تبليغاتX
تکاپوی شفیره ای

انگار ناف این وبلاگ رو با غم بریدند

هر چی میخوام خوب بنویسم و شاداب ، مثل اکثر وبلاگهایی که میخونم نمیشه ؛ نمی دونم شاید اگه اینجوری پیش بره ، تصمیم بگیرم برای همیشه حذفش کنم

خسته ام ؛ خیلی خسته ؛ از این که هر روز صبح با توکل به خدا و هزار امید و آرزو پاشی بری دانشکده و عصر دست از پا درازتر با اعصاب خرد بیای بیرون

خسته ام ، از خودم از آدمهای دور و برم که همش دوست دارند تو زندگی ادم سرک بکشند و بفهمند که فلان چیزو چرا خریدی یا چرا خوندی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یا داری چیکار میکنی؟؟؟؟؟؟؟ اخه یکی نیست بگه به شما چه؟؟؟؟؟؟؟

چند وقت پیش داشتم تو اینه خودم رو می دیدم یهو چشمم افتاد به تار موهای سفیدی که دیگه دارن خودی نشون میدند   چه زود داره پیری خودش رو نشون میده

خسته ام از خودم که این روزها الکی داره برای خودش پیش می ره و من هنوز ۱۰ درصد از تزمم پیش نبردم ، تقصیر خودم می اندازم که همش دارم به حرف استادم گوش میدم و کارام عقب می مونه ، اگه از اول گذاشته بود کارمو بکنم اینجوری نمیشد که تازه به فکر نوشتن یه نامه دیگه برای فلان سازمان برای گرفتن تصویر بمونم

خیلی زوره که خواهر زاده ات ، به دنیا اومده باشه و تو ندیده باشیش

این روزها را به امید تموم شدنشون دارم تحمل میکنم و بس

اینکه سال دیگه این موقع بیشتر این استرس ها تموم میشن ارومم میکنه ، توکل به خدا رو هنوز فراموش نکردم ، خدایی که تو بدترین شرایط همراهم بوده  برعکس بنده هاش که فقط توخوشی کنارم بودند و بس

هنوز امید دارم ؛ امید به کریمی که خودش راه زندگیمو عوض کرد و حکمتشو هنوز بهم نشون نداده ولی مطمئنم که روزی خواهم فهمید ، همون طور که الان معنی و مفهوم خیلی چیزها رو درک کردم

ناشکر نیستم و راضیم به رضای خودش خدایا چشماتو از من برندار

می خواستم برای عید غدیر چیزی بنویسم ولی اصلا مخم کار نمیکنه که بتونم بنویسم ، یه عکس براتون میذارم

 عید همگی مخصوصا سادات مبارک

 




+ تاریخ: چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت: 22:14توسط:پرین