اصولا هر چی سن و سال ادم میره بالاتر ، همچین میگم انگار چند سالم هست، یه سری دیدگاهاش فرق میکنه البته طبیعی هم هست چون ادم پخته تر میشه
همیشه که نه از وقتی بطور جدی و برای مشخص شدن معیارهام به ازدواج فکر میکنم
یه سری چیزها برام مهم بوده الانم بعضی هاش مهم هستش ولی شاید نه مثل قبل
مهمترین معیارم قبلا ایمان طرف بود، اینکه دوست داشتم از خودم از نظر اعتقادی بالاتر باشه ولی الان همین که هم سطح خودم و خانواده م باشه و سر یه سری مسائل با هم اختلاف انچنانی نداشته
باشیم برام کافیه
و عوض این مسئولیت پذیری طرف و اینکه وقتی یه چیزی میگه پاش وایستاده و موقع عمل که رسید جا نزنه یا از خودش ضعف نشون نده ، حتی شده برای قولی که به من داده جلوی خانواده ش بایسته، مهمتر هستش
قبلا فکر میکردم که خانواده همسرم حتما باید از ته دل راضی باشند الانم دوست دارم اینجوری باشه ولی خب دلم میخواد طرف مقابلم برای رسیدن به من حتی شده جلوی خانواده ش وایسته همون
طوری که من برای رسیدن بهش هر کاری لازم باشه و در حدم باشه انجام میدم
طرف باید به یه جایی رسیده باشه که در مقابل مشکلات ضعف نشون نده و بتونه با عقل و تدبر مشکلات رو از راه برداره نه اینکه مامانم دوست نداره عروسش شهرستانی باشه و چون احترام پدر و مادر واجبه من دل تو رو می شکنم و میذارم میرم تا دل اونا رو بدست بیارم، منکر احترام گذاشتن به پدر و مادر نیستم ولی خب به نظرم پدر و مادر هم باید به این درک رسیده باشن که کسی که میخواد زندگی کنه خود پسر هست نه پدر و مادر که همسر تماما مطابق با سلیقه اونا انتخاب بشه
اصلا خوشم نمیاد طرف بد دهن و شکاک باشه یا دست بزن داشته باشه
باید به یه جایی رسیده باشه که با حرف زدن مشکلات و ناراحتی ها رو حل کنه
و به خانم به عنوان کسی که فقط پخت و پز بلد باشه و یا بچه بدنیا بیاره و بزرگشون کنه و دیگر هیچ نگاه نکنه
دوست دارم جلوی پیشرفتم رو نگیره، پیشرفت منو پیشرفت خودش و زندگیمون بدونه
همیشه همراهم باشه، روزی خواستم دکترا بگیرم جلومو نگیره که تا حالا هم جلو اومدی زیادیته و ...
و من هم در قبالش در مواقع لزوم از بعضی چیزها میگذرم تا زندگیمون اون نشاط و شادابی خودش رو از دست نده
توجه کنید فقط یک شغل شاید هم نصفه شغل
با بابا و خواهر عمرانی رفتیم مرکز استان
خواهر عمرانی کلاس داشت روبروی دانشگاه پیاده ش کردیم و من و موندم و بابا و یه سری فرم درخواست کار
اول رفتیم دانشگاه پیام نور
حوزه ریاستش که رسیدم دیدم پر پره
و من مات و مبهوت
آخه ما تو این 6-7 سالی که درس خوندیم اصلا نمی دونستیم دفتر رییس دانشگاه کجاست چه برسه بریم ،پرش هم بکنیم
جلسه داشتند و جالب اینکه صندلی هم کم داشتند و در نتیجه بیشترشون وایستاده بودن
منشی که اومد بیرون برگه رو دادم دستش
خوند و گفت برای ترم دیگه خبرتون میکنیم
بعد رفتیم سازمان و جهاد کشاورزی و اونا هم گفتن خبرتون میکنیم
رفتیم دانشگاه آزاد و بعد از کلی گشتن که معاونت اداریش کجاست و فرم رو کجا باید بدیم
دفتر کارگزینی و هیات علمی رو دیدم و رفتم تو و فرم رو به خانمه دادم گفت دوشنبه تماس بگیرین پیگیری کنید
فعلا همین
البته کار دانشگاهها جور بشه برام بهتره
چون اولا کار اداری رو دوست ندارم و بعدش هم کار اداری رو برم توش دیگه میگن نیا بیرون
و من هدفم پژوهشکده محیط زیست جهاددانشگاهی تهران هستش
میخوام بعد اینکه یه کم رزومه م بهتر شد اونجا درخواست بدم ببینم چی میشه
برگشتنی هم که من و بابا و فریدون و آهای خوشگل و عاشق و چشای خمار از خواب
رسیدم خونه هم ناهار و ونماز ؛ که دیگه بعد اینکه سلام دادم همون جا غش کردم و یه ربعی خوابیدم
من برم سرکار چی میشم خدا داند
یکی میخواد منو جمع کنه
****
از حموم اومدم بیرون، لباس صورتی هام رو پوشیدم و موها رو شونه کردم و یه تل زدم بهشون و وایستادم
جلوی اینه دارم خودم رو نگاه میکنم
ته تغاری میگه کم خودت رو تحویل بگیر، بچه م عقده ای شده
میگم خب چیکار کنم کسی که مارو تحویل نمیگیره بذار خودمون خودمون رو تحویل بگیریم چی میشه مگه؟
***
به دلیل نداشتن سرعت از گذاشتن شکلک معذورم :دی
وقتی حرف دل و عقل آدم یکی میشه
وقتی دل به اون چیزی که عقل خیلی وقت پیش رسیده بود میرسه
نتیجه میشه آرامش نسبی آدم
و تا آرامش کامل باید به دل فرصت داده بشه
تا باور کنه که ارزش این دل بالاتر از این حرفهاست که بخواد به پای کسی بریزه که نمیتونه
تکیه گاه مناسبی براش باشه
و این بار دل هست که میگه خدا برات بهترین ها رو در نظر گرفته، ارزش تو بالاتر از این
حرفاست ،
آروم باش و به خدا توکل کن
* ممنونم از همه دوستانی که مثل همیشه همراهم هستن و حرفاشون ارومم میکنه
![]()


