنوشت باشد. خداوند خير بندگان خود را مي خواهد اما به خير آتي بنده نظر دارد نه خير به خير آني. ما حال او را مي بينيم ولي خداوند کل مسير حرکت را در نظر دارد. يرا ما با جاوادانگي آفريده شده ايم.
اگر خداوند افرادي را در سرنوشت ما قرار نداده است، يه اين معني نيست که قصر محروم ساختن ما را داشته است، بلکه خداوند آنها را اصلاً به صلاح ما ندانسته است، زيرا خداوند اولاً قادر است و ثانياً عالم مطلقريال ثالثاً خيرخواه مطلق است. خداوند مي داند اين دختر در سعادت تو بيشتر نقش دارد و در ازدواج با او در آينده چه اتفاقي مي افتد."
مطلع مهر
نويسنده : امير حسين بانکي پور فرد
بعداً نوشت:
در اين ميان يه چيزي هم هست،در ميان اين گزاره ها، شرايط اون زمان هم به نظر من مهم است، با دعا مي توان خيلي چيزها رو عوض كرد و شايد اينم يكي از اون مسائل باشه، در يه دوره زماني ما يه چيزي رو از نظر خودمون بهترين تشخيص ميديم و از خدا همون رو ميخوايم و انقدر پافشاري ميكنيم تا بهمون بده و بعد شايد از بدست آوردنش پشيمون شيم.
اعمال و رفتار انسان هم تو انتخاب و چيزي كه خدا براي ما در نظر ميگيره تاثير ميذاره
در مورد اونايي كه طلاق ميگيرن، مصلحت كي گفته نيست، هست. بايد ادم بشينه به شرايط زماني اون موقع فكر كنه و ببين انتخابش بر چه اساسي بوده ،
همه اونايي كه ميان و ميرن ، يه چيزي از خودشون تو زندگي ادم ميذارن و مطلب بالا يك قاعده ي كلي هست و جزئيات براي هر انساني متفاوت
و تو هر اتفاقي كه براي انسان مي افته حكمت و مصلحت خدا هم دخيل،مطمئن باش ميني جون![]()
.
پ.ن.۱. برام خيلي سواله که چجوري ميشه يه پسر به خودش اجازه ميده که دست رو مادرش بلند کنه ![]()
پ.ن.۲. رفتيم اصفهان براي خريد کفش و به جاش با سارافون و تاپ برگشتيم ![]()

صبر را مفهوم معنا زينب است
کعبه غمهای دنيا زينب است
چون حسين است آفتاب شهر عشق
ماهتاب عالم آرا زينب است
***
خداحافظ اي شهر آزارها
خداحافظ اي كوي بازارها
خداحافظ اي شهر چنگ ها
خدا حافظ اي بارش سنگ ها
خداحافظ اي شهر رنج و بلا
خداحافظ اي چوب طشت و طلا
خداحافظ اي قصه بزم مي
خداحافظ اي رأس بالاي ني
خداحافظ اي اشگ جمازه ها
خداحافظ اي زيب درازه ها
خداحافظ اي شهر دشنام ها
خداحافظ اي كوچه ها بامها
خداحافظ اي دست در سلسله
خداحافظ اي پاي پر آبله
خداحافظ اي سنگ وخون جبين
خداحافظ اي سيد و الساجدين
خداحافظ اي رنج ها درد ها
خدا حافظ اي خاك ها گرد ها
خداحافظ اي ناقه بي جهاز
خداحافظ اي اختران حجاز
خداحافظ اي گوش پاره شده
ز تو غارت گوشواره شده
خداحافظ اي خاك ويران سرا
خداحافظ اي آل خير الورا
خداحافظ اي ياس نيلي شده
يتيم نوازش به سيلي شده
(بخش هايي از شعر ميثم)

جرج جرداق نویسنده و محقق مسیحی :
" اگر بخواهيد آب يک حوض را متلاطم کنيد، با دست خود مي توانيد،اما اگر استخري بزرگ باشد ، نمي توان آن را با دست متلاطم کرد، بايد سنگي بزرگ به وسط استخر انداخت تا متلاطم گردد. اگر درياچه اي باشد، به واسط سنگ نمي شود آن را متلاطم کرد، بايد کوهي در آن بيفتد تا متلاطم شود. در اين عالم هر آبي قابل تلاطم است ، اما من اقيانوس پهناور و عظيمي مي شناسم و آن اقيانوس وجود علي است که هيچ چيز نتوانست آن را متلاطم سازد، به غير از دو چيز:
يکي آه مظلوم و ديگري خوف خدا در دل شب
مبارک باد این روز بر همه شیعیان و دوستدارانش![]()
.
.
.
دلهاي آنهاراباهم الفت داد!اگرتمام آنچه راروي زمين است صرف مي کردي که ميان دلهاي آنان الفت دهي،نمي توانستي!

ساده و بی تکلف
سید محمد و مریم عزیزم
با هم بودنتان برای همیشه مبارک ![]()
ایشالله در سایه علی (ع) زندگی خوب و سرشار از شادی رو در کنار هم برای سالیان سال داشته باشید
پ.ن.۱: در این روزها و شبهای مبارک التماس دعا ![]()
پنجشنبه ظهر
مابين نماز ظهر و عصر
يهو ياد يکي از دوستان مي افتم ميگم يه اس ام اسي بهش بدم
من: سلام؛ تو اين شب ها و روزهاي پر رحمت دعا يادت نره
اون: سلام گلم، خوبي؟ ما بيشتر محتاجيم ، مخصوصاً حالا که موقع امتحانات هست ، دوستت دارم
باي
و من ![]()
![]()
به خودم ميگم خجالت بکش، يه حالي ازش نپرسيا، بعد ميگم خب يادم رفت
و من اين روزها چقدر خنگ شدم![]()
و اين اس ام اس من رو به فکر واميداره، ميگم من عجيب غريبم يا مردم اينقدر تو فکر درس و مشقند![]()
تا اونجايي که يادم مياد هيچ وقت تو قيد بند درس و نمره نبودم، درسامو ميخوندم هميشه هم شاگرد خوب کلاس بودم ولي هيج وقت به نمره و معدل فکر نميکردم ![]()
اون موقع که خيلي ها ارزوشون دانشگاه بود ؛ من اصلا نميخواستم کنکور بدم به اجبار مامان و بابا ، اينکه برو درس بخون اومدم دانشگاه، با اينکه رشته امو دوست داشتم ولي اصلاً از جو خشک و پر استرس دانشگاهي که تو درس ميخوندم و ميخونم خوشم نمياد، کارشناسي رو تموم ميکرديم که زمزمه هايي هر از چندگاه از زبون بابا شنيده ميشد که ارشدت بخون بعد بيا بيرون و من
نميخوام ارشد بخونم
درثاني رشته ام جوري که کم ميگيرن و قبول نميشم و بابا با اعتماد به نفس بالا ،
نه تو بخوني قبول ميشي
و من نميشم![]()
شد و ارشد هم قبول شديم و داريم ميخونيم
حالا که خودم دلم ميخواد دکترا بخونم، مامانم ميگه بسته ديگه
و من ![]()
اصلا حرف از کجا به کجا کشيد ![]()
![]()
نه براي کارشناسيم دعايي کردم نه براي ارشدم و براي دکترا هم که بدتر
اينا هيچ کدوم تو زندگي برام هدف نبوده که دعاهامو اختصاص بدم بهشون و مطمئنم تااينجا که رسيدم رو مديون دعاهاي مامانم هستم همين ![]()
حالا از ديروز دارم به اين فکر ميکنم که من چرا اينجوريم
يا من نرمال نيستم و يا اينکه ...
ولي به اين نتيجه رسيدم که خدا بخواد يه چيزي رو به ادم بده ، ادم تلاش زيادي هم براش نکنه ميده و نخواد بده خودت رو بکش ، هيچي نميشه
حالا نظر شما چيه؟![]()
پ.ن.۱: خودمونيم پست مسخره اي بودا![]()
پ.ن.۲: دوستان کتابخون ، يه چند کتاب خوب بهم معرفي کنند لطفاً![]()

خدايا ميشه ؟
ميشه برآورده کني
خواسته ام اينه
آرزوم اينه

و
شب است
شب عجيبي است
شبي که به پاس آرزوهاي بنده اش
شب آرزوهايش نام نهاد
اين شبها دلهاي شکسته رو خوب ميخرن
دلتون شکست
اشکتون جاري شد
التماس دعا

از وبلاگ نامه های بی پاسخ
مي خواهم بداني ،
من پشيمانم !
من ،
از اينكه در دعاهايم تو را از خدايمان نخواسته ام ، پشيمانم !
نمي خواهم تلافي صبوريهايم را بر سر پر غرورت درآورم .
ترديد نكن .
من سالهاست دلخوشيهايم را وامدار لبخندهاي بيگاهي هستم كه از دست لبهايت در مي روند ؛ و نگاهي كه حسرتش را به تعداد روزهاي نبودنت ، پيوست دلتنگيهايم كرده ام .
مي خواهم بداني ،
من پشيمانم !
من ،
از اينكه دانسته ، معجزه طلائي روزهاي بودنت را با سرنوشت مقدرم اشتباه گرفته ام ، پشيمانم !
من ،
از اينكه لمس حضور هميشگي دستهايت را قرباني حياي كودكانه ام كرده ام ، پشيمانم !
من ،
از رفتنت ، از نبودنت ، از نديدنت ، از نخواستنت پشيمانم .
برگرد !
مي خواهم بداني ،
من ،
هنوز هم ، از اينكه در دعاهايم تو را از خدايمان نخواسته ام ، پشيمانم !
پ.ن.۱: گل بود به سبزه نیز آراسته شد، سیستمی که همه اطلاعاتم روش امروز تشریفش رو بالا نمیاره، تا بیاد مسئول سایت قدم رنجه کنه فکر کنم یه ماهی علافم ![]()

اگه یه روزی تو زندگیت رسید که خیلی خیلی دلت گرفته بود و احساس کردی داری خفه میشی ، .... معطل نکن هرطوری که می تونی خودتو برسون به پابوس امام رضا
بار سفر را مي بندي، سعي ميکني زياد تو بند ماديات دنيوي نباشي، يه چند دست لباس و وسايل ضروري، قرآن و مفاتيح کوچيکت ، همه مي شود وسايل سفرت ، دوست داري ساده ي ساده بروي و باز هم با همه ي کوششي که کرده اي ، بارت انگار باز سنگين است و ميداني که اين سنگيني تنها و تنها به گناهانت برمي گردد و بس.
يا علي مي گويي و سوار مي شوي و سفر آغاز مي شود. سعي ميکني زياد حرف نزني ، فکر کني به اين چند مدت و يه چيزهايي رو براي خودت و دلت روشن کني ، ولي ...
" بچه ها کينه ها و غمها رو دور بريزين و برين زيارت، اگه از کسي ناراحتي داريد، دلتون رو شکسته ، حتي انقدر ناراحتتون کرده که گفتيد سر پل صراط همديگه رو مي بينيم و... همه رو ببخشين و برين ، اگه نتونستين ببخشين براش دعا کنيد و باز اگه نشد به نيابتش زيارت کنيد ، درسته زيارت کنيد ؛ بريزين دور همه چي رو و برين تو " حرفاي سخنران هستش و تو فکر ميکني به همه اونا به همه کسايي که يه جورايي انقدر شکستنت که هر جور با خودت کلنجار ميري نميتوني انگار ببخشيشون ولي اينبار ميخواي تصميم جدي بگيري که ببخشيشون .
مي رسي ، زيارت اول ؛ انگار باورت نميشه مشهدي ، انگار باورت نميشه هنوز گيج و منگي ، زيارت مي کني و ميري زيرزمين ، راحت تري ، با خودت خلوت ميکني و فکر ميکني به همه چي و ...
ميري حرم برميگردي يه چيزي ميخوري يه کم ميخوابي و دوباره از نو ، ميگي بچه ها اصلا حرف بازار و اينارو نزنين که اين سري قيد هر چي خريد رو زدم و واقعا هم زدم.
هر سري که حرم ميري و برميگردي حس ميکني يه احساس جديد بهت اضافه شده و چقدر خوشحالي و شاد
ديگر دنبال نشانه نيستي ، به امامت اعتماد کرده اي ، و تو خيالت سر بر دامان امامت گذاشته اي و گريسته اي و همه حرفات رو زده اي و خالي شده اي
دلتنگ نيستي ، اروم ارومي ، سعي ميکني تو دعاهات همه باشن ، همه ي همه ، تو قنوت هاي نماز حاجت ،هيشکي رو جا نندازي ،
و بعضي مواقع ميري ميشيني و فقط به گنبد خيره ميشي و سکوت ميکني و هرازچندگاه حرفي ميزني و...
و تا چشم بهم ميزني موقع برگشت ميرسي ، يه بچه ها ميگي ميشه نريم، و در جوابت ميگن تو برو يه جايي تو حرم گمشو و ما هم ميايم دنبالت و ديگه نميريم ![]()
سعي ميکني يادت نره قولي که به امامت دادي، سعي ميکني هميشه يادت باشه
و از امامت هم قول مي گيري ، در نهايت پررويي ، ![]()
پ.ن.۱: يا رضا ممنونم به خاطر همه الطاف![]()
پ.ن.۲: همگي مشمول دعا بوديد ولي دو تا ازدوستان بيشتر
خودشون مي دونند کي هستند ![]()
پ.ن.۳: چرا ادم تا وقتي چيزي رو داره، داشتنش رو حس نميکنه ولي بعد که از دستش رفت ، بيشتر جاي خالي شو حس ميکنه؟؟ با اينکه جاي خاليت رو حس ميکنم ولي ميدونم جات خوبه، حتي بهتر از جايي که بودي ، من بهت بي توجهي ميکردم ولي ميدونم حالا ديگه ذره ذره ات تو جاي خودش ارزش داره ![]()
پ.ن.۴: نگهتون داشتم تا برکت خونه دو نفره مون بشين ![]()
![]()
پ.ن.۵: و چقدر برايم جالب بود وقتي که به نيتت دست بردم تا يکي از برگه ها رو براي ختم قرآن بردارم ، برگه اي به شکل قلب به دستم اومد ![]()
![]()
پ.ن.۶: تو سه چهار روزي که ما بوديم ، دو سه نفر شفا پيدا کردن ، خدايا شکرت
پ.ن.۷: تسبيح کنار تختم تو حرم گم شد
به جاش رفتم دو تا تسبيح ديگه خريدم ولي هيچي اون تسبيح نميشه ![]()
پ.ن.۸: امام رضا من سعي ميکنم به قولي که دادم عمل کنم ، شما هم ميدونم که خلف وعده نميکني ، وقتي اسم جواد بياد وسط ديگه همه چي تمومه نه ![]()
پ.ن.۹: چقدر اين رواق دارالهدايه خوشگله خداييش ![]()
پ.ن.۱۰: و کاش ميشد هر سال فرصتي پيش مي امد و دعوتي تا بار بربنديم و برويم به شهر نور تا نورانيتي کسب کنيم براي ادامه راهمان ![]()
پ.ن.۱۱: هيچي عکسي نگرفتم برعکس پارسال که کلي ذوق براي عکس گرفتن داشتم، امسال گوشي خاموش تو ساک بود و فقط نقش ساعت رو داشت ![]()

خواستم آپ نكنم ولي نشد از اين نوشته چمران بگذرم
"خدایا ....
هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی، خدایا، به هر که و به هر چه دل بستم، تو دلم را شکستی، عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم زدی، و در طوفانهای وحشتزای حوادث رهایم کردی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم… تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم، و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم، و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم… خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر میکنم.»
خدایا از آنچه کردهام اجر نمیخواهم و به خاطر فداکاریهای خود بر تو فخر نمیفروشم، آنچه داشتهام تو دادهای و آنچه کردهام تو میسر نمودی، همه استعدادهای من، همه قدرتهای من، همه وجود من زاده اراده تو است، من از خود چیزی ندارم که ارائه دهم، از خود کاری نکردهام که پاداشی بخواهم.
خدایا هنگامی که غرش رعد آسای من در بحبوحهی طوفان حوادث محو می شد و به کسی نمیرسید، هنگامی که فریاد استغاثه من در میان فحشها و تهمتها و دروغها ناپدید میشد… تو ای خدای من، نالهی ضعیف شبانگاه مرا میشنیدی و بر قلب خفتهام نور میتافتی و به استغاثه من لبیک میگفتی. تو ای خدای من، در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتی، تو در تنهایی، انیس شبهای تار من شدی، تو در ظلمت نا امیدی دست مرا گرفتی و هدایت کردی.
خدایا بر پرهیزهایی که کردم فخری نمی فروشم. به چه چیز خود می توانم افتخار کنم؟ چه از خودم دارم که به داشتنش ببالم؟!! خدایا.. خدایا هر کار خوبی کردم تو خواستی.اگر در زمانه ای که همه چیز را ارزان می خرند و ارزان تر می فروشند ؛ من تنم را حتی به کسی که آنقدر دیوانه وار دوستش داشتم ارزان نفروختم تو خواستی. و اگر روحم را به تمامی بخشیدم خوب می دانی که باز هم برای نزدیکی به تو بود .
خدایا من می خواستم عشق مرد را با پرستش خدای یگانه مخلوط کنم.می خواستم "یوسفم" را بپرستم و این پرستش را در فلسفه ی وحدت جزیی از پرستش خدا بشمارم؛ من در او ردی از وجود تو دیده بودم. می خواستم در وجود او محو شوم و "حالت" فنا را تجربه کنم؛می خواستم خدا را لمس کنم؛ می خواستم جسم و روح را به هم بیامیزم؛ می خواستم هستی را در خدا و خدا را در "یوسف" خلاصه کنم .می خواستم هر دو با هم در تو بیامیزیم و به سوی تو بیاییم .
اما حالا می فهمم که تحقق چنین آرزویی برای آنروزهایم چقدر زود بود. من کودکی بودم که خیال می کردم بزرگ شده ام و او نیز چنین ظرفیتی نداشت و شاید دیگر کسی پیدا نشود که چنین ظرفیتی داشته باشد.خدایا تو خواستی که دیگر به داشتن یا نداشتن چیزی یا کسی در زندگی ام هیچ اصراری نداشته باشم. خدایا تو را بر این تنهایی بی پایان که مرا به یکباره به آغوش تو پرتاب کرد سپاس می گذارم.
خدایا تو را شکر میکنم که مرا بینیاز کردی تا از هیچ کس و از هیچ چیز انتظاری نداشته باشم. خدایا سرشار از امیدم برای خوب زندگی کردن و در عین حال دیگر جز خوب و شرافتمندانه مردن آرزویی ندارم"