تبليغاتX
تکاپوی شفیره ای

 

همزمان با ايام شهادت ام ابيها سعي کردم احاديثي از ايشون رو که بيشتر مربوط به  خانمها ميشه رو پيدا کنم و براتون بذارم(که متاسفانه خيلي کم پيدا کردم)

* فاطمه(عليها السلام) از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل كرده كه فرمود: اين جبرئيل(عليه السلام)است كه مرا خبر مى دهد: همانا خوشبخت، تمام خوشبخت و خوشبخت واقعى، كسى است كه على را، در زندگى ام و پس از مرگم، دوست داشته باشد.

**حضرت در وصف اين كه بهترين چيز براى زنان چيست، فرموده اند: اين كه زنان، مردان را نبينند، و مردان هم زنان را نبينند.

* پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) از اصحابش پرسيد: زن چيست؟ گفتند: زن ناموس است.
فرمود: زن چه موقع به خدايش نزديكتر است؟ اصحاب نتوانستند جواب گويند.
چون اين سخن به گوش فاطمه(عليها السلام)رسيد، فرمود: نزديكترين اوقات زن به خداى خود هنگامى است كه در كُنج خانه خود باشد.
پس از اين جواب، پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: حقّا كه فاطمه پاره تن من است.

*اسماء (همسر جعفر طيار) نقل مي­كند كه در لحظه­هاي پاياني عمر حضرت زهرا(س) متوجه آن بزرگ زنان عالم بودم، ابتدا غسل كرد و لباس­ها را عوض كرد و در خانه مشغول راز و نياز با خدا شد. جلو رفتم، فاطمه(س) را ديدم كه رو به قبله نشسته و دست­ها را به سوي آسمان برآورده چنين دعا مي­كند:

پروردگارا! بزرگوارا! به حق پيامبراني كه آن­ها را برگزيدي و به گريه­هاي حسن و حسين در فراق من، از تو مي­خواهم گناهكاران شيعيان من و شيعيان فرزندان مرا ببخشايي.

*رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به من گفت: اى فاطمه! هر كه بر تو صلوات فرستد، خداوند او را بيامرزد و به من، در هر جاى بهشت باشم، ملحق گرداند.

*پدرم در زمان حياتش به من فرمود:هر كه بر من و تو تا سه روز تحيّت و سلام بفرستد، بهشت بر او واجب گردد

*رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بر من گذشت، در حالى كه در خواب صبحگاهى بودم، مرا با پايش تكان داد و فرمود: دخترم! برخيز شاهد رزق و روزى پروردگارت باش و از غافلان مباش، زيرا كه خداوند روزى هاى مردم را بين طلوع فجر تا طلوع آفتاب تقسيم مى کند.

*فاطمه(عليها السلام) فرموده است: پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: چون بنده خدا بيمار گردد، خداوند به فرشتگانش وحى ميکند: قلم تكليف را از بنده ام ـ تا وقتى كه در عهد و پيمان من است ـ برداريد، زيرا خودم او را بازداشت نموده تا جانش را بگيرم يا آزادش گذارم. پدرم مى فرمود: خداوند به فرشتگانش وحى فرستاد كه براى بنده بيمارم پاداش كارهايى را كه در وقت سلامتش انجام مى داد،بنويسيد.

*پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرموده است: بهترين شما نرمخوترين شما به اطرافيان و بزرگوارترين شما به زنان است

*از پدرم رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)درباره مردان و زنانى كه در نمازشان سستى و سهل انگارى مى كنند، پرسيدم.
آن حضرت فرمودند: هر زن و مردى كه در امر نماز، سستى و سهل انگارى داشته باشد، خداوند او را به پانزده بلا مبتلا مى
گرداند:1ـ خداوند، بركت را از عمرش مى گيرد 2ـ خداوند، بركت را از رزق و روزى اش مى گيرد 3ـ خداوند، سيماى صالحين را از چهره اش محو مى کند 4ـ هر كارى كه بكند بدون پاداش خواهد ماند 5ـ دعايش مستجاب نخواهد شد 6ـ برايش بهره اى از دعاى صالحين نخواهد بود 7ـ ذليل خواهد مُرد 8ـ گرسنه جان خواهد داد 9ـ تشنه كام خواهد مرد، به طورى كه اگر با همه نهرهاى دنيا آبش دهند، تشنگى اش برطرف نخواهد شد 10ـ خداوند، فرشته اى را برمى گزيند تا او را در قبرش ناآرام سازد 11ـ قبرش را تنگ گرداند 12ـ قبرش تاريك باشد 13ـ خداوند فرشته اى را برمى گزيند تا او را به صورتش به زمين كشد، در حالى كه خلايق به او بنگرند 14ـ به سختى مورد محاسبه قرار گيرد 15ـ و خداوند به او ننگرد و او را پاكيزه نگرداند و او را عذابى دردناك باشد

*فرمودند:هركس عبادات و كارهاى خود را خالصانه براى خدا انجام دهد، خداوند بهترين مصلحت ها و بركات خود را براى او تقدير مى نمايد.

**اى ابا الحسن! ـ همسرم ـ ، همانا رسول خدا با من عهد بست و اظهار نمود: من اوّل كسى هستم از اهل بيتش كه به او ملحق مى شوم و چاره اى از آن نيست، پس تو صبر نما و به قضا و مقدّرات الهى خوشنود باش

**ضمن وصيّتى به همسرش اظهار داشت: مرا پس از مرگم فراموش نكن; و به زيارت و ديدار من ـ بر سر قبرم ـ بيا.

** در آخرين لحظات عمرش به همسر خود چنين سفارش نمود: پس از من با دختر خواهرم أمامه ازدواج نما، چون كه او نسبت به فرزندانم مانند خودم دلسوز و متديّن است. همانا مردان در هر حال، نيازمند به زن مى باشند.

**كسى كه بعد از خوردن غذا، دست هاى خود را نشويد دست هايش آلوده باشد، ـ چنانچه ناراحتى برايش بوجود آيد ـ كسى جز خودش را سرزنش نكند.

 

پ.ن.۱: دعا يادتون نره خيلي خيلي



 




+ تاریخ: شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت: 23:2توسط:پرین


 

 

هیچکس آیا توانسته است غم فاطمه را – سلام الله علیها – در سوگ پدر به تصویر بکشد، جز ناله های بیت الاحزان فاطمه؟

در اندوه جگرسوز علی علیه السلام در مواجهه با فاطمه ی میان در و دیوار و گاه شستن صورت نیلی و بازوی کبود فاطمه، هیچ هنرمند عارفی توانسته است مرثیه بسراید آنچنانکه از عمق رنج آدمی در چروک های پیشانی علی علیه السلام خبر دهد و وسعت غم های خلقت را در پهنای اشک علی بشناسد و بشناساند جز باز اشک پنهانی علی؟

 

سیل اشکم راه بينائي گرفت                                بند بندم عطر زهرائي گرفت

     عشق را از فاطمه آموختم                                   چشم بر دست كبودش دوختم 

      دست او صدها گره وا مي كند                              دست او والله غوغا مي كند       

 دست او مشكل گشاي عالم است                       روي آن جاي لبان خاتم است

          دست او دنياي احسان و صفاست                        دست او مشكل گشاي مرتضي است 

حيف شد آن دست را دشمن شكست                  با غلاف تيغ اهريمن شكست

گويمت از قصه شهر نبي                                     از شرار آتش و بيت علي

     درد بود و آتش و افسردگي                                    ياس يود و سيلي و پژمردگي

 آه بود و ناله و بغض گلو                                        پهلوئي بودو لگدهاي عدو

 در ميان كوچه آن دنيا پرست                                راه را بر مادر سادات بست

گويمت سر بسته در آن كوچه ها                            فاطمه گم كرد راه خانه را

 آه اي مجنون زبان در كام گير                                لب فرو بند و كمي آرام گير

***

التماس دعا

فقط همین

 




+ تاریخ: چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت: 18:39توسط:پرین


سلام

خوندن بعضی چیزها بعضی مواقع بد جوری ادم رو به فکر وا میداره

مطلب زیر هم یکی از اوناست

به خوندنش می ارزه

ما و مردها

ما به مردها گفتيم: مي خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرار مي كنيد، قبول ! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند.
وقتي به خود آمديم، عين آن ها شده بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي كه بايد به اش رسيدگي مي كرديم و دسته چك و حساب كتاب هايي كه مهم بودند. با رئيس دعوايمان مي شد و اخم و تَخم اش را مي آورديم خانه سر بچه ها خالي مي كرديم. ماشين ما هم خراب مي شد، قسط وام هاي ما هم دير مي شد.

 ديگر با هم مو نمي زديم. آن ها به وعده شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختي هاي بي پايان يك مرد را بخشيده بودند. همة كارهايمان مثل آن ها شده بود

 فقط، نه! خداي من! سلاح نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما رسيده بود، در جيب هايمان نبود. شمشير دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره اي؟ چاقوي غلاف فلزي؟ نه! ما پنبه اي كه با آن سر مردها را مي بريديم، گم كرده بوديم. همان ارثيه اي كه هر مادري به دخترش مي داد و خيالش جمع بود تا اين هست، سر مردش سوار است. آن گلولة اليافي لطيفي كه قديمي ها به اش مي گفتند عشق، يك جايي توي راه از دستمان افتاده بود. يا اگر به تئوري توطئه معتقد باشيم، مردها با سياست درهاي باز نابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روي هم بوديم. در دوئلي ناجوانمردانه. و مهارتي كه با آن مردهاي تنومند را به زانو درمي آورديم، در عضله هاي روحمان جاري نبود.

سال ها بود حسودي شان مي شد. چشم نداشتند ببينند فقط ما مي توانيم با ذوقي كودكانه به چيزهاي كوچك عشق بورزيم. فقط و فقط ما بوديم كه بلد بوديم در معامله اي كه پاياپاي نبود، شركت كنيم. مي توانستيم بدهيم و نگيريم. ببخشيم و از خودِ بخشيدن كيف كنيم. بي حساب و كتاب دوست بداريم. در هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمي ديدند و ما مي ديديم. زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و آن قديم ها بعضي از ما اين را مي دانستيم. مادربزرگ من زيبايي زن بودن را مي دانست. وقتي زني از شوهرش از بي ملاحظگي ها و درشتي هاي شوهرش شكايت داشت و هق هق گريه مي كرد، مادر بزرگ خيلي آرام مي گفت: مرد است ديگر، نمي فهمد. مردها نمي فهمند. از مرد بودن مثل عيبي حرف مي زد كه قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ مي دانست مردها از بخشي از حقايق هستي محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطيف است.

مادربزرگ مي گفت كار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت بايد بروند. راه ميان بري بود كه زن ها آدرسش را داشتند و يك راست مي رفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم همراه سلاح قديمي مان گم كرديم.

به هر حال، ما الان اينجاييم و داريم از خوشبختي خفه مي شويم. رئيس شركت به مان بن فروشگاه سپه داده و ما خيلي احساس شخصيت مي كنيم. ده تا نايلون پر از روغن و شامپو و وايتكس و شيشه شور و كنسرو و رب و ماكاروني خريده ايم و داريم به زحمت نايلون ها را مي بريم و با بقية همكارهاي شركت كه آن ها هم بن داشته اند و خوشبختي، داريم غيبت رئيس كارگزيني را مي كنيم و اداي منشي قسمت بايگاني را درمي آوريم و بلندبلند مي خنديم و بارهايمان را مي كشيم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه مي شست و مي پخت. حيف كه زنده نماند ببيند ما به چه آزادي شيريني دست يافتيم. ما چقدر رشد كرديم.
افتخارآميز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستيم هم ترشي مي اندازيم. مهندس معدن هستيم و مرباي انجيرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر مي شويم. مردها مهارت جمع بستن ما را خيلي تجليل مي كنند. ما مي توانيم همه كار را با همه كار انجام دهيم. وقتي مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ايستاده توي اتوبوس حفظ كنند، ما با يك دست دست بچه را مي گيريم با دست ديگر خريدها را، گوشي موبايل بين گردن و شانه، كارهاي اداره را راست و ريس مي كنيم. افتخارآميز است.

دستاورد بزرگي است اين كه مثل هم شده ايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگي، يكي مان شب توي رختخواب مثل كنده اي چوب راحت مي خوابد و آن يكي مدام غلت مي زند، چون دست و پاهايش درد مي كنند. چون صورت اشك آلود بچه اي مي آيد پيش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توي مهد كودك. همه رفته اند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربي ها او را ببرد پيش بچه هاي خودش. نيمة گمشده شب ها خواب ندارد. مي افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نيمة ديگري ندارد. زن گيج و خسته تا صبح بين كسي كه شده و كسي كه بود، دست و پا مي زند.

مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من كجا مي توانست شكوه اين پيروزي مدرن را درك كند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسيده ايم.

زنده باد تساوي

 

 

پ.ن.۱: اینم به شنیدنش می ارزه

روابط دختر و پسر- پناهیان

 

 




+ تاریخ: دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت: 15:33توسط:پرین


عمه من ، فهيمه و عالمه است

عمه من،‌ آينه فاطمه است

عمه من، نائبه الحيدر است

سيده النسا بعد از مادر است

عمه من،‌ بحر معاني بود

عمه من ، حسين ثاني بود

عمه من،‌ مادر صبر و رضاست

عمه من، شيرزن كربلاست

عمه من؛‌ كعبه اهل دل است

محرم و ميقات، چهل منزل است

****

سلام بر زينت پدر

آن هنگام كه به دنيا آمد

آن هنگام كه زينب نام گرفت

آن هنگام كه چادر مادر را بر سر كشيد

آن هنگام كه داغ بابا ديد

آن هنگام كه داغ حسن ديد

آن هنگام كه داغ كربلا ديد

آن هنگام كه علي وار در مسجد كوفه سخن گفت

سلام بر تو اي بانو

سلام بر تو و بانگ " ما رايت الا جميلا" يت

به راستي كه اگر نبودي

كربلا در كربلا مي ماند

سلام بر تو و صبر بي مثالت

سلام

***

التماس دعا




+ تاریخ: یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت: 18:37توسط:پرین


سلام به روي ماه همتون

ما رفتيم نمايشگاه و اومديم و حالا يه سفرنامه ازنمايشگاه

شب پنچ شنبه قرار بود ۱۰ شب راه بيفتيم که بعدا گفتنند  ۱۱ شب، تا بيايم راه بفتيم شد ۵/۱۱

از بس زود هم رفته بوديم  رديف اخر اتوبوس شد مال ما ، و ما هم ۵ تا اتيش پاره، البته قرار بود شب مثلا بخوابيم که تا ۲ بيدار بوديم و بعد به زور يه کم خوابيدم

ساعت ۵ ، ۵/۵ بود رسيديم حرم امام، رفتيم کفشامون رو بديم کفشداري که چشمتون روز بد نبينه، انقدر شلوغ بود که نگو ، نيم ساعت هم معطل اون شديم که يکي از بچه ها گفت کفشارو بدين به من نمازتون قضا نشه ، من ميدم ميام، نماز رو خونديم و يه کم خوابيديم و اومديم بيرون ، و صبحونه رو هم همونجا خورديم و راه افتاديم .

حالا موقع صبحونه خوردن،

يکي از بچه ها : خانما زود باشين دير ميشه

من: تازه ساعت ۷ کجا دير ميشه ؟!!!

همون: خب نمايشگاه ۸ شب باز ميشه

من: از کي تا حالا، ما هم بچه، تا جايي که ميدونيم ۱۰ صبح باز ميشه

همون: شما بچه اين نمي دونين

يکي از دوستان من: خب به ما مياد چند سالمون باشه؟؟

همون: از من مطمئنا که کوچيکين

من: خب به من مياد چند ساله باشم ؟

همون: يا ۶۶ يا ۶۷ هستي

من: نه بايد به خودم اميدوار باشم انگار

بازم يکي از دوستا ن برگشت گفت ، که کجا اميدوار باشي، چند سال ديگه طرف مياد فکر ميکنه تو ۲۲-۲۳ سالته ؛ در حالي که ۳۰ سالته؛ تو ذوقش ميخوره

من: خب بخوره به من چه

خلاصه سوار ماشين شديم و رفتيم؛ چند باز دور مصلي طواف کرديم و بالاخر پياده شديم

مسئول اردو: بچه ها ساعت ۴ بعدازظهر دم اتوبوس باشين

ماها:

خلاصه رفتيم و به هر جون کندني بود رسيدم دو شبستان و ساعت ۹:۴۵ دقيقه، افتاب ميخوره رو سرمون از يه طرف، هر کي هم مياد و ميره يه تنه مي زنه

بعد که باز شد و رفتيم تو يه سري رفتيم غرفه هايي که از قبل بايد مي رفتيم که هر چي کتاب ميخواستم چاپشون تموم شده بود، خب بگو مريضين وقتي چاپش تموم شده ليست ميدين بيرون

تا بيام ناشران عمومي و دانشگاهي رو بگرديم شد ۱۲:۳۰ رفتيم ناهار و نماز، حالا نماز خونه چقدر باشه خوبه، يه چادر ۳در ۶ يا ۷ که کيپ تا کيپ پر بود ، مگه ميشد نشست، رفتيم ناهار رو خورديم و دوستم گفت من برم وضو بگيرم بيام بعد تو برو، رفتو اومد و حالا من رفتم، دستشويي ها نصف بيشترشون خراب ، شير ابها هم همينطور و منم اينجوري

بعد از ظهر دنبال چند تا کتاب گشتيم و پيدا نکرديم نزديک ۳ بود گفتم من ديگه نا ندارم ، ما که چيزي پيدا نمي کنيم الکي براي چي برگرديم خسته شيم بيا بريم، رفتيم يه کم تو نماز خونه نشتيم و بعد برگشتيم سمت اتوبوس

اينم من با پاهاي خسته  و کوفته  محدثه راحت شدي اينم عکس از خودم

تقريبا اولين نفرايي بوديم که رسيدم دم اتوبوس تا ۴:۱۵ همه جمع شدن غير دو نفر، که خانمها ساعت ۱۷ تشريفشون رو اوردن، نه يه معذرت خواهي نه چيز، ما براي ساعت ۴ برنامه ريزي نکرده بوديم چرا بعضي ها اينقدر از عالم و ادم طلبکارند

اينم کتابهايي که گرفتم ، باري اين فسقل کتاب ۲۳ تومن پياده شدم

بعد هم که رفتيم جمکران، اونم کوفتمون شد البته من برام مهم نبود نماز مغرب و عشا و تحيت و امام زمان رو خوندم و اومدم بيرون

راه و افتاديم به سمت اصفهون و ساعت ۲:۳۰ صبح رسيديم کجا خوابگاه، که اگر چه کسي تو اتاقمون نبود و من از تنهايي خوابيدن مي ترسم ولي انقدر خسته بودم که خوابم برد و با صداي تموم شدن شارژ گوشي براي نماز بيدار شدم

پ.ن.۱: من حالم از هر چي نمايشگاه بود بهم خورد کاملا ، راما جان چيزي از دست ندادي که نرفتي

پ.ن.۲: حالم بد شد از بس تنم به اين و اون خورد، يه جايي اقايي داشت با خانمش مي اومد بهش مي گفت اين دخترها بيشترشون الکي اومد و خانمش مي گفت نه، بعد از چند دقيقه تو بغل من بود و من رو مي گفتي خودم رو به زور نگه داشتم تا چيزي نگم

پ.ن.۳: چرا بعضي از اين جنس هاي مخالف بيمار تشريف دارن؟؟؟ داشتن حامي اينجور جاها به درد ميخوره

پ.ن.۴: کاش به عقلشون مي رسيد از سال ديگه يه روز اختصاص بدن به دانشجوها

پ.ن.۵: زود نظر بدين ميخوام براي ولادت حضرت زينب آپ کنم




+ تاریخ: جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت: 16:25توسط:پرین


 

سيدي ؛‌اخرج حب الدنيا من قلبي

از سخن چينان شنيدم آشنايت نيستم

خاطراتت را بياور تا بگويم كيستم

سيلي هم صحبتي از موج خوردن سخت نيست

صخره ام؛هر قدر بي مهري كني مي ايستم

تا نگويي اشك هاي شمع از كم طاقتي است

در خودم آتش به پا كردم ولي نگريستم

چون شكست؛آيينه؛ حيرت صد برابر مي شود

بي سبب خود را شكستم تا ببينم كيستم

زندگي در برزخ وصل و جدايي ساده نيست

كاش قدري بيش از اين يا بعد از آن مي زيستم

سلام

حال شما؟ خوب هستين؟

نميدونم چرا نوشتنم نمياد  حرف زياده تو دلم ها ولي خب نوشتن نمياد  چيكار كنم آيا

خب بگذريم

امشب اگه خدا بخواد قراره ۱۰ شب راه بيفتيم سمت تهران براي نمايشگاه كتاب 

به ، من عاشق كتابم ، ولم كنند چند روز براي خودم تو اين نمايشگاه از اين غرفه سرك ميكشم به اون غرفه و...

كلي هم برنامه ريزي كردم كه چه كتابهايي بخرم، كلي جستجو و ...

اميدوارم دست پر برگردم  

تو راه برگشت هم از قم كه مي گذريم قراره وريم مسجد جمكران  ، قربون امام زمانم برم كه دو هفته پشت سر هم منو طلبيده

بالاخره اين استاد مشاور بعد از دو ماه و كلي غر زدن با ما همكاري كرد ، خدا اخر و عاقبت اين پايان نامه منو به خير كنه

ديگه فردا هم همايش حفاظت از تنوع زيستي تو دانشگاه برگزار ميشه ، كه به مدد اطلاع رساني دقيق آقايون و خانمها من تازه الان فهميدم  كي ميخوان اينا سر عقل بيان من يكي نميدونمخير سر مون اول كسايي كه بايد تو جريان باشند؛‌ما بايد باشيما

ديگه دوباره يكي از بچه هاي دانشگاه رفت  بازم دختر بود  ما جون سالم از اين دانشگاه ببريم هنر كرديم

پ.ن.۱: مرگ همين اطراف است مثل افتادن يه برگ ، مياد تو يه لحظه و وا به حال ما كه هنوز آماده نيستيم

أبكي لخروج نفسي... أبكي لظلمة قبري... أبكي لضيق لحدي... أبكي لسؤال منكر ونكير إياي... أبكي لخروجي من قبري عرياناً ذليلاً حاملاً ثقلي على ظهري، أنظر مرّةً عن يميني، واُخرى عن شمالي

پ.ن.۲: اگه رفتيم و برنگشتيم؛ خوب و بدي هر چي ديدين حلال كنيد




+ تاریخ: چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت: 11:38توسط:پرین


 

اللهم اغفر ذنوبي التي تحبس الدعا

تا حالا شده بهتون بگن برو ۱۰ دقيقه ديگه بيا و شما رفتين ۴۰ دقيقه منتظر طرف شدين و انگار نه انگار

حكايت امروز من اين بود، رفتم مثلا پيش استاد راهنما

من: ببخشيد آقاي دكتر من كي بيام (داشتن با يه خانمي صحبت مي كردند)

آقاي دكتر: شما يه ۱۰ دقيقه ديگه

من رفتم و برگشتم ، ديدم همچنان گفتگو ادامه دارد تا ساعت ۱۲.۵ كه خسته شدم بي خيال شدم ديگه

بعد از ۵ دقيقه كه رفتم برگشتم ديدم بله آقاي دكتر عزيز در دفترشون رو بستند و تشريف بردن ناهار

بعدازظهر؛

تو دانشگاه جلسه سخنراني دكتر صادق طباطبائي در مورد "هويت بشر در عصر رسانه" جالب بود

نكته سخنراني اين كه: تماشاي تلويزيون رو خيلي كم كنيد،‌ چرا كه باعث از بين رفتن قوه تخيل و بالتبع قوه تعقل ادم مي شود. براي بچه هم كه سم

يه سري مطالب هم در مورد امام موسي صدر فرمودند كه متاسفانه نسل جوان ما اشنايي زيادي با اين عزيز ندارن 

گزيده اي از زندگينامه ايشون


(( سيد موسى صدر )) در تاريخ 14 اسفند 1307 ش و در عصر حكومت فرعونى در شهر قم ديده به جهان گشود. حكومتى كه مردمش حتى محدوده خانه و در كنار سفره ساده ناهار و شامشان نيز جراءت آن كه سخنى عليه رژيم بر زبان آورند ، نداشتند. با همه اينها سيد موسى به دور از چشم فرعونيان زمان ، دوران نونهالى و كودكى را پشت سر مى گذاشت و رفته رفته مانند بچه هاى ديگر شهر با كوچه و بازار و حوزه با صفاى اين شهر آشنا مى شد.
پدر وى آيه الله العظمى سيد صدر الدين صدر در زمان تحصيل خود در نجف اشرف حركتهاى مترقى و نوجويانه را در عراق رهبرى مى كرد. نام او هنوز با نهضت ادبى آن كشور همراه است .وى پس از مهاجرت به ايران در شهر مقدس مشهد سكونت گزيد. اندكى بعد به دعوت مرجع عالى قدر و بنيانگذار حوزه علميه قم ، فرزانه دور انديش حاج شيخ عبدالكريم حائرى يزدى ، به منظور معاونت و جانشينى ايشان به شهر قم هجرت كرد و پس از سالها تلاش و خدمت ، در همانجا دار فانى را وداع گفت .

صدر شهداى عراق
شهيد والامقام و انديشمند بزرگ اسلامى آيه الله سيد محمد باقر صدر ، پسر عمو و شوهر خواهد سيد موسى بود. وى رهبر انقلاب عراق را به عهده داشت و در پى مبارزه پيگير با حكومت بعثى و پشتيبانى از انقلاب اسلامى ايران و امام خمينى رضوان الله عليه همراه خواهرش (( بنت الهدى )) كه او نيز يكى از مبارزان و نويسندگان فرزانه عراق بود ، زير شكنجه صدام خونخوار ، به شهادت رسيد.
اجداد پدرى سيد موسى را بيشتر عالمان تلاشگر و مجاهدان سخت كوش تشكيل مى دهند كه هر يك در عصر خود طلايه دار رهايى مردم از ظلم و جهل و مبشر نور و معرف بوده اند. سيد موسى از ذريه پيامبر اسلام و فرزند پاكى از خاندان على بن ابيطالب عليه السلام به شمار مى آيد. وى به سى و سه واسطه درخشان از طرف پدر به جدش امام هفتم شيعيان ، حضرت موسى بن جعفر عليه السلام پيوند مى خورد.

ورود به حوزه سازندگى
هر چند وى همپاى گذراندن درسهاى دبستان و دبيرستان به دروس حوزوى نيز اشتغال سيد موسى در قم بيش از يك دهه به طول انجاميد. وى پس از گذراندن دوره مقدمات و سطح متوسط و عالى ، در درس خارج فقه و اصول و فلسفه استادان نامى و بزرگ حوزه شركت جست .
تحصيل در دانشگاه
او در كنار تحصيل و تدريس درسهاى حوزه ، براى ورود به دانشگاه در آزمون كنكور سراسرى شركت مى جويد و پس از موفقيت در دانشكده حقوق تهران مشغول تحصيل مى شود و در نهايت به اخذ درجه ليسانس حقوق اقتصادى نايل مى آيد.
وى همچنان از روح بلند و استعداد سرشار خود كمك مى گيرد و علاوه بر تسلط كامل به دو زبان فارسى و عربى ، به فراگيرى زبانهاى فرانسه و انگليسى همت مى گمارد و در اين راه نيز پيروز و سربلند بيرون مى آيد.وى در سال 1332 ش . پدر گرانقدر خود را از دست مى دهد، در همان سال از قم هجرت آغاز كرده ، وارد حوزه علميه نجف مى شود.

اجتهاد جواهرى
سيد موسى صدر در حوزه علميه نجف نيز همانند قم ، در ميان دوستان همدرس و هم بحث خود هم چنان برترى علمى خويش را حفظ نمود و با نبوغ و استعداد حيرت انگيز خود همه را به شگفتى و غبطه وا داشت ; به طورى كه هرگاه دوستان هم سطح در محافل علمى و در جلسات درس بحث با رفتار محكم وى مواجه مى گشتند، بى اختيار شيفته قدرت علمى و انديشه وى مى شدند.
بزرگان و مراجع تقليد نجف نيز براى شخصيت جامع و كامل وى احترام خاصى قائل بودند و با شم عظمت و اميد به او نظر مى كردند. حتى برخى از آنان كه در درس خود اجازه اشكال به هيچ كس نمى دادند، به نشان تجليل از شخصيت سيد موسى صدر به گفتار و ايرادهاى او با دقت تمام گوش فرا مى دادند.  . سيد موسى در سال 1335 ش . به فكر تشكيل خانواده افتاد تا با انتخاب همسرى همراه و شايسته به زندگى سرتاسر تلاش خود جلوه ديگرى بخشد. او در 28 سالگى به اين آرزو تحقق بخشيد و با دختر خانواده اى اصيل و مذهبى پيوند زناشويى و تعهد بست كه حاصل اين وصلت مبارك در سالها بعد ، علاوه بر موفقيتهاى بارز معنوى و سياسى و اجتماعى ، دو دختر و دو پسر به نامهاى ( صدرالدين ، حميد حورا ، مليحه ) بود. 

نامه اى از زعيم حوزه
درخشش حياتبخش سيد موسى صدر در ابعاد گوناگون علمى ، سياسى ، اجتماعى و فرهنگى ، او را بسان گوهرى گرانبها در فرا روى ديده ها نشانده بود. تنها عالم بزرگوار عبدالحسين شرف الدين نبود كه شيفته عظمت وجود او گشته بود. شخصيت جامع و كامل سيد موسى صدر بسيارى از مراكز علمى و دانشگاهى آن روز در ايران را نيز تحت تاءثير فراوان خود قرار داده بود.
در آن روزها فعاليتهاى تبليغى و ارشادى در خارج از كشور به كوشش مرجع دور انديش آيه الله بروجردى ( ره ) جان تازه اى مى گرفت . بدين منظور نام شخصيتهاى برجسته و جامع حوزه براى عهده دار شدن اين مسووليت خطير تنظيم گرديد; كه در آن ميان نام سيد موسى صدر نيز به چشم مى خورد.  پس از آن نامه اى از طرف زعيم عاليقدر حوزه خطاب به سيد موسى صدر نگارش يافت و به نجف ارسال شد; بدين مضمون كه سيد موسى نماينده تام الاختيار مرجع جهان تشيع در كشور ايتاليا باشد و امور مذهبى و اجتماعى مسلمانان آنجا را به دست با كفايت خود اداره كند. اما زمانى كه نامه به دست وى رسيد بنا به دلايلى جواب عاجلى بدان نداد و از اين نظر از ساحت مقدس آن رهبر بزرگ طلب عفو و اغماض نمود. 

اصلاح نظام حوزه
يكى از حركتهاى ارزشمند و تاريخى سيد موسى صدر دوستانش در حوزه علميه قم ، موضع گيرى و اقدامات فداكارانه آنان در مورد (( اصلاحات اساسى در حوزه )) بود. آنها با يك جهش صادقانه و دردمندانه ، دست به تدوين (( طرح مقدماتى اصلاح حوزه )) زدند كه به دليل بى توجهى و كارشكنى برخى از كوته نظران و ساده لوحان كوچكترين استقبالى از آن به عمل نيامد. در اين مورد آيه الله ناصر مكارم شيرازى چنين اظهار مى دارد:
((... در زمان مرجعيت حضرت آيه الله بروجردى اين مسائل (اصلاح حوزه ) مطرح بود. مخصوصا طرحى به وسيله دوستان فاضل جوان در آن زمان امثال امام موسى صدر و شهيد دكتر بهشتى و جمعى از مدرسين بزرگ فعلى براى گامهاى اوليه اصلاح حوزه تهيه شده بود، ولى بر اثر آماده نبودن افكار به دست فراموشى سپرده شد و مايه سرخوردگى همه دوستان گرديد. ))

آغاز هجرت
سيد موسى در سر هواى زيارت داشت . زيارت كانونهاى عشق و عاطفه خفته در عراق ، (( عتبات عاليات )). و اين در حالى بود كه از رجلت جانسوز مجاهد بزرگ عبد الحسين شرف الدين حدود دو سال مى گذشت . هنوز مردم لبنان سروسامان نيافته بودند و به دنبال يافتن رهبرى مجاهد و آگاه لحظه شمارى مى كردند. آنها هر چند گاهى با سيد موسى تماس مى گرفتند و در اين اواخر نيز با ارسال نامه اى به طور رسمى از وى براى سفر به لبنان دعوت به عمل آورده بودند. از طرف ديگر در همين زمان نامه ديگرى از سوى رهبر شيعيان جهان ، آيه الله بروجردى ، به سيد موسى صدر رسيد و آن عالم درد آشنا ايشان را براى قبول آن مسووليت خطير مكلف كرد.
همه اينها نشان مى داد كه ديگر عذرى برايش باقى نمانده و از هجرتى ناگزير گريزى نبوده است . از اين رو مسافرت به عراق را نمى توان تنها يك سفر زيارتى ناميد : زيرا او به دنبال اين سفر ، سرى به كشور لبنان زد تا از نزديك با مردم سخن گويد و با موقعيت سياسى ، اجتماعى و فرهنگى آنها بيش از پيش آشنا شود و آن وقت تصميم نهايى خود را در مورد ماندن در آن كشور ، بگيرد.
سيد موسى صدر پس از زيارت عتبات عاليات ، در زمستان سال 1379 قمرى مطابق با سال 1338 ش . نخست براى يك باز ديد سى روزه وارد كور لبنان شد. ولى پس از بررسى اوضاع آشفته آن كشور و مشاهده نابسامانيهاى شيعيان و مسلمانان جنوب ، بشدت احساس وظيفه نمود و بر خلاف ميل باطنى خود تصميم به ماندن گرفت .
سيد موسى صدر پس از ورود به كشور لبنان ، شهر ((صور )) را براى ايفاى مسووليت بزرگ خود انتخاب كرد و در مسجد جامع آن به اقامه نماز جماعت مشغول گرديد. او با مطالعه دقيق اوضاع ، بخوبى دريافت كه ريشه اصلى همه اين گرفتاريها فقر فرهنگى و اقتصادى است . از اين رو ، با يك برنامه ريزى اساسى نخست به جنگ فقر فرهنگى رفت و علاوه بر ايراد سخنانى ، تشكيل كلاسهاى منظم در دبيرستانها و مراكز فرهنگى و هنرى ديگر ، با جوانان روشنفكر آن سامان ارتباط نزديك برقرار نمود.
وى با سخن رسا و روشنگرانه خود ، پوچى فرهنگ غرب و ماديگرى را برى آنان توضيح داد و با الهام از قرآن ، سنت و مكتب اهل بيت عليهم السلام منطق اسلام را به مثابه قوى ترين و پر محتوا ترين منطق روز معرفى كرد. جوانان كه تا آن روز نديده و بار نمى كردند كه يك روحانى و رهبر مذهبى اين چنين با سيمايى گشاده در برابر آنها مانند پدرى مهربان سخن بگويد ، شيفته اش شدند. بعلاوه آنها به قدرى از معارف اسلام و تشيع فاصله داشتند كه نمى توانستند قبول كنند اين سخنان از منابع دين مقدس اسلام و تشيع گرفته شده است .
سيد موسى هر چند كه در شهر صور سكونت داشت هفته اى دو روز براى سخنرانى در دبيرستان عامليه به بيروت سفر مى كرد و دبيران و دانش آموزان را نيز از سر چشمه زال شريعت محمدى صلى الله عليه و آله سيراب مى نمود و با گفتار و كردار دلپسند خود همه را بى اختيار شيفته معارف الهى و مكتب امامان معصوم عليه السلام مى كرد.

وضع دردناك مدارس
همزمان با نفوذ استعمار فرانسه در لبنان ، وضع آموزش و پرورش آن كشور بسيار دگرگون و در آور گرديد; به طورى كه يكى از موفق ترين عوامل نشر فرهنگ بيگانگان وجود همين مراكز در آن كشور بود. چرا كه برنامه درسى مدارس و دبيرستانها نيز از سوى آنان تنظيم مى شد و جوانان مسلمان سخت تحت تاءثير آداب و رسوم دشمنان قرار داشتند.
در اين حال ( سال 1371 ق : ) عالم دور انديش سيد عبدالحسين شرف الدين كه همواره در اين قبيل مسائل حالت تهاجمى داشت ، حركت كرد و در مقابل اين تهاجم بزرگ فرهنگى نيز ايستاد.
با شروع فعاليت سيد موسى صدر اين مدارس نيز رونق بيشترى گرفت ; به گونه اى كه تلاشهاى وى پس از مدتى مدرسه عامليه بيروت ، به دانشكده تبديل شد و به (( دانشكده عامليه )) معروف گرديد. او در عين حالى كه به سنگر مسجد اهميت فراوان مى داد از مراكز فرهنگى نيز غافل نبود و همچنان كه گذشت با ذوق سرشار و به كارگيرى روشهاى جديد ، سعه صدر و برخوردهاى مناسب خود ، در مدت كوتاهى مدارس ، دبيرستانها و دانشگاهها را تبديل به سنگرهايى فولادين عليه فرهنگ بيگاه كرد و راه استاد برگ خود ، عالم مبارز سيد شرف الدين را ادامه داد .
سيد موسى صدر معتقد بود كه فقر فرهنگى ارتباط تنگاتنگى با فقر اقتصادى دارد. همچنان كه اين دو بى ارتباط با مسائل سياسى ، نظامى ، اخلاقى و اعتقادى نيز نمى توانند باشند. بنابراين بايد همه آنيها در كنار هم ارزيابى شده ، براى هر كدام به طور همزمان در كنار هم چاره انديشى كرد او مى گفت :
((چقدر تعجب آور است ! اسلام طلب علم را فريضه ( واجب ) بداند و بيسوادترين مردم مسلمانها باشند. ( يا اينكه ) نظافت را از ايمان بشمارد ، در حالى كه كثيف ترين كوچه و بازار كوچه و بازارهاى ما مسلمانها باشد... دعوت صحيح اگر تواءم با عمل نباشد و وضع اجتماعى دعوت كننده يا هم مزهبان او بد باشد ، دعوت كم اثر خواهد بود. اصولا يكى از بزرگترين دليلهاى بطلان ادعاى هر دعوت كننده ، همان وضع اجتماعى اوست . آخر چطور ممكن است مردم ادعاى مسلمانى را كه اسلام را ضامن سعادت دنيا و آخرت مى داند باور كنند، در حالى كه فقر، جهل ، مرض و عدم بهداشت آنها را فراگرفته است ; اخلاق تجار ، روش جوانان ، كردار زمان و رفتار سياستمداران همه فاسد و منحرف باشد؟! اين خود سند بى اعتبارى مدعاى هر دعوت كننده اى است . ))
او با توجه به همه اين ريزه كاريها و براى حل نابسامانيهاى ريشه دار در ابعاد مختلف ، به سنگر مسجد و فعاليت در دبيرستانها و دانشگاهها اكتفا نكرد و اقدام به تاءسيس مراكز اساسى ترى نمود از جمله :

1 ـ مدرسه صنعتى جبل عامل
اولين موسسه اى كه وى در شهر صور بنيان نهاد (( مدرسه صنعتى جبل عامل )) بود. هدف او از ايجاد اين مركز آن بود تا فقر و جهل را كه سالها سايه شوم خود را بر سر اين مردم افكنده بود از ميان بردارد.

2ـ تاءسيس جمعيت بر و احسان 
اين مركز كه به شكل تعاونى و به ابتكار و همت سيد موسى ايجاد گرديده است داراى پنج كميسيون جداگانه به نامهاى (( تفتيش ، برنامه ، مالى ، تبليغات و مجالس مذهبى )) است ، كه هر كدام فعاليتهاى خاص خود را دنبال مى كنند. اين جمعيت در نخستين سال تاءسيس خود ، تنها بيش از يكصد و بيست نفر فقير دوره گرد را از كوچه و بازار جمع كرد و علاوه بر كمكهاى مالى ، براى هر يك شغل آبرومندى ايجاد نمود.

3 ـ تاءسيس خانه دختران
زنان و دختران علاوه بر فعاليت در بخش بانوان (( جمعيت بر و احسان )) در سه موسسه مهم ديگر كه باز به اهميت سيد موسى صدر ، براى آنان راه اندازى شده بود، به كار و كوشش پرداختند. يكى از آنها مدرسه اى به نام (( بيت الفتاه )) ( خانه دختران ) بود. در اين مكان به دختران بى سرپرست و فقير هنرهاى دستى ديگر آموزش مى دادند.
4 ـ آموزشگاه پرستارى
وى مركز ديگرى نيز براى بانوان داير كرد به عنوان (( آموزشگاه پرستارى )). در اين آموزشگاه دخترانى كه مدرك ديپلم گرفته بودند ، پذيرفته مى شدند و زير نظر استادان با تجربه آموزش پرستارى مى ديدند و پس از فارغ التحصيل شدن به مراكز بهداشتى ، درمانى و بيمارستانها اعزام مى شدند و در عين حالى كه براى خود و خانواده مايه اميد و زندگى بودند در آن مراكز در خدمت محرومان و بيچارگان قرار مى گرفتند. ( ـ مركز پزشكى
اين مركز به نام (( مدينه الطب )) شهرت يافته و تا به حال اقدامات وسيع و مهمى را در خصوص امور بهداشتى و درمانى به انجام رسانده و در بسيارى از قصبه هاى جنوب لبنان كه سالها مردمش از همه چيز محروم بودند، درمانگاه و مركز بهداشتى داير نموده است . 

6 ـ موسسه قاليبافى
اين مركز آموزشى يكى از مراكز سرنوشت ساز براى بانوان و ديگر محرومان به حساب مى آمد و به موجب همين اهميت ، زير نظر شهيد بزرگوار دكتر مصطفى چمران اداره مى شد و بيش از 300 دختر از منطقه جبل عامل در اين مركز آموزشى مشغول يادگيرى قاليبافى بودند.
7 ـ حوزه علميه
يكى ديگر از حركتهاى مهم و ماندگار سيد موسى صدر ، راه اندازى مركز فعال ديگرى به نام (( معهد الدراسات الاسلاميه )) (مركز بررسيهاى اسلامى) بوده است .
البته موسسات و مراكز مختلفى را كه به همت و رهبرى سيد موسى صدر ساخته شده ، نمى توان در همين هفت مورد خلاصه كرد، چنانكه دو موسسه مهم ديگر به نامهاى (( دار الايتام )) و (( سازمان زنان )) هم در نتيجه تلاشها و جانفشانيهاى او به ثمر رسيده است .(21) كه توضيه و تفصيل اين همه مجال ديگرى را طلب مى كند.
تدبير تاريخى مردم شيعه لبنان كه جمعيت اكثر آن كشور را تشكيل مى دادند، احتياج به مركز سازماندهى قانونى براى خود داشتند ، تا از حقوق طبيعى و شخصيت انسانى آنان بخوبى حراست نمايد.
سيد موسى صدر براى گرفتن حقوق قانونى شيعيان رهسپار بيروت شد و مبارزه وسيعى را در اين خصوص آغاز نمود. وى تمام نيروى خود را به كار گرفت تا يك مجلس قانونى براى شعيان آن كشور تشكيل دهد. در حركت نخست ، موضوع را به طور جدى با شخصيتهاى بزرگ سياسى و مذهبى شيعه و غير شيعه لبنان در ميان گذاشت و هدف خود از تاءسيس اين مركز را براى آنان توضيح داد. در اين ميان مخالفتها و كار شكنيهايى از طرف دولتهاى عربى و برخى از شخصيتهاى داخلى آغاز گرديد. ولى او هيچ وقت از پاى ننشست و به تلاشهاى پيگير خود ادامه داد. 

تشكيل مجلس و انتخاب رهبر
بر خلاف كارشكنيها و مخالفتهاى گوناگون ، سرانجام تلاشهاى مخلصانه سيد موسى صدر به نتيجه رسيد و نمايندگان شيعيان در مجلس شوراى لبنان ، به پيشنهاد وى يك طرح قانونى را تقديم مجلس كردند كه اين طرح در روز سه شنبه 6 صفر 1387 ق . (22) به تصويب مجلس و امضاى رئيس جمهور لبنان رسيد.
بر اساس اين طرح قانونى شيعيان اجازه داشتند مجلسى را به نام (( المجلس الاسلامى الشيعى الاعلى )) براى دفاع از حقوق حقه خود تاءسيس نمايند. پس از گذراندن مراحل قانونى ، در تابستان سال 1389 ق . (23) مجلس اعلاى شيعيان در لبنان به طور رسمى و قانونى شروع به فعاليت كرد و باز با دستهاى پرتوان سيد موسى صدر صفحه درخشان ديگرى بر مبارزات تاريخى مردم شيعه لبنان اضافه شد. (24) 

سازمان (( جنبش مستضعفان ))
سيد موسى صدر شخصيتى بود كه دهها سال از زمان خود جلوتر بد و حوادث و مشكلات را قبل از وقوع شناسايى كرده ، در پى علاج و پيشگيرى بر مى آمد. او در مدت چند سال اقامت خود در لبنان به اين نتيجه رسيده بود كه جوانان اين كشور زمينه هاى مساعدى براى فداكارى و سلحشورى در راه تحقيق آرمانهاى مقدس اسلامى دارند از اين رو براى سازماندهى ، تربيت و تشكل نيروهاى بالقوه آنان و آگاهى هر چه بيشتر و بهتر جوانان از جهان بينى و ايدئولوژى اسلامى اقدام به تاءسيس سازمانى به نام (( حركه المحرومين )) نمود ، تا براى مبارزه اساسى با دشمنان اسلام در منطقه ، از نيروهاى كار آمد ، با ايمان و جان بر كفى بر خوردار باشد.
شهيد بزرگ دكتر مصطفى چمران كه از طرف امام موسى صدر به مسووليت سازماندهى اين جنبش منصوب شده بود چنين مى نويسد:
((... شيعيان فوج فوج وارد اين نهضت مى شدند، احزار را رها مى كردند و به اين سازمان مى پيوستند. سازمانى مكتبى و برا اساس ايدئولوژى اسلامى ، بر اساس خط على و حسين عليهما السلام ... نمى خواستيم سازمان به صورت دكان درآيد و هر كس و ناكس و يا هر فكر غلطى وارد آن شود و خداى نكرده حزبى ديگر مثل احزاب فاسد لبنانى به وجود آيد كه كارشان دروغ و تهمت و كار چاق كنى و زدن اموال مردم و حكومت و تقسيم منافع است . از همان اول تاءكيد كرديم كه ما ايجاد حركت كرده ايم نه حزب ، و حركت از مبارزه با نفس و تربيت نفس و اخلاق شروع مى شود... )) (25)
اين سازمان براى اولين بار طلسم وابستگى را شكست و با شعار (( نه شرقى ، نه غربى )) حركت خود را آغاز كرد و با الهام از معارف ناب اسلامى در كوتاه مدت ، كادرهاى با ايمان ، زبده و نمونه اى را تربيت نمود كه هر يك در ميدانهاى مختلف علمى ، صمعتى ، مظامى اخلاقى و... الگو و سر آمد بودند.
در واقع مى توان اين بخش از فعاليت (( تاءسيس حركه المحرومين )) از سوى امام موسى صدر را دومين مرحله از سرى مراحل سازماندهى شيعيان لبنان به حساب آورد. زيرا اولين مرحله آن را وى با تاءسيس مركزى بزرگ به نام (( مجلس اعلاى شيعيان )) شروع كرده بود. (26) 

سازمان نظامى (( امل ))
پس از آنكه سازمانهاى ادارى ، تشكيلاتى و عقيدتى با موفقيت كامل راه اندازى شد و با استقبال پرشور مردمى روز به روز پايه هايشان استوارتر گرديد ، نبوت به مرحله سوم سازماندهى چپ گرا و راست گرا هر كدام براى خود ارتشى كوچك تشكيل داده ، براى تحقيق آرمانهاى حزب متبوع خود ، هر چند گاهى از آن استفاده مى كردند. اين ارتشها غالبا چون از انگيزه و آرمان دينى و مذهبى تهى بودند در برابر تهديدات نظامى كشورهاى بيگانه ، از كارايى لازم برخوردار نبودند به همين علت امنيت مرزهاى كشور لبنان به آسانى آسيب پذير مى شد.
براى از بين بردن چنين حالتى ، و در پى ايجاد امنيت داخلى و خارجى كشور لبنان ، تاءسيس يك سازمان نظامى قوى ، ضرورى به نظر مى رسيد. سازمانى كه افراد آن با داشتن آگاهيهاى سياسى ، مذهبى و نظامى ، پاسدار مرزهاى عقيده و نظام باشند. از اين تاريخ بود كه پايه هاى يك سازمانى نظامى به نام (( افواج مقاومت لبنان )) (امل ) (27) پى ريزى گرديد. 

سلوك سياسى
به طور كلى خط مشى اساسى و در نماى فعاليتهاى امام موسى صدر در طول اقامت وى در لبنان را مى توان در عنوانهاى زير خلاصه كرد: 1 ـ جانب دارى از اصل همزيستى صلح آميز فرقه هاى مذهبى و طايفى چندگانه كشور لبنان و مبارزه با تلاشهاى مذبوحانه در جهت تجزيه كشور.
2 - حمراست از اصل همزيستى مسالمت آميز لبنان و فلسطين و حمايت همه جانبه از انقلاب فلسطين و مردم آواره آن .
3 - تلاش براى رفع هر گونه اختلاف ،و كوشش در پى تحقق اصلاحات سياسى ،اجتماعى و فرهنگى .
4 ـ مردود شمردن هر گونه تعصبات فرقه اى و مذهبى و دورى از جنگ و ستيز فقر گرايانه .
5 - ارج نهادن به اصل دفاع از خويشتن براى هر گروه ، دسته و افراد.
6 ـ مبارزه مداوم با دولت غاصب اسرائيل .
7 - مبارزه با هر گونه جلوگيرى از احتمال سر كوبى انقلاب فلسطين . (28)
در اينجا فرصت آن است كه به خصوصيات اخلاقى و برجستگيهاى روحى امام موسى صدر پرداخته شود تا رمز موفقيت و پيروزى وى بيش از پيش آشكار گردد.
ساده زيستى او در اوج عظمت و منزلت بود و بالاترين قدرت سياسى و مذهبى را در دست داشت و بر قلوب ميليونها انسان در كشورهاى مختلف - اعم از شيعه ، سنى و مسيحى - حكومت مى كرد. بزرگى شخصيت او همه صاحب منصبان ظاهرى را به كرنش و كوچكى وامى داشت .
با همه اينها او هنوز در نظر خود همان طلبه ساده بود. در برخورد با وى هيچ احساس نمى شد كه وى رئيس ((مجلس اعلاى شيعيان لبنان )) است و آن همه عاشق و جان باخته و طرفدار دارد. با همه فعاليتهاى زيادى كه در اجتماع داشت در انجام امور خانه چون پخت و پز، شستن لباس و امورى از اين قبيل به خانواده كمك مى كرد.
همراه با مردم كوچه پس كوچه هاى شهرها و قصبات سراسر لبنان يك صدا شهادت مى دهند كه امام موسى صدر هميشه در كنار مردم مى زيست . به ديدار آنها مى رفت ، با مهربانى و تواضع فراوان با آنان صحبت مى كرد و به سخنان هر يك گوش فرا مى داد. عشق به توده مردم از چشمان پر فروغ وى هميشه موج مى زد. او مى گفت :
((... جاى من اكنون در ميان شماست . پايگاه من در قلبهاى شماست . قدرت من به دستان شماست . حافظ و نگهدار من چشمان شما هستند. برنامه هاى من به دست شما اجرا خواهند شد. هيچ و هيچ چيزى را در اين دنيا بر شما ترجيح نخواهم داد... )) (29)
مردم نيز به وى عشق مى ورزيدند. اكثر ابراز احساساتى كه نسبت به وى مى شد غالبا تا نيم ساعت يا بيشتر طول مى كشيد. بارها ديده مى شد كه از شدت استقبال عمامه او باز شده يا از سرش افتاده است .
به كشورهاى مختلف آفريقايى و غير آن كه سفر مى نمود از همه بيشتر، فرصتها را براى ديدار با مردم مى گذاشت و در نماز جمعه هاى آنان شركت مى كرد و با سخنرانى خود با آنان به درد دل مى نشست .
وى در فرصتهاى مناسب و به طور مرتب به ديدار خانواده شهدا مى شتافت و در كنار جانبازان ، از استقامت و شجاعت بى سابقه آنان لذت مى برد و روح و جان تازه اى مى گرفت . 

تواضع و بزرگوارى
داستان بزرگوارى و افتادگى وى زبانزد بود. او نه تنها در محيط كار با دوستان و همكاران ، بلكه در همه جا و در برخورد با همه كس اين خلق محمد صلى الله عليه و آله را از خود به نمايش مى گذاشت . يكى از هم بحثهاى معروف وى در نجف در اين مورد چنين اظهار مى دارد:
((... در موقع كار و حمل اثاثيه سفر ، بيشتر از همه كار انجام مى داد و سنگين ترين وسايل ، هميشه بر دوش وى قرار داشت . در وقت شوخى و مزاح ، مزاحهاى علمى و اخلاقى جالبى مى كرد. خدا مى دادند كه ما در اين سفر و در برخوردهاى ديگرى كه داشتيم ، همه اش محبت ، تواضع ، وقار و بزگوارى ديدم . تمامى اوصافى كه در روايات براى علما ذكر شده است ، همه اش در آقا موسى صدر جمع شده بود. ))
گذشت و كرامت چهار بار دشمنان و مزدوران آنها نقشه كشيدند تا وى را ترور كنند ولى هيچ كه موفق نگرديدند. در يكى از اين عمليات نا موفق چند جوان شيعه عضو حزب كمونيست ((جبهه شعبيه )) به رهبرى ((جرج حبش )) كه فريب خورده و ماءموريت يافته بودند تا امام موسى صدر را به شهادت برسانند، با (( آر پى جى )) بر سر راه وى كمين مى كنند تا ماشين او را هدف قرار دهند. اما به خواست خدا ، امام موسى صدر مدتى زودتر از همان راه گذشته بود.
پس از گذشت ساعاتى از اين حالت جوانان امل منطقه را محاصره كرده و آنها را دستگير مى كنند و همه شان به ماءموريت خود اعتراف مى نمايند. سپس آنان را به حضور امام موسى صدر مى برند. او نيز بلافاصله دستور آزادى آنان را صادر مى كند.




پ.ن۱: جامعه ما به امام موسي صدرها نياز دارد تا اسلام ناب محمدي را در تك تك اجزا جامعه تزريق كنند

پ.ن.۲: اميد داريم به زنده بودن ايشان و برگشت ايشان به وطن در روزي از روزهاي خوب خدا

پ.ن.۳: منبع : http://www.tooba-ir.org/olama/092.htm

 


ادامه مطلب



+ تاریخ: شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت: 17:35توسط:پرین


 

ساعت یک بعد از نیمه شب است، خوابگاه در سکوت عمیقی به سر می برد،

مادری در خانه ، خوابی می بیند و پریشان حال می شود ، دست می برد به گوشی

زینگ ، زینگ

سرپرست خوابگاه ، گوشی را بر میدارد، این وقت شب چه اتفاقی افتاده است؟؟؟

مادر احوال دخترش را می پرسد و خیال نگرانش آرام میگیرد.

بعد از چند ماه

دختر با نامزدش در حال برگشت از امام زاده، ماشینی نزدیک میشود و برخوردی و دیگر دخترک نیست .

پارچه های سیاه همه ی خوابگاه را در برمی گیرد

هر جا میروی با شعری از خود دخترک ، اعلامیه تسلیتش را می بینی و دلت می گیرد . با خودت می گویی من چه مدت وقت دارم؟ چه مرگ نزدیکه؟

و بعد از چند ماه روز از نو روزی از نو

***

باز هم یکی از بچه های دانشگاه رفت، از پارسال تا الان ۷ یا ۸ مین نفری بود که پر کشید و بیشتر در اثر تصادف .

راستی چرا ما ایرانی ها اینقدر فرهنگ رانندگیمان پایین است؟؟؟

****

دلم یه جای اروم میخواد که فقط من باشم و خدا ، دیگر هیچ کس، انقدر حرف بزنم و اشک بریزم تاارام شوم. تا روحم خدایی شود

****

امیدوارم حالتون خوب باشه ، و هر جای این دنیا هستید دلها و لبهایتان خدایی و بهاری باشد.

****

بازم فردا دارم میرم جمکران، تنها چیزی که فعلا ارومم میکنه همین چیزهاست و بس

****

الهی عظم البلا و بره الخفا و نکشف الغطا و انقطع الرجاء

یا مولانا یا صاحب الزمان ؛ ادرکنی ؛ ادرکنی، ادرکنی




+ تاریخ: چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت: 9:47توسط:پرین


 

اين قسمت از دعاي ابوحمزه رو خيلي دوس دارم و هر وقت مي خونم بهم آرامش خاصي ميده،براي شروع كار به نظر خودم بهترين مطلب بود

به یادت دلم زنده است
به مناجاتت،دلم آرام میگیرد
آرزوی من
بالاترین خواهش من
 مرا جدا کن از گناهی که نمیگذارد مطیع تو باشم
از تو می خواهم
به ان امید قدیمی که همیشه به تو داشته ام
از تو می خواهم
به طمع رافت و مهربانیت
می دانم که تو مهربانی را بر خود واجب کرده ای
از تو میخواهم
و می دانم دستور،دستور توست
مردم،همه،خانواده تواند
و در دایره فرمانت
میدانم
هر چیزی پیش تو سر فرود می آورد
به من رحم کن
در آن لحظه ای که توجیه ها و عذر و بهانه هایم کمکم نمی کنند
زبانم در جواب تو لال می ماند
و عقلم روبروی سوالت، درمانده و مضطرب می لرزد
درآن لحظه به من رحم کن
امید بزرگ من
در آن لحظه اوج فقر، مرا پس نزن
به خاطر نادانی ام،جوابم نکن
به خاطر کم صبری ام ،محرومم نکن
به فقرم
به ناتوانی ام رحم کن
به تو تکیه کردم
اعتماد کردم
امید بستم
اطمینان کردم
به مهربانیت دل بستم
و مثل مسافر به مقصد رسیده ای
باروبنه ام را پشت درگاهت زمین گذاشتم. 
 

تصميمات جديد گرفته شد

اسم وبلاگ عوض شد

آبي روشن عشق => ساحل آرامش

توضيحات

ز بس که دستخوش محنت و ملال شدم   ز پا فتادم و آسوده از خیال شدم  => الا بذکرلله تطمئن القلوب

و تغييرات ديگر

برايم دعا کنيد تا بتونم همه اون چيزهايي که تو ذهنم انجام بدم

بچسبم به پايان نامه ام

براي آزمون زبان تربيت مدرس بخونم

شروع به خوندن کتابهاي عرفاني و فلسفي

سرم رو گرم کنم يه مدت ، تا خودم رو پيدا کنم

برايم دعا کنيد ، دعاي دوست در حق دوست گيراست بازم ميگم




+ تاریخ: پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت: 12:6توسط:پرین


امان از تنبلي که جيزه

نشستم شعر رو کامل سرچيدم و خدا خيرش بده يه نفر کاملش رو تو وبلاگش گذاشته بود

منم کپي رايت کردم  البته يه جاهايي رو انگار يادشون رفته بود من اضافه کردم

 

 

يه شب كه من حسابي خسته بودم   -------- همينجوري چشمامو بسته بودم

سياهي چشام يه لحظه سر خورد ---------- يكدفعه مثل مرده ها خوابم برد

تو خواب ديدم محشر كبرا شده  ----------- محكمه   الهي  برپا  شده   

خدا نشسته مردم از مرد و زن ----------- رديف رديف مقابلش وايسادن

چرتكه گذاشته و حساب مي كنه --------- به بنده هاش عتاب خطاب مي كنه

مي گه چرا اين همه لج مي كنيد ---------  راهتون و بيخودي كج مي كنيد

آيه فرستادم كه آدم بشيد        -----------  با دلخوشي كنار هم جمع بشيد

دلهاي غم گرفته را شاد كنيد ------------  با فكرتون دنيا را آباد كنيد

عقل دادم بريد تدبر كنيد ---------------    نه اينكه جاي عقلو كاه پر كنيد

من بهتون چقدر ماشاا... گفتم ------------  نيافريده  بارك الله  گفتم   

من كه هواتون و هميشه داشتم ---------    حتي يه لحظه گشنه تون نذاشتم

اما شما بازي نكرده باختيد -------------    نشستيد و خداي جعلي ساختيد

هر كدام از شما خودش خدا شد --------    از ما و آيه هاي ما جدا شد

يه جو زمين و اين همه شلوغي --------     اين همه دين و حذهب دروغي

حقيقتا شماها خيلي پستيد -------------      خر نباشيد گاو و نمي پرستيد

 

از توي جمع يكي بلند شد ايستاد -------      بلند بلند هي صلوات فرستاد

 از اون قيافه هاي حق به جانب -----------هم از خودي شاكي هم از اجانب

گفت چرا هيچ كي روسري سرش نيست-----پس چرا هيچ كي پيش همسرش نيست

چرا زن ها اينجوري بد لباسند  ------------ مرداي غيرتي كجا پلاسند

خدا بهش گفت بتمرگ حرف نزن ------------ اينجا كه فرقي ندارند مرد و زن

يارو كنف شد ولي از رو نرفت ----------- حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت

چشاش مي چرخند نمي دونم چشه؟---- آهان  مي خواد يواشكي جيم بشه

ديد يه كمي سرش شلوغه خدا   -----------  يواش يواش شد از جماعت جدا

با شكمي شبيه بشكه نفت    -------- يهو سرش رو پايين انداخت و رفت

قراول ها چند تا بهش ايست دادند --------   يارو وانايستاد تا جلوش وايستادند

فوري در آورد واسشون چك كشيد --گفت ببريد وصول كنيد خوش بشيد

دلم براي حوري ها لك زده   -----------     دير برسم يكي ديگه تك زده

اگه نرم حوريه دلگير ميشه ------------    ترو خدا بذار برم دير ميشه

قراول حضرت حق دمش گرم ----------   با رشوه خيلي كلان نشد نرم

گوشهاي يارو رو گرفت تو دستش ------   كشون كشون برد و يه جايي بستش

رشوه حاجي رو ضميمه كردند  ---------  توي جهنم اونو بيمه كردند

حاجيه داشت بلند بلند غر مي زد --------  داشت روي اعصابا تلنگر مي زد

 

خدا بهش گفت ديگه بس كن حاجي --يه خورده هم حبس نفس كن حاجي

اين همه آدم رو معطل نكن  ------------  بگير بشين اينقده كل كل نكن

يه عالمه نامه داريم نخونده ----------تازه  هنوز كرات ديگه مونده

نامه تو پر از كارهاي زشته -----------  كي به تو گفته جات توي بهشته

بهشت جاي آدم هاي با حاله -----------   ولت كنم بري بهشت؟محاله

يادته كه چقدر ريا مي كردي --------- -  بنده هاي ما را سياه مي كردي

تا يه نفر دور و برت مي ديدي --------  چقدر والضالين و مي كشيدي؟

اين همه كه روضه و نوحه خوندي -----  يه لقمه نون دست كسي رسوندي؟

خيال مي كردي ما حواسمون نيست؟- ---  نظم ونظام هستي كشكي كشكيست؟

هر كاري كردي بچه ها نوشتند --------- مي خواي خودت برو ببين تو زونكن

خلاصه وقتي يارو فهميد اينه ----------  بازم درست نمي تونست بشينه

كاسه صبرش يه دفعه سر مي رفت ----  تا فرصتي گير مي آورد در مي رفت

 

قيامته اينجا عجب جاييه ------------ جون شما خيلي تماشاييه

 

از يه طرف كلي كشيش آوردند -------   كشون كشون همه رو پيش آوردند

گفتم اينا رو كه قطار كردند ----------   بيچاره ها مگه چيكار كردند؟

ماموره گفت مي گم بهت من الان ----   مفسد في الارض كه مي گن همين هان

گفت كه اينا بهشت فروشي كردند -------  بي پدرا خدا رو جوشي كردند

بنام دين حسابي خوردن اينها ----------- كفر خدا رو در آوردند اينها

بد جوري ژاندارك و اينا چزوندن ------ زنده توي آتش اونو سوزوندن

روي زمين خدايي پيشه كردند --------- خون گاليله را تو شيشه كردند

اگه بهش بگي كلاتو صاف كن -------- بهت مي گه بشين و اعتراف كن

هميشه در حال نظاره بودند ----------- شما بگو اينا چيكاره بودند؟!

 

خيام اومد يه بطري هم تو دستش ------  رفت و يه گوشه اي گرفت نشستش

حاجي بلند شد با صداي محكم  --------  گفت اين آقا بايد بره جهنم

خدا بهش گفت تو دخالت نكن ---------  به اهل معرفت جسارت نكن

بگو چرا به خون اين هلاكي ---------   اين كه نه مدعي داره نه شاكي

نه گرد و خاك كرده و نه هياهو -------  نه عربده كشيده و نه چاقو

نه مال اين نه مال اونو برده ---------    فقط عرق خريده رفته خورده

آدم خوبيه هواشو داشتم --------------   اينجا خودم براش شراب گذاشتم

 

يهو شنيدم ايست خبردار دادند -------    نشسته ها بلند شدند وايستادند

ديدم دارن تخت روان ميارن --------    فرشته رو دوششون ميارن ..

مونده بودم كه اين كيه خدايا --------     تو محشر اين كارا چيه خدايا ..

فكر مي كنيد داخل اون تخت كي بود؟--  الان ميگم ، يه لحظه اسمش چي بود...

همون که کارش عالي بود -------   اون که تو دنيا مثل توپ صدا کرد

اون که اين لامپارو اختراع کرد----- بگيد بابا توماس اديسون ديگه ..

خدا بهش گفت ديگه پايين نيا ---------  يه راست برو بهشت پيش انبيا ..

وقتو تلف نکن توماس زود برو ---------- به هر وسيله اي اگر بود برو

از روي پل نري يه وقت مي افتي ----  مي گم هوايي ببرند و مفتي

باز حاجي ساكت نتونست بشينه ------ گفت كه"مفهوم عدالت اينه؟"

توماس اديسون كه مسلمون نبود ------ اين بابا اهل دين و ايمون نبود

نه روضه رفت بود نه پاي منبر ------ نه شمر مي دونست چيه نه خنجر

يه ركعت هم نماز شب نخونده -------  با سيم ميم ها  شب رو به صبح رسونده

حرفاي يارو كه به اينجا رسيد -------  خدا يه آهي از ته دل كشيد...

حضرت حق خودش رو جابجا کرد ----- يه کم به اين حاجي نيگا نيگا کرد

از اون نگاههاي عاقل اندر------------- سفيه شو بايد بيارم اين ور

با اينكه خيلي خيلي خسته  هم بود ----  خطاب به بنده هاش دوباره فرمود

شما عجب كله خرهايي هستيد -------- بابا عجب جونورايي هستيد...

شمر اگر بود آدلف هيتلر هم بود -----  خنجر اگر بود روولور هم بود

حيفه كه آدم خودش و پير كنه ------    و سوزنش فقط يه جا گير كنه

مي گيد توماس من مسلمون نبود -----  اهل نماز و دين و ايمون نبود

اولا از كجا مي گيد اين حرفو -------   در بياريد كله ي زير برفو

اون منو بهتر از شما شناخته --------    دليلش هم اين چيزايي كه ساخته

درسته كه گفتم عبادت كنيد ---------     نگفته ام به خلق خدمت كنيد

توماس نه بمب ساخته نه جنگ كرده --- دنيا رو هم كلي قشنگ كرده

من يه چراغ كه بيشتر نداشتم  --------- اونم تو آسمونها كار گذاشتم

توماس تو هر اتاق چراغ روشن كرد --- نمي دونيد چقدر كمك به من كرد..

تو دنيا هيشکي بي چراغ نبود ------  يا اگر هم بوده تو باغ نبوده

خدا براي حاجي آتش افروخت --------- دروغ چرا يه كم دلم براش سوخت..

طفلي تو روياش چه قصرا ساخته---- ولي به اينجا که رسيده باخته

 

يكي مياد يه هاله ايي باهاشه ----------- چقدر بهش مياد فرشته باشه

اومد رسيد و دست گذاشت رو دوشم --- دهانشو آورد كنار گوشم

گفت تو كه كله ات پر قورمه سبزيست وقتي نمي فهمي بپرسي بد نيست

اون كه نشسته يك مقام والاست --------  مترجمه رفيق حق تعالاست

خود خدا نيست ،نماينده شه -----------   مورد اعتمادشه بنده شه

خداي لم يلد كه ديدني نيست -----------  صداش با اين گوشا شنيدني نيست

شما زمينها همه اش همينيد -----------  اونور ميزي را خدا مي بينيد!

همينجوري  مي خواست  بلند شه  نم نم --- گفت كه پاشو بايد يري جهنم

وقتي ديدم منم گرفتار شدم  ------------- داد كشيدم يكدفعه بيدار شدم. 

 




+ تاریخ: چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت: 11:57توسط:پرین


سلام

داشتم ايميل ميزدم ، گفتم يه سر بزنم به  ايميلهاي قبلي كه سند كردم ، يه سري عكس كه براي يكي از دوستان فرستاده بودم رو ديدم ؛ ياد پارسال افتادم و خاطراتش

گفتم براي شما هم بذارم يه كم دلمون باز شه

انگار ترشي نخورم عكاس خوبي ميشم

۱

چشمه اي تو راه شيراز تقريبا نزديك كهكيلويه اسمش يادم نيست

اين آقاهه هم استاد راهنماي من بيد

۲

نماي ديگر از همون جا

۳

دشت ار‍ژن

۴

عشاير دشت ار‍ژن

۵

خونه عشاير

۶

غروب دشت ارژن

اميدوارم خوشتون اومده باشه

پ.ن: تازگي ها حس سيري ناپذيري براي آپ كردن دارم، انگار كلي حرف دارم ، يعني حرف دارم

پ.ن۱: امروزم یکی از دخترانه ها رفت کربلا منم میخوامممممممممم خب نمیشد بهش بگم چه دعایی برام بکنه ولی خدا که خودش خبر داره چی به چیه




+ تاریخ: سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت: 11:1توسط:پرین


تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم .
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .

برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می‌شود
و برای نخستین گل‌ها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم .
بی تو جز گستره‌ یی بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.
تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
می‌اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی
تو خورشید رخشانی که بر من می‌تابی هنگامی که به خویش مغرورم
سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز


پل الوار

پ.ن: خيلي وقت بودم دنبال اينشعر ميگذشتم و تصادفي پيداش کردم؛ گفتم يه جايي داشته باشم فقط همين  
 
 



+ تاریخ: دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت: 12:46توسط:پرین


خبر فوری : هر کی دوست داره بسم الله

نيازي نيست كه مذهبي دو آتيشه باشي، يا بر عكس! نيازي نيست نويسنده قهاري باشي، يا برعكس! هر كه هستي هر چه هستي بيا دست در دست هم براي يكبار هم كه شده شنيده هايمان را در عمل مزه كنيم. و هم عهد شويم در طرح خواهران چهله نشين

.http://www.40sisters.parsiblog.com

 

 

خیلی چیزها تو ذهنم بود که بنویسم

اول خواستم یه متنی درباره سفر بنویسم دیدم همه چی از ذهنم پریده

بعد خواستم ادامه شعر رو بذارم بازم حس و حال ندارم که بشینم تایپ کنم و هی به برگه نگاه کنم

تو حرم حضرت معصومه که می رفتیم یه دختر کوچولوی تقریبا سه چهار ساله رو دیدیم که دست بابایش رو گرفته بود و خودش یه چادر مشکی کوچولو سرش بود و مامانش هم کنارشون

انقدر ناز بود که نگو

وقتی دیدمش، دلم بچگی هامو خواست، پاکی ها ، شیطنت های صادقانه ، بی قیدی از دنیا و .. همه اینارو خواست

یاد اون روزهایی افتادم، که وقتی میخواستم برم مدرسه، یه سنگ می انداختم تو نهر آبی که همیشه آب داشت و صدای غل خوردنش تا دم مدرسه منو می برد تو هپروت و یه دنیای دیگه

مدتها بود که حس میکردم دیگه این دنیا راضیم نمیکنه ، نه خوشی هاش و نه غمهاش و دل گرفتن هاش ، و از طرف دیگه آمادگی رفتن به اون دنیا رو ندارم این حس شدت زیادی پیدا کرده

به نوعی آرامشم رو از دست دادم ؛ خونه میرم یه جور بیقرارم و دانشگاه میام یه جور دیگه، هیچکدوم ارومم نمی کنند ؛ دلم برای آرامش قبل از دانشگاهم تنگ شده

دلم آرامش میخواد؛ سر نمازها و د عا آرومم ولی موقعی که وارد جمع میشم تنهایی رو حس میکنم

کاش این دل می مرد که به قول شاعر" بمیر ای دل که مرگت زندگانی ست "

اون چیزی که میخواستم بنویسم نشد ، همه چی رو با هم قاطی میکنم خب

***

توسط:شاید یه همدل

سلام.
من خیلی ساده و شفاف می گم. من به یه همدل نیاز دارم. فکر می کنم شما همدل خوبی برای من هستید. اگه دلتون پیش کسی نیست خوشحال می شم با هم صمیمی بشیم.
بله یا نه را حتما به ایمیلم بفرست. مطمئن باش صادقانه میخوام با شما دوست باشم

 

دوست عزیزی که این کامنت رو گذاشتین

برای خودمون و دنیای خودمون متاسفم که باید دنبال همدل تو یه محیط مجازی بگردیم ؛ چقدر ادمها تنها شدند ، بعد هم اینکه اگه پست های قبلی من رو بخونید جوابتون رو می گیرید

 از خداوند گار مهربان خواهانم که مایه آرامش شما را به زودی سر راهتان قرار دهد

پ.ن.۱: معضل آب اصفهان هنوز ادامه دارد؛ چنان بويي ميده که ادم حالت تهوع مي گيره  حتي ديگه نميشه مسواک زد

پ.ن.۲: يادم رفت




+ تاریخ: یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت: 18:55توسط:پرین